بیا...
یومیه های قضا شده را
به کرامتش سپرده ام
با عمر قضا شده چه کنم؟
بیا که یک عمر زندگی قضا شده داریم.
یومیه های قضا شده را
به کرامتش سپرده ام
با عمر قضا شده چه کنم؟
بیا که یک عمر زندگی قضا شده داریم.
استاد "شفیعی کدکنی" در نامه های منتشر شده اش به ابتهاج
عزیز(سایه)، گاها نامه را اینطور آغاز می کند: "سایه جان قربانت شوم" و
بعد متن نامه را می نویسد.
امروز کتاب "پیر پرنیان اندیش" را بعد از مدت ها انتظار و آن هم به
عنوان تحفه ای از دوست عزیزی دریافت کردم. از لحظه دریافت کتاب این جمله بارها به
زیر زبانم آمده است:" سایه جان قربانت شوم. سایه ات بر سَرِمان مستدام. کتابت
رسید. آب دستم باشد زمین گذاشته و می خوانمت."
سایه جان قربانت شوم!
اسمش حمید بود و شغلش موتورسازی. بچه ها "حمید شُترساز" صداش می کردند، ولی من از همون روزی که همسایه کارگاه ما شد و "سعید آلوده" به ما معرفی اش کرد ، اسمش رو گذاشتم "سالار" . کُرد بود و تب گرم و لوتی وار خودش را داشت. با لباس زمستونی باباش هم روی ترازو 60 کیلو نمیشد. هر وقت که از کار خسته میشدم یه سری می رفتم تو مغازه اش تا یه چائی و چیزی با هم بزنیم. اونم همیشه خدا دل و جیگر یه موتور رو ریخته بود بیرون و با یه فرچه داشت قطعاتش رو کیسه می کشید. من رو که می دید می گفت: عمو جواد! دمت گرم داداش، دستت تمیزه اون نوار رو برگردون و بزن تو سرش تا بخونه. نوار رو برمی گردوندم و آقامون داریوش شروع می کرد به خوندن. عاشق داریوش بود و هیچ وقت ندیدم غیر از داریوش چیز دیگری گوش کنه. اون موقع ها که کسی پوستر نداشت و اگه هم کسی می فروخت می بردنش کهریزک، یه پوستر داریوش داشت که نصف دیوار مغازه رو گرفته بود و دیونه اون پوستر بود. گاهی اوقات نگاه می کرد به پوستر و می گفت: یعنی میشه یه روزی دوتائی بشینیم و آقامون داریوش برامون بخونه؟ ای خدایعنی میشه! منم می گفتم: میشه سالار. میشه ایشالله!
پریشب که داریوش تو چند قدمی من شروع کرد "یاور همیشه مومن" رو خوندن، "یا غایتِ آمالِ المومنینِ" من این بود که بتونم دستم رو مثل "زبل خان" دراز کنم و از اونور دنیا بیارمش و بنشونمش بغل خودم. خم بشم و آروم در گوشش بگم: سالار! می بینی صدا چه کیفیتی داره. اوریجنالِ اوریجینالِ! مثلِ خودت! اصلِ اصلِ. مثل خودمون تو 15 سال پیش!