و کماکان هم زندگی به زحمتش می ارزد
تلفن زنگ میزنه و شماره خونمون در ایران – از معدود شمارههایی که هنوز حفظ هستم- روی گوشی نمایش داده میشه. شک ندارم خودشه. گوشی رو برمیدارم و میگم: «سلام مامان خانم!» جواب سلام نداده، یکضرب و با صدای بلند میگه: «پسرم تولدت مبارک!» یعنی اصلا من تهِتهِ جهنم هم باشم و صداشو اینجوری بشنوم دلم باز میشه. تا حالا بهش نگفته بودم، ولی این سری خودش میاد زیر زبونم و منم ناخواسته و بلند بلند بهش میگم:«مامان خانم! مرسی که من رو به دنیا آوردی.» میخنده و میخندم.
و کماکان هم زندگی به زحمتش می ارزد...
+ نوشته شده در 17 Jun 2016 ساعت توسط ج و ا د
|