«سلام داداشی! روبه‌راهی؟ شناختی؟» اسمش رو هم بعدش نوشته و یک عکس خوشگل هم از خودش اضافه کرده توی تلگرام. بهش میگم:«پسر! تو دَست نخوردی تو این همه سال. مگه میشه نشناسمت داداش!» حدود پانزده سالی میشه که ندیدمش. رفیق خیلی صمیمی دوران راهنمایی و سال‌های اول دبیرستان هم بودیم. شروع می‌کنیم گپ زدن و لابه‌لای پیغام‌هایی که بینمون رد و بدل میشه چند تا عکس هم می‌فرستیم که یکجورایی دیداری هم تازه شده باشه.

خدا "دو دستی" بغلش کرده و حالا بعد این همه سال، یکی هم که نه، دوتا دختر داره. عکس‌های دخترهاش رو برایم میفرسته. بهش میگم: «خدا رو شکر، زیاد به تو نرفتند. چقدر خوشگلند این پدرسوخته‌ها!» از اون دخترهای چشم دُرشتی هستند که سالی فقط چندتا سهم این دنیا میشه. به دنیا هم می‌آیند که با اون چشمهاشون هیچ چیز این دنیا رو از دیدن جا نیندازند. بزرگتر هم که شدند یحتمل میشند "دیده‌بان حقوق بشر"، یا اصلا شما بخونید "ناطور دشت"...

از هر دری حرف میزنیم که این چاله پانزده ساله رو کمی پُرش کنیم. هنوز تو محله قدیمی مونده و به قول بهروز وثوقی: "هنوز هم تو چشماش عشقه!" وسط حرف زدنمون، یکدفعه و خیلی بی ربط به بحث، میگه:«جواد جون! دختر یعنی عشق!» شک ندارم پدرسوخته‌هاش در همون لحظه ازش دلبری کردند. رفیق ما هم دیده هیچ چیزی بهتر و شیرین‌تر از این تو دنیا پیدا نمیشه که بعد این همه سال به دوست قدیمی‌اش بگه. حق هم داره. بهش میگم:«دُرست میگی رفