و کماکان هم زندگی به زحمتش می ارزد

تلفن زنگ میزنه و شماره خونمون در ایران – از معدود شماره‌هایی که هنوز حفظ هستم- روی گوشی نمایش داده میشه. شک ندارم خودشه. گوشی رو برمیدارم و میگم: «سلام مامان خانم!» جواب سلام نداده، یکضرب و با صدای بلند میگه: «پسرم تولدت مبارک!» یعنی اصلا من تهِ‌تهِ جهنم هم باشم و صداشو اینجوری بشنوم دلم باز میشه. تا حالا بهش نگفته بودم، ولی این سری خودش میاد زیر زبونم و منم ناخواسته و بلند بلند بهش میگم:«مامان خانم! مرسی که من رو به دنیا آوردی.» می‌خنده و می‌خندم. 


و کماکان هم زندگی به زحمتش می ارزد...

 

بچه تو کی حالت میخواد خوب بشه پس

نمیدونم چه مرگمه! هرسال وقتی نزدیک روز تولدم نزدیک میشه حالم خراب میشه. دیشب بدن لرزه از خواب بیدارم کرد. فکر کردم زلزله اومده ولی فقط من داشتم می‌لرزیدم و پرده های اطاق خونه تکون نمیخورد. یک دقیقه ای فقط خودم رو نگاه می کردم. بچه تو کی حالت میخواد خوب بشه پس؟ :دی

آدم بی دردی نبودم و خیلی بیشتر از خیلی ها تو زندگی دردسر و سختی داشتم ولی دنیا به این چیزهاش قشنگ میشه که گفته اند "خار جفت گل است و خمار همنشن نبید"! خلاصه اینکه کماکان خیلی خوشحالم که توی این دنیا هستم و زیبایی هاش رو می‌بینم، سختی ها و تلخی هاش هم نمکشه دیگه.  

"دختر یعنی عشق!"

«سلام داداشی! روبه‌راهی؟ شناختی؟» اسمش رو هم بعدش نوشته و یک عکس خوشگل هم از خودش اضافه کرده توی تلگرام. بهش میگم:«پسر! تو دَست نخوردی تو این همه سال. مگه میشه نشناسمت داداش!» حدود پانزده سالی میشه که ندیدمش. رفیق خیلی صمیمی دوران راهنمایی و سال‌های اول دبیرستان هم بودیم. شروع می‌کنیم گپ زدن و لابه‌لای پیغام‌هایی که بینمون رد و بدل میشه چند تا عکس هم می‌فرستیم که یکجورایی دیداری هم تازه شده باشه.

خدا "دو دستی" بغلش کرده و حالا بعد این همه سال، یکی هم که نه، دوتا دختر داره. عکس‌های دخترهاش رو برایم میفرسته. بهش میگم: «خدا رو شکر، زیاد به تو نرفتند. چقدر خوشگلند این پدرسوخته‌ها!» از اون دخترهای چشم دُرشتی هستند که سالی فقط چندتا سهم این دنیا میشه. به دنیا هم می‌آیند که با اون چشمهاشون هیچ چیز این دنیا رو از دیدن جا نیندازند. بزرگتر هم که شدند یحتمل میشند "دیده‌بان حقوق بشر"، یا اصلا شما بخونید "ناطور دشت"...

از هر دری حرف میزنیم که این چاله پانزده ساله رو کمی پُرش کنیم. هنوز تو محله قدیمی مونده و به قول بهروز وثوقی: "هنوز هم تو چشماش عشقه!" وسط حرف زدنمون، یکدفعه و خیلی بی ربط به بحث، میگه:«جواد جون! دختر یعنی عشق!» شک ندارم پدرسوخته‌هاش در همون لحظه ازش دلبری کردند. رفیق ما هم دیده هیچ چیزی بهتر و شیرین‌تر از این تو دنیا پیدا نمیشه که بعد این همه سال به دوست قدیمی‌اش بگه. حق هم داره. بهش میگم:«دُرست میگی رفیق.» انگاری که خود خدا تکیه داده به عرش الهی و میخواد یکی از شاه‌بیت‌های کتاب مقدس زندگی رو تو مُخ یکی از بنده‌هاش فرو بکنه، دوباره و خیلی پُررنگ‌تر می‌نویسه: «می‌فهمی چی میگم؟ دختر یعنی عشق!» بهش میگم:«می‌فهمم داداش. دُرست میگی! اصلا این جمله رو، هرکسی، هرجوری بخونه و معنی کنه، کاملا دُرسته رفیق...»  

همسایه دلسوز ما

یک همسایه جوون یهودی دارم که از روز اول که فهمید من ایرانی هستم یک برق خاصی توی چشمهاش نشست که هنوز هم میشه حسش کرد. از اون یهودی‌های خیلی معتقد و سفت و سخته که همیشه "کیپا" سرش میزاره و چند وجبی هم ریش داره. عشق منه توی اون آپارتمان.

