پیرمردهای بازار بورس

نمیدونم بازار بورس تهران رفتید با نه، یا تو این کارگزارهای معروف بازار بورس که کلی آدم توشه. همیشه خدا یه سری پیرمرد می بینید که نشستند و چشم دوختند به صفحه مانیتور که قیمت لحظه ا ی رو ببینند. یه دستشون به عصا هست و دست دیگه هم ستون دست عصا گرفته ولی چفت چشم هاشون به صفحه بزرگ تلویزیونه. این ها قمار بازهای بزرگی اند. اگه درست دورو برت رو نگاه کنی عزرائیل رو هم میبینی که داره یه نخ سیگار میکشه تا بعدش بیاد و این ها را با خودش ببره، ولی این پیرمردها دوست دارند برد آخرین قمارشون رو ببینند و همسفر ملکوالموت بشند.

خواستم بگم اگر قمار باز ندیدید برید این ها رو ببینید.   داستایوفسکی اگه این ها رو میدید جلد چندم قمار بازش تا حالا بیرون اومده بود.

"اگرم"

"اگر"

ناپیداترین پیدای افعال آفرینش

"اگرم"، "اگرت"، "اگرش"، "اگرمان"، "اگرشان"، "اگرشان"

"اگرم"

باز آ به برم

برای محمد عزیز

امروز با دوست عزیزی که کار مشترکی می کنیم چت می کردم و لذتی می بردم از مصاحبتش، که اگر خدائی در این نزدیکی ها پیدا نمی شود ولی به جای آن "دوستانی دارم بهتر از آب روان".

در گیرو دار صحبت دلم می خواست به او بگویم که اخوی: اینقدر خوب نباش! دنیای ما به اندازه خوبی های تو بزرگ نیست.

شب شعر

شب شعر:

همه عالم نگران تا نظر بخت بلند         بر که افتد که تو یکدم نگرانش باشی


دوران دبیرستان دوستی به نام میرزا داشتم که خیلی با هم مشاعره می کردیم. معمولا مسیر مدرسه تا ایستگاه اتوبوس خاوران رو که نیم ساعتی پیاده روی بود شعر می خوندیم. دوران خوبی بود.

این هفته  سفر بودم. شب ها از هتل میزدم بیرون و کمی پیاده روی. یاد قدیم و میرزا افتاده بودم و با خودم و میرزائی که درونم ساخته بودم  مشاعره می کردم. وسط مشاعره یه دفعه لازم شد شعر با "سین" بدم. ناخودآگاه  بعدش این شعر رو خوندم: همه عالم نگران تا نظر بخت بلند- بر که افتد که تو یکدم نگرانش باشی. میرزای درونم بهم گفت:

- جواتی! باید سین بدی! حواستو جمع کن. باید با سین شروع بشه شعرت.

- بهش گفتم: یعنی میگی این شعر اندازه هیچکدام از شعرهای "سین" دار دنیا نمی ارزه؟

-  یه ذره فکر کرد و گفت: حالا که خوب دقت می کنم می بینم اندازه تمام "سین"های دنیا می ارزه. راس میگی لعنتی. آخر شعر چی بود؟ حالا من باید چی بدم؟

- حالا باید سیگار بدی. خندید!  

بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است

بانو!

وقتی که نیستی

ساعت ها جابجا می شوند

روزها جایشان را به شب ها میدهند

شب ها جایشان را به به شب ها

الهی العفو

اون دختری که  گفته بودم میشه به دست و پاش دخیل بست و الهه نار هست رو که یادتون میاد؟ (اگه نه که اینو بخونید). امروز یه رکابی سبز رنگ پوشیده بود. وقتی از جلوم رد شد دیدم که بالای بازوی دست راستش کبود شده. رفتم تو فکر. آخه چرا باید همچین اتفاقی افتاده باشه؟

شاید یه آدم کم تحمل تر از من، نتونسته جلوی خودش رو بگیره و یه بشکون ازش گرفته که دختر آخه چرا باید اینجوری راه بری؟ حق داشته خوب ولی الهی که دستت بشکنه پسر.  یا شاید هم اصلا نه! وقتی داشته موقع صبحونه کره به نونش می مالیده یاد اون پسره هیز سرکارش افتاده و اعصابش خورد شده. بعدش هم وقتی اومده مربا رو از تو یخچال دربیاره که به نون و کره بماله بازوش خورده به در کابینت که هنوز باز مونده بوده. آخه این دخترها همیشه یادشون میره در کابینت ها رو ببندند. واای! یعنی من باعث ش شدم؟ خدایا منو ببخش. قول میدم دیگه کمتر نگاهش کنم.