قلب کبوتر

چند شب پیش خواب دیدم یک نفر، که صورتش رو توی خواب ندیدم، یک کبوتر دستش گرفته بود و بهم گفت: «جواد! دست بزار رو سینه اش ببین چطوری می زنه» دست گذاشتم رو سینه کفتر و ترسیدم از بس قلبش تند تند می زد. خیلی قلبش تند می زد، خیلی! از خواب بیدار شدم و دیدم چقدر قلب خودم داره تند تند میزنه. 

میگند کبوترها خیلی عمر نمی کنند و دلیلش هم همین قلبشون که اینقدر تند تند می زنه!

SoundsCloud

یک مدته که ساندکلود  باز شدم و اونجا یک پروفایل هم دارم و آهنگ هایی که دوست داشته باشم رو لیست می کنم اونجا. اگر تو ساندکلاد هستید بگید که فالو کنم.

آخرش کار می‌دهی دستم

دیشب در مراسم شب شعر استنفورد من این شعر از قاسم صرافان رو خوندم. گفتم اینجا هم بگزارم که شما هم بخونید: 


تیزی گوشه‌های ابرویت 
پیچ و تاب قشنگ گیسویت 
آن دوتا چشم ماجراجویت
این صدای خوش النگویت 
                             آخرش کار می‌دهد دستم

ناز لبخندهای شیرینت 
طرح آن دامن پر از چینت
«هـ» دو چشم پلاک ماشینت
شیطنت در تلفظ شینت 
                              آخرش کار می‌دهد دستم

گیسوانت قشنگی شب توست 
صبح در روشنای غبغب توست
ماه از پیروان مذهب توست
رنگ خالی که گوشه لب توست
                             آخرش کار می‌دهد دستم

شرم در لرزش صدای تو
برق انگشتر طلای تو
تقّ و تقِّ صدای پای تو
ناز و شیرینی ادای تو
                             آخرش کار می‌دهد دستم

حال پر رمز و مبهمی داری 
اخم و لبخند درهمی داری
پشت آرامشت غمی داری
اینکه با شعر عالمی داری
                             آخرش کار می‌دهد دستم

کرده‌اند از اداره‌ام بیرون 
به زمین و زمان شدم مدیون
کوچه گردم دوباره چون مجنون
دیدی آخر!... نگفتمت خاتون! 
                             آخرش کار می‌دهی دستم

آيينه هاي دردار

"ولي آن دوستان را، البته چندتايي كه هنوز زنده اند، سال تا سال نمي بينم. مي شنوم كه هستند، كه مثلا يكي دخترش جايي قبول شده است، يا ديگري از زنش جدا شده است. آنجا، اگر مي رفتم، مي ديدمشان. بودند و حالا ديگر هيچ طوري نمي شود جمعشان كرد، مگر بنويسمشان، همانطور كه آن روزها بودند..." آيينه هاي دردار، هوشنگ گلشيري.

پاورقي: دوستي تعريف مي كرد كه در دوران دبيرستان معلم شيمي با ذوقي داشته اند. يك روز در حين توضيح پيوند بين ملكولي و استواري آن مي گويند: << نيروي بسيار زيادي براي شكستن پيوند بين ملكولي مورد نياز است.>> بعد كمي مكث مي كنند و ادامه مي دهند: <<بچه ها! شايد با يك نيروي بسيار زياد بتوان پيوند بين ملكولي را شكست، ولي هيچ نيرويي در جهان قادر نخواهد بود كه بيست سال ديگر شماها را دوباره دور هم در اين كلاس جمع كند. قدر با هم بودنتان را بدانيد...>>

یک مدت میشه بدون هیچ دلیلی این شعر افتاده توی دهنم: 

و خدا خواست که یعقوب نبیند یک عمر      شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد

پشت ماشین و در حین دانندگی  بلند بلند میخونمش و تکرار میکنم. مثل دیوونه ها. 

پخته شدیم یعنی؟

سن و سال آدم که کمی میره بالا، آدم محتاط تر هم میشه. حتی شک میکنه به کسی که دوستش داره حرفی بزنه و چیزی بگه. مثل بچگی ها میمونه آدم با خودش، ولی رفتارش کمی پخته و محتاط تر میشه. این تناقض درونی و بیرونی آدم را خراب میکنه به نظر من.

 

باید اینجا بیشتر بنویسم. 