حدود دو هفته پیش ساعت 9 شب زنگ آپارتمانم زده شد و تا در رو باز کردم دیدم شاخ و شمشاد و با لب خندون دم در وایساده. تا اومدم بگم یک فرصت بده من وصیت نامه رو اول بنویسم بهم گفت که در خونش قفل شده و همه دار و ندارش توی خونه مونده. احتیاج داره که یکی تا کلید سازی برسوندش. منم وقتی خیالم جمع شد که از طرف ملک الموت مامور و معذور نیست، روی ماهشو بوسیدم و گفتم تا هرجای دنیا که بخواهی بری میرسونمت. کارش راه افتاد اون شب خلاصه.

چند روز پیش دوباره من رو دید و تشکر کرد و گفت یک دقیقه صبر کن یک چیزی برات دارم. رفت و از توی آپارتمانش یک پاکت آورد. درش رو باز کرد و گفت این برای شماست. گفتم این چیه که شروع کرد توضیح دادن: «این وسیله خیلی مفیدیه که باید توی ماشینت بگذاری. اگر توی سیل یا آتش سوزی گیر بکنی و در ماشینت قفل بشه و قفل کمربند ایمنی ماشین هم باز نشه به دردت می خوره!» اشاره‌ای کرد به تیغی که گوشه اون وسیله تعبیه شده بود و ادامه داد: «این قسمت این وسیله یک تیغ داره که با اون خیلی با احتیاط کمربند رو می‌بری و اونورش هم یک دایره نقره ای است که می‌کوبی به شیشه ماشین و بعدش شیشه ماشین خرد میشه و میتونی با احتیاط از شیشه ماشین بیای بیرون و نجات پیدا کنی.»

مونده بودم بهش چی بگم. اومدم بگم که رفیق روی گَند بودن شانس من خیلی حساب کردی که این رو داری به من هدیه میدی که دیدم دردسریه ترجمه کردنش به انگلیسی و حالی کردنش به این بابا. وسیله رو ازش گرفتم، دستش رو سفت فشار دادم و از اینکه به فکر جان همسایه "ایرانی" اش است تشکر مبسوطی کردم.

 
 
 

عشق پيچکي است  که ديوار نمي‌شناسد!

 

اصلاً 
مهم نيست 
تو چند ساله باشي 
من همسن و سال تو هستم 
مهم نيست 
خانه‌ات کجا باشد 
براي يافتنت کافي است 
چشم‌هايم را ببندم
خلاصه بگويم 
حالا 
هر قفلي که مي‌خواهد 
به درگاه خانه‌ات باشد 
عشق پيچکي است 
که ديوار نمي‌شناسد!

-گروس عبدالملکیان

عالی! خیلی هم عالی. از دیشب که این شعر را خونده‌ام تا بحال بیش از 100 بار تکرار کرده‌ام که: 
"عشق پیچکی است،
که دیوار نمی شناسد"
گاهی اوقات شاعر کلی خرج دوات و قلمش می‌شود تا فضا را بسازد برای گفتن آن چیزی که بهانه شعرش شده است. می شود اسمش را گذاشت "مُشت آخر"! مثل شعر بالا...

اَدل

ظاهرا بانو "اَدل" -رضی الله عنها- در کنسرت ایتالیا و در حین اجرای ترانه "سلام سلام" بانو هایده – البته که به زبان انگلیسی- مکثی کرده اند و سپس خطاب به تماشاچیان فرموده‌اند که از ایشان دیگر با گوشی‌های آخرین مدلشان فیلمی نگیرند و از اجرای زنده برنامه و دنیای واقعی نهایت لذت را ببرند. فصل الخطاب! 
تردیدی ندارم که این اخلاقشان هم به فخرالنسا، مرحومه "جنت مکان"، بانو "هایده" متمایل شده است. گاهی اوقات هم از وجنات و کمالات خانم "اَدل"، به این فکر فرو میروم که اصلا شاید روح بانو هایده در جسم ایشان  حلول کرده است. الله اعلم!

 

 
 

اوردوز

شهريارمون چند روزي ميشد كه سرحال نبود. رفيقش"اوردوز" كرده بود و خواب به خواب رفته بود. امروز كه با هم گپ مي زديم بهش گفتم:«لعنت به اون كام آخر! باس جلوي خودش رو مي گرفت.» گفت:«ما آدمها عادت داريم و خيلي جاها نمي تونيم خوب جلوي خودمون رو بگيريم. معمولا هم هر روز و به طرق مختلف اوردوز مي كنيم، مثل دوست داشتن، نفرت ورزيدن، كار كردن و هزار مدل ديگه. فقط صداش درنمياد. اووردوز كردن مدلهاي مختلف داره كه يكي از كم آزارترين هاش همين خواب به خواب رفتن رفيق ماست.»