امان از این شعر

من بودم و دلی و هزاران شکستگی
آن هم به لطف زلف پرشکنت رفته رفته رفت

گفتی که رفته رفته چو عمر آیمت به سر
عمرم ز دیر آمدنت رفته رفته رفت

محتشم کاشانی

شکوه

شما توی هر حالی باشید و ندونید که چی باید گوش بدید، این شکوه نامجو میتونه یک پیشنهاد خوب باشه. کهنه نمیشه لعنتی. 

شهريار ما اعتقاد دارد كه بدترين مزه بايد بيمزگي باشه. ميگه، مزه تلخ خوب نيست ولي همين كه يك چيزي هست خوبه، بيمزگي اصلا خوب نيست. زندگي اين روزها بيمزه شده. 

چقدر بداخلاق و غر غرو شدم اين روزها. 

الحیات جمیلة

با حروف خيلي بزرگ و روی بازوی کشیدهِ دستِ چپش خالکوبی کرده: "الحیات جمیلة"(زندگی زیباست).آمریکایی است و قیافه‌اش اصلا شبیه عرب‌ها نیست. سلام می‌کنم و می‌گویم:«تَتوی باحالیه.» می‌خندد و تشکر می‌کند. ادامه می‌دهم:«حالا چرا عربی؟» به حرف زدن مي‌افتد. تعریف می‌کند كه دوست دختر سابقش، که خیلی هم دوستش داشته، عرب بوده است و زماني كه با هم دوست بوده‌ اند این خالکوبی را می‌زند روی بازویش. به عشق دخترك. می‌گویم:«رفیق! الحیات که هنوز جمیل است؟» می‌خندد. کمی ریز و درشتِ نتراشیده آمریکایی حواله این دنیایِ دون می‌کند و می‌گوید:«چی بگم؟ اون رفته و این مونده.» سرش را می‌اندازد پایین و شروع می‌کند به ادامه ورزش. جلوبازو که می‌زند، اندازه کلمه "جمیلة" كمي بزرگتر از "الحيات" می‌شود.

یاد یکی از بچه‌هاي محله‌مان در تهران افتادم. در پانزده - شانزده سالگی عاشق یکی از دخترهای همسایه شده بود و دختر هم "نه" نگفته بود. چند سالی با هم رفیق بودند و نامه و یادگاری بود که بینشان با چه دردسری رد و بدل میشد. چیزی در مایه‌های "شرابِ ترسِ محتسب خورده" خواجه شیرازی. رفیق ما هم در هجده سالگی تصمیم کبری را می‌گیرد و با سر بالا و گردن افراشته می‌رود به خواستگاری. باد در مشت داشت پسرک. جواب "نه" شنيد. پدر دخترك جفت پاهایش را کرده بود توی یک کفش که به "لات" جماعت دختر نمی‌دهم. رفیق ما خیلی هم از طایفه زحمتکش "اراذل و اوباش" نبود ولی قیافه‌ی "غلط اندازی" داشت و چندباری هم دعوا کرده بود. پیش می‌آمد توی آن محله‌ها برای همه. خلاصه که این رفیق ما هرچه ریش سفید فرستاد به خواستگاری، باز هم جواب "نه" شنید. یکی دو باری هم جلوی خانه دختر عربده کشی کرد و قمه‌ای نشان داد. پدر دختر هم كوتاهي نكرد و یک کتک درست و حسابی به اين رفيق ما زد. بابای دخترك یکی از لات و لوت‌ها و "بِزن بهادر"های قدیمی اتابکِ تهران بود. اینجا را بد آورده بود این رفیق ما!

یک روز که سر کوچه نشسته بودیم و گپ می‌زدیم، گفت:«چیکارش کنم جواد؟» گفتم:«نمیدونم والله! تو شیشه‌های خونه اینها رو هم شکستی ولی بهت دختر ندادند. باباش هم که خودت می‌بینی. زیاد هم دست و پا بزنی و سر و صدا کنی، سَرت رو میبره و میفرسته برای مادرت.» دستم را گرفت و من را برد یک گوشه، پیراهنش را درآورد، يكي از بازوهايش را نشان داد و گفت:«این را چیکارش کنم؟» اسم دختر را با حروف انگلیسی بالای بازویش و به صورت افقي خالکوبی کرده بود. پدر عاشقی بسوزد! نمی‌دانستم بخندم یا گریه کنم. گفتم:«یک دختر به همین اسم پیدا کن. چند باری هم باهاش نامه‌نگاری کن و یک بار هم در همون اوایل آشنایی آستین رو بزن بالا و بگو ببین چقدر می‌خوامت! اگر همونجا ماچت نکرد و "بله" رو بهت نداد بیا تُف کن تو صورت من!» گفت:«مسخره بازی درنیار. اسم دختره رو نگاه کن.» راست می‌گفت. دخترک یکی از منحصر بفردترین اسم‌های ایرانی را داشت. اسمی که تا همین امروز هم نه در هیچ کتابی خوانده امش و نه در جایی شنیدمش. می‌گویند بدبختی رفیق باز است، تنها نمی‌آید و "جُفت جُفت" سرِ آدم خراب میشود. این رفیق ما هم "جُفت" آورده بود. آش نخورده و دهانِ، "چه عرض کنم"، شما بخوانید "سوخته".

چند وقت بعد ديدمش. به قول خودش "تن داده بود به رضاي الهي"! مي گفت:«اينجوري فكر كني دردش كمتر ميشه.» گفتم:«چه کردی با اون خریتِ عاشقی؟» وسط خیابان آستینش را بالا زد و دیدم یک نوار آبی روی بازویش خالکوبی شده است. اصلا شما بگویید! آخر چرا باید یکی بالای بازويش یک نوار آبی خالکوبی کند؟