پاساژ صفوي

پاساژ صفوي و كهنه كتاب فروشي هاي قديمي اش براي من يعني قلب ميدان انقلاب. هر سري كه ميام ايران، با ترس و لرز، يك سري بهشون ميزنم و هميشه هم نگرانم كه مبادا جاشون رو به اغذيه فروشي ها، سي دي فروشي ها و يا لوازم تزييني فروشي ها داده باشند. يكي دوتا از فروشنده هاي قديمي نبودند اين سري، ولي هنوز بودند پيرمردهايي كه وقتي سراغ يك كتاب رو ازشون ميگيري با خنده بهت بگند: "جوون! داريمش، ولي نميدونم كجاست. خودت لأي كتاب ها بگرد! هم كتاب رو پيدا ميكني و هم شايد كتابي رو ببيني كه خيلي وقته چشمت دنبالش بوده و يادت نمياد الان."

آقای شمس

حدود ساعت يازده صبح است و با برادرم از خانه مي زنيم بيرون. همزمان، مردي ميانسال نيز با موهاي جوگندمي و دستهاي قطور پينه بسته ويلچرش را هل مي دهد و از دو سه خانه جلوتر از خانه ما مي زند بيرون. برادرم با صداي بلند به مرد، كه اكنون پشتش به ما است، سلامي مي كند. مرد ويلچر سوار-آقاي شمس، جانباز قطع نخاعي جنگ- برمي گردد و جواب سلامي به گرمي مي دهد. من را نيز نگاهي مي كند و جواب سلامم را به سردي مي دهد. ويلچرش را كمي به جلو هل مي دهد و ناگهان-گويي كه چيزي به خاطرش رسيده باشد- برمي گردد: «شما آقا جواديد؟ داداش سعيد كه از آمريكا اومده؟» مي گويم بله و اين باعث مي شود كه ويلچرش را تغيير جهت دهد و به سمت من بيايد:«خوش اومديد جواد جان! من هميشه احوال شما را از پدرتان و برادرتان مي پرسم. همه چيز خوب و رو به راه است؟...»چند دقيقه اي گپ مي زنيم و خداحافظي مي كنيم. با اخوي سوار ماشينمان مي شويم و كمي جلوتر مي بينم كه آقاي شمس نيز سوار ماشين شان شده اند و منتظر هستند تا كسي بيايد و ويلچر را داخل صندق عقب ماشين بگذارد. از ماشين پياده مي شوم، به سمتش مي روم، چاكريم و مخلصيمي مي گويم، ويلچر را جمع مي كنم و داخل صندوق مي گذارم. دستم را به گرمي مي فشارد، تشكر مفصل و دعاي خيري حواله ام مي كند و مي گويد:«راستي! پرسپوليسي هستي يا استقلالي؟» مي گويم:«قرمزته آقا! قرمزته!» ساكت مي شود، لبخندي مي زند و سرش را پايين مي اندازد. مي پرسم:«نكنه استقلالي هستيد؟» لبخندي مي زند و مي گويد:«بله! اما پسرم پرسپوليسي است.» مي خنديم و با آرزوي تداوم سايه آقاي شمس استقلالي بر سر پسر پرسپوليسي شان در سال جديد از خدمتشان مرخص مي شويم! 

عمو حسن

خيلي زودتر از اينكه "حسن كليد ساز" اين روزهاي ايران عزيز تصميم بگيره كه يك كليد از توي آستينش دربياره و بشه معروفترين "حسن كليد ساز" دنيا، ما يك عمو حسن تو محله داشتيم كه از اون وقتي كه فهميدم دو دوتا دقيقا ميشه چهارتا، كارش كليد سازي بود و لقبش هم "حسن كليدساز". يك زيرپله سه-چهارمتري داشت كه بايد دولا دولا ميرفتي ته مغازه ولي راستي راستي همه قفل هاي بسته رو تو اون زيرپله باز مي كرد. از همون اول هم هميشه خدا ميخنديد و گوشت به تنش بند نميشد و لاغر و استخواني بود. هر وقت هم از جلو مغازه اش رد ميشدم سرم را مي كردم تو مغازه و مي گفتم:<< سلام عمو حسن! خسته نباشيد>>.

روز اول عيد امسال كه براي عيد ديدني رفته بودم محله قديم، كنار خيابان ديدمش. ٧-٨ سالي ميشد نديده بودمش. داداشم زد كنار و سرم رو از پنجره ماشين بيرون كردم و داد زدم:<<سلام عمو حسن! خسته نباشي.>> نزديك ماشين شد و با سر اومد تو ماشين و كلي ماچ و بوسه و جواد جون كجايي و اين حرف ها. وقتي داشتيم خداحافظي ميكرديم بهم گفت:<<جواد جون! دلمون به پايه رفاقت شماها خوشه ها!>>. كف كردم به خدا! بهش گفتم:<<عمو حسن! خيلي داري به ما حال ميدي ها، حواسمون است!>>. دوباره سرش رو كرد تو ماشين و ماچ و بوسه. سالي نو كرديم خدايي!