اهل ایرانم

شب شعر:

چند شبی به انتخابات ریاست جمهوری مانده بود و خسته و دلگیر بودم از فعالیت های آن. نیمه های شب به "سهراب" پناه بردم و  شعر "اهل کاشان" را شروع به خواندن کردم. ادامه دادن خواندنش سخت بود. کتاب را بستم و شروع به نوشتن شعری کردم با این مضمون:" اهل ایرانم! روزگارم..." و شعر نیمه تمام را با این جمله تمام کردم: "سهراب هنوز قایقت جا دارد؟!". چند روز بعد انتخابات برگزار شد و نتیجه چیزی شد که هیچ کدام از ما فکرش را هم نمی کرد. چند روز پیش به سراغ شعر ناتمام رفتم و با کمی تغییر، شد آنچه شما در زیر می بینید. آخرش هم که به اعجاز "امید" تغییر چشم گیری داشت:

 اهل ایرانم

روزگارم؟

 چه بگویم؟ بد نیست!

اما سهراب، آرزوها دارم

 

نیستی تا بینی

کودک فال فروش

فال رسوائی مان می گیرد

شعر کوتاهی مان می خواند

 

سر هر کوچه تنگ

گل فروشی کودک

گل شادی و وصال

 می فروشد به شما

غم از این بالاتر؟

 

آه سهراب!

من از این کودک غمگین به چه روئی پرسم:

"خانه دوست کجاست؟!"

 

آرزوها دارم

 من دلم می خواهد

لغت >>کودک کار<<

برود کنج کتاب تاریخ!

کودکان رقص کنند، خنده کنند از ته دل

زیر باران بدوند

"ماه را بو بکنند"

بنویسند پر رنگ

آخر مشق شب هر شب شان:

خانه دوست همینجاست، بیا  ای سهراب!

 

 

اهل ایرانم

پیشه ام؟

هرچه که باشد ولی نقاشی نیست

 

تو بگو ای نقاش

به چه رنگی بکشم

سفره ی خالی یک مادر را؟

پشت و روی خود هیچستان را!

 

شرم آن مادر را

سرخ باید بکشم؟ یا کبودی دلسوز؟

فرض کن هم که کشیدم سهراب

غم تنهائی مان تازه شود

هر زمانی که به رویش نگریم

 

آرزوها دارم

من دلم می خواهد

مادران سیر بگویند هر شب:

"پسرم! خوب بخور"

"دخترم! نان و قاتق، به کنارت باشد!"

جعبه رنگی هفتاد و دو رنگ

بکشد سفره هر مادر را

 

تو بگو ای سهراب!

زیر این بوم بلند

نقش از این زیباتر؟

 

 

 

اهل ایرانم!

نسبم؟

به زنی راهبه یا  فاحشه یا رند و فقیه

چه تفاوت وقتی

پدری حس نکند رویش کودک خود

شانه اش از غم نان 

نتواند بکشد کودک خود را به نشاط

آه از این غم نان پدران!

 

آرزوها دارم

من دلم می خواهد

دست های پدران

آنچنان پر باشد

که کنند باز در خانه اشان را با پا!

بنویس ای  فرزند

درس عشق امشب:

"زندگی رسم خوشایندی ست"

"زندگی بال و پری دارد"

اما با وسعت عشق

نسب ما اینجا

می رسد تا خورشید.

 

 

اهل ایرانم!

مانده اینجا هوشی

مانده اینجا ذوقی

مانده اینجا نفسی گرم که از گرمی آن

بدواند تب گرمی به تن برف و تگرگ

آب شاید شده آلوده به گل

عشق اما به زلالی جریان دارد باز

 

گفته بودم روزی: قایقت جا دارد؟

اما سهراب!

قایقت رو تو ببر

من و این خاک عزیز

آرزوها داریم

آرزوها داریم!

کجائی؟

باد می آید و

نشانی از تو نمی آورد

یا من مرده ام

یا زبانم لال، زبانم لال

موهایت را بسته ای

مائیم و نیمه جانی

چه رازها که چشمان ما آشکار نمی کند.  آدمک! تقلای زبان بیهوده است. طوفان که برمیخیزد، ناخدای بی خدا هم فقط می تواند دعا کند. این است وادی عشق، آنجا که هنوز آلوده به پای هیچ کلامی نگردیده است. آنجا که جاذبه فرو نمی کشاند که بال پرواز می دهد.  پری رو تاب مستوری ندار، پس ندا می دهد:
بخوان
نمی توانم
بخوان
نمی توانم
بخوان به نام من
و تو می خوانی، رو به قبله چشمانش و با دهان بسته، به حکم آنکه تو را "باز آفرید". که تو بودی و در عدم می زیستی. آنگاه جلوه حیات بخشیده شد به اعجاز عشق. تو می خوانی، نه به پشتوانه تجربه که به دستگیری عشق. و چه خواندنی!
آرام تر عزیزکم! آرام تر بخوان! در و دیوار نامحرم است اینجا. آرام تر.
و تو باز هم نمی توانی! حتی به حکم آنکه تو را "آفرید". نتوانستنی استوارتر! می خوانی و می خوانی!

میثم

بیست و شش سال تو ایران زندگی کردم و از بین تمام آدم هائی که دیدم دو الی سه نفری دوست خاصی داشتم که هروقت حالم به هر دلیل ندونسته ای گرفته بود میرفتم پششون. کنار هم می نشستیم، گاها  هم حرفی نمی زدیم ولی انگار با سکوت مون همه مشکلات من حل میشد  و آروم میشدم. نه می پرسیدند فلانی چه مرگته؟ و نه می گفتند چرا اومدی. کنار هم می شستیم و زمان را آروم سپری می کردیم.

دلم برایشان تنگ شده. خلاصه اینکه: گنگی زبان و گستردگی جان!