و ما باز هم متولد می شویم
هرسال و در روز تولدم غمی غریب و عجیب به سراغم می آمد، گویی که باری را یک سال دیگر هم کشیده ام و به منزل هم نرساندمش. هر سال هم نحیف تر از سال گذشته و این روز خاص هم مثل زمزمه ای بود در گوشم که:«پسر! یک سال دیگه هم گذشت و هیچ غلطی نکردی، نکنه دیر بشه!»
اما امسال اصلا این حس را ندارم، سبکی خاصی را حس می کنم و شاد هستم که بودم در سالی که گذشت. لذتی که تا کنون نچیشده بودم. تعدادی از کارهایی که دوست داشتم در زندگی بکنم را در سیصد و شصت و پنج روز گذشته انجام دادم. حالا برای اولین بار است که ناراحت نیستم از اینکه یک سال دیگر از عمرم گذشت و احتمالا هم یک سال دیگر به مرگ نزدیک تر شدم. مرگی که دشمن زندگی ای می باشد که من عاشقش هستم، با همه خوشی ها و سختی هاش.
+ نوشته شده در 16 Jun 2017 ساعت توسط ج و ا د
|