امشب دلم خواست کمی کلیدر بخوانم. "گنگی زبان و گستردگی جان".
محشراست این آقای دولت آبادی. عمرش دراز باد. تصویر پردازی است بی نظیر از طبیعت. با کلمات زیباترین تابلوی نقاشی را در ذهن و خیال خواننده رسم می‌کند. گاهی اوقات هم در انتهای توصیفاتش کلمات را با نقطه از هم جدا می‌کند و صلابتی خاص به هرکلمه می‌دهد. هرکدام به ارزش یک جمله. خواننده نفسی خرج هر کلمه می‌کند و کلمات با عتاب خوانده می‌شود! استاد، قلمش ناز ندارد، حتی آنجا که از ابریشمی به نام عشق صحبت می‌کند.

متن زیر از کلیدر توصیفی است از غروب آفتاب:

"خورشید رفته بود و زردی خونین خود بر فلق به جای گذاشته بود. پاره‌های پوده ابر در زنگبازار آشفته غروب پوش می‌شدند و سینه روز، دمادم رنگ می‌گذاشت و رنگ بر می‌داشت. کبودان تار آسمان بر همه جا می‌لمید و کناره‌های روشن را فرو می‌بلعید. پسله روشنایی هم از باریکه های ته آسمان هم برچیده می‌شد و به نیستی می‌نشست. شامگاه آن را می‌چرید. چرید. آخرین رمق. "