خسته ام کاکو
- چه کرده ای؟ کوه کنده ای مگر؟
- نه کاکو! دل کنده ام! دل کنده ام از هرچه و هرکه در کنارم هست. می خواهم بخوابم. خسته ام کاکو!
- چه کرده ای؟ کوه کنده ای مگر؟
- نه کاکو! دل کنده ام! دل کنده ام از هرچه و هرکه در کنارم هست. می خواهم بخوابم. خسته ام کاکو!
"دیروز هزاران نفر در زلزله ای در جنوب شرق آسیا کشته و مفقود شده اند. تمام اعضای خانواده ای در تهران دچار گاز گرفتگی شده و درگذشته اند. اسید پاشی قربانی دیگری گرفته است. اتوبوسی به علت خواب آلودگی راننده به ته دره ای سقوط کرده است و همه مسافران آن کشته شده اند. چوبه دار مهمان اعدامی دیگری ست. کارگر اخراج شده کارخانه ای در جلوی کارخانه اقدام به خود سوزی کرد."
خانم عاقل نژاد مکثی کرد و گفت: حوادث و بدبختی ها این دنیا آنقدر زیادند که برای این آخری فقط و فقط دو خط توضیح نوشته شده است! صفحه حوادث روزنامه را بست و کنایه وار گفت: باز هم از آن شعرهای عاشقانه ات بخوان و از عشق برایمان بگو! تلخی های دنیا را نمی بینی آقای عشاقی؟
می بینم بانو! اگر تو می خوانی، من می بینم و حس می کنم. درد را تا استخوانم می برم و در گنجینه داشته هایم می نشانم. اما! اما مجال عرضه اندامی به او نمی دهم. درد را اگر عزیز داری خُردت می کند و تاب تحمل پیکرت را هم از پاهایت می گیرد. لَنگ می زنی و زندگی می کنی.
بانو! سختی های روزگار را می بینم و درمانش را بسیار جسته ام و به نُسخه عشق رسیده ام. عشق به معنای کمالش که محبت من به تو تنها جلوه ای از آن است. عشقی که شاید نتواند تمام دردهای عالم را دوا کند، نتواند سفره فقر را از سرتاسر این گیتی برچیند و درمان تمام بیماران شود. اما می تواند باشد و فرق بود و نبودش را نشان مان دهد. می توان با او دست کودکی را گرفت و از خیابانی به سلامت عبور داد. عصا و تکیه گاه پیری و ناخواندهِ لقمه نانِ فقیری در شبی سرد شد. می توان "تهوع" "بار هستی" را با "سلوک" "یک عاشقانه آرام" به سرانجام "بهشت گمشده" رسانید. می توان حتی به جبر زمانه بد تقسیم، " حبیبه – دخترِ – امامِ - دهِ – مجاور" بود و همسفر شبانه پسر مکتب نرفته کاسه گر ده شد. طعنه زد به رسم و جبر و ظلم زمانه. از این زیباتر؟
لبخندی زد و ادامه داد: می توان بدبختی های گلچین شده روزگار را از زبان تو شنید و باز هم به زیبائی این زندگی ایمان داشت...
می توان بانو! می توان...
پی نوشت 1:
وقتی خطوط بالا را می نوشتم دائما این قسمت از کتاب "چمران به روایت همسرش" زیر زبانم بود. قسمت هدیه مصطفی به غاده بر سر سفره عقد: " تنها یک شمع کوچک. شمعی که قرار نیست دنیا را روشن کند. چون نمیتواند. اما بقدر توان خود میتواند تفاوت بین نور و ظلمت را نشان بدهد."
پی نوشت 2:
دلتان خوش و سرتان سلامت. باقی همه الباقی ست.
موسیقی باران می آید
تق! تق! تق! تق! ...
تکنوازی آسمان در "دستگاه" آفرینش
ناکوکند بی "تو"
تمام سازهای عالم ...
یکم:
امشب که دیر وقت به خانه می آمدم، صدای قطرات باران و آهنگ تنبور داخل ماشین آنچنان هماهنگ شده بودند که می خواستم تا خود بهشت برانم.
دوم:
دیشب حال خرابی داشتم که نمی دانم ریشه در کدام میوه نشسته نخورده داشت. قدم می زدم در خیابان که آسمان هم همراهی کرد و بارانی لطیف بر سر ما باریدن گرفت. دود کردم همه چیز را زیر باران . حالی داد!
سوم:
دعایم کنید. شاید دل آسمان لرزید.
یکم:
برای آنهائی که مثل من هیچ خاطره ای از جنگ ایران و عراق ندارند، سینما و اندک کتاب های چاپ شده، تنها منبع اطلاعاتی در مورد جنگ می باشد. اگر فیلم "شیدا" با "مُزَمّل" خوانی های لیلا حاتمی و بوی بهار نارنجش را هم حاتمی کیا ساخته بود، تمام سینمای جنگ برای من در ابراهیم حاتمی کیا خلاصه می گردید.
برای من حاتمی کیا یعنی پدر جبیبه در "به نام پدر" وقتی که پای چپش را در گودال بالای تپه قرار می دهد و روی به آسمان تیره بالای سرش عاجزانه خدای جبار آسمان را خطاب میکند :"این پارو بگیر، این پارو بگیر و پای حبیبه ام رو بهم پس بده! ..." . حاتمی کیا برای من یعنی "فاطه! فاطمه!" گفتن های حاج کاظم در "آژانس شیشه ای" وقتی که برای فاطمه اش نامه الوداع می نویسد، تلو تلو خوردن های دائی غفور در انتهای فیلم "بوی پیراهن یوسف" وقتی که یوسف ش را می بیند و لودگی های پیامبرانه "اصغر " در تمام فیلم هایش که همه را می خنداند و خودش زار زار می گرید. "بگذر اصغر آقا. بگذر!". "باش" برای ما، ابراهیم حاتمی کیا.
دوم:
بهار سال 80 را در جنوب ایران سپری کردم. دوکوهه، شلمچه، دهلاویه، طلائیه، فکه، خرمشهر، دزفول، آبادان و اروند رود قاتلش. حال و هوای جنوب و "راوی های هشت سال جنگ دیده" ما بی نظیر بود و به کلام نمی توان آلوده اش کرد. در انتهای آن سفر متنی نوشتم در وصف جنوب که چند جائی هم چاپ شد که سال ها بعد از آن هرکجا دنبال نوشته ها گشتم پیدایشان نکردم. از تمام آنها یک تکه یادم مانده است: " شلمچه! خاکت بوی اسیری می دهد. رهایمان مکن". که گویا هنوز هم رها نکرده است و رشته دل ما هنوز رزق از آن خاک می گیرد.
پاورقی: حرف های ابراهیم حاتمی کیا در مراسمی که اخیرا برای پاسداشت او برگزار شده بود دلیلی شد تا بازهم، برای صدمین بار شاید، این ویدیو را ببینم و ... لینک حرف های حاتمی کیا.
چند روزی بود که بک برنامه از برنامه های گوشی ام پاک شده بود و جای خالی اش خود نمائی می کرد. هروقت گوشی رو می گرفتم دستم اون جای خالی نظر من رو جلب خودش می کرد و من باز هم نمی دونستم که واقعا چه برنامه ای رو به اشتباه و تصادفا پاک کردم.
خیلی سخته! خیلی سخته که بدونی جای یک چیزی توی موبایلت یا کامپیوترت یا جیبت یا حتی زندگی ات خالیه ولی ندونی چی! ندونی که واقعا جای چی خالی هست. جای خالی رو ببینی و حس کنی و درکش کنی ولی ندونی چی باید پرش کنه. سخته!
حتما یه چیزی هست که باید ترک کنم و نمی دونم.
شب شعر:
دست از طلب ندارم، تا کام من برآید
یا جان رسد به جانان، یا جان ز تن برآید
استاد شفیعی کدکنی در مقاله حافظ و بیدل از قول صدرالدین عینی، نویسنده تاجیکستانی، چنین نقل می کند:
در وقتی که من در مکتب، یک غزل حافظ را که با بیت زیرین سر می شود:
دست از طلب ندارم، تا کام من برآید یا جان رسد به جانان، یا جان ز تن برآید
می خواندم، بی بی خلیفه به من تکرار کناندن آن غزل را به حبیبه، دختر امام ده مجاور که در مکتب خانه درس می خواند و کار می کرد، فرمود و خودش به خانه خودش برای کارهای خانگی اش رفت. حبیبه بعد از دو سه بار خواناندن آن غزل، کتاب را به دستش برداشته آن غزل را چنان دلسوزانه خواند که در چشمانش آب چرخ زد و به من هم آهنگ حزینانه آن چنان اثر کرد که پشتم وجرراس زدن گرفت (مور مور شد)، خصوصا وقتی که بیت زیرین را می خواند:
هردم چو بی وفایان نتوان گرفت یاری
مائیم و آستانش، تا جان ز تن برآید
احوال او چنان دگرگون شد که من گمان کردم همین زمان بیهوش گردیده، بر زمین خواهد افتاد. چشمانش را پوشانید، قدری خاموش ماند..." عینی به تفضیل تمام سرگذشت این دختر ر ا می گوید که عاشق پسر کاسه گر ده شان بوده و برخلاف همه سنت های محلی سرانجام با معشوق فرار کرده و در محضر قاضی بدون رضایت خانواده ازدواج می کند.
شما را نمی دانم، اما برای من همین یک عبارت "حبیبه، دختر امام ده مجاور" شعر ناب است. تمام کلمات به کمال انتخاب شده اند. فقط نمی دانم که جبیبه به سختی های خودش می گریسته است یا به سرگذشت "امامِ رُسوایِ" ده مجاور. چه قامتی به نماز می بندند دهقانان ده مجاور! خلاصه اینکه مدتی است که ذکر "حبیبه – دخترِ – امامِ – رسوایِ - دهِ – مجاور" شده است ورد روز و شب ما.
رفقا! تاریخ را بد نوشته اند...