فقط برای ثبت در تاریخ

بدون هیچ تردیدی در حال سپری کردن بدترین دوران زندگی ام از لحاظ زندگی و روابط اجتماعی هستم. یکی از موفق ترین آدم ها در محیط کار هستم و درآمد بسیار خوبی هم دارم ولی در روابط اجتماعی بطور عجیبی ساکت شده ام و بی تحرک. 

من یکی از رفیق بازترین بچه های جنوب شهر بودم و همیشه دورم پر بود از رفیق و رفیق بازی. برام شرایط این روزها اصلا قابل درک نیست.  ایرانی های فرهیخته و خوبی اینجا هستند و رفیق های کمی هم اینجا ندارم ولی نمیدونم چرا نمی تونم باهاشون بشینم و حرف بزنیم ،  به غیر از چندتای خاص نمی تونم با خیلی ها ارتباط برقرار کنم. حرفی برای گفتن ندارم. 

احتمالا اقتضای سن باشه و شرایط من که کمی با همسن و سال های خودم در اینجا متفاوته. هرچی هست عجیبه و نا ملموس برای من. فعلا که سرم را با کتاب گرم کردم و تا ببینیم چی پیش میاد. اینجا هم نوشتم که بمونه که سالیان دیگه یادم باشه چه روزهایی داشتم.

 

 

فریال جواهریان

" ...صدایش طوری‌ست که انگار بیشتر عمرش را صرف این کرده که به پسربچه‌ها بگوید جای شیرینی‌ها کجاست."

یاد داشت های شخصی یک سرباز پیاده نظام، جی. دی. سلینجر

چندین سال بود که دنبال همچنین صدایی بودم. صدایی که صحبت کردنش از هرچیزی خنده به لب آدم می‌آورد. تا اینکه امشب یافتم‌ش، آن هم در دانشگاه استنفورد. سخنرانی بسیار منظم و جالب خانم "فریال جواهریان" در مورد فرش و باغ ایرانی یک طرف و صدا و لحن شیرین صحبت کردنشان هم یک طرف. به درستی آقای میلانی در معرفی خانم جواهریان – هرچند با لحن دوستانه و صمیمانه‌ای - گفتند: «ایشان همسر سابق دوست صمیمی من (داریوش مهرجویی) هستند که با حماقت از همچنین خانمی جدا شدند.»