برای رزا
رُزا جان!
دايي به قربانت!
خوش آمدي. ممنونم كه گرماي تير ماه را براي ما به بهاري با يك بغل لبريز از گلهاي رُز تبديل كردي. گلهاي رز سرخي كه سرنوشتشان گره خورده است به شيرينترين لحظههاي زمينيان و تو كه نام كوچكت از اين خانواده انتخاب شده است. بي مُسمي مباد!
رزا جان!
احتمالا هر سال در چنين روزهايي شمعي را سوار شمارهاي ميكنند تا فوتش كني و يادت باشد كه زمين بار ديگري به دور خورشيد چرخيد و تو هنوز سوار اين چرخ و فلك هستي. سواره باش و نگذار زمانه سوارهات شود. اصلا گور پدر آن شماره، شمع را فراموش كن، چشمانت را ببند و تا ميتواني آرزوهاي كوچك و بزرگ كن. بگذار زبانههاي آتش به روي كيك تولدت برسد و شماره پاك شود. خوشمزه تر! شهريار سلام ميرساند و ميگويد: «رزا جان! هميشه آنقدر آرزو داشته باش كه عمر هيچ شمع روي كيكي به مرورشان قد ندهد!»
عزيزكم!
آفتاب مورب يك روز بهاري، قدم زدن در كنار كسي كه قلبت با ديدنش ضربان بالاتری ميگيرد تا خون بيشتري به گونههاي سرخ شده از شرمت بدواند، قهوهاي در صندلي دنجي در كافهاي محلي، ساعتي در كنار رفيقي موافق، و يا به قول ممرضا(البته كه سلام و بوسه را هم ضميمه ميكند): «و قطعا يك بستني شكلاتي»، به كل زحمت دنيا مي ارزد. اين آيه مقدس زندگيات باشد.
دايي جان!
تا ميتواني بخند. برقص. موهايت را دوتا بباف و گاهي هم به دست باد بسپارشان. ِلي ِلي كنان تمام موزاييكهاي خيابان را بشمار. دستانت را باز كن و بي پروا بر روي لبه جدولهاي گوشه خيابان قدم بزن. دستانت را كه باز ميكني به تعادل ميرسي، حالا چه براي قدم زدن بر روي لبه جدولهاي خيابان باشد و چه براي در آغوش كشيدن پسركي! نهایتش تعادل است. آرزوهاي كوچك فراواني داشته باش. ماه را هر شب نگاه كن و هر شب به اندازه تمام انگشتان دستت ستاره از آسمان بچين و براي هر كدام هم نامي بگذار. زندگي همين چيزهاست! اصلا هم عجله اي براي بزرگ شدن نداشته باش، اين بالاها خبر خاصي نيست.
قربانت شويم!
شهريار و ممرضا و البته كه دايي جوادت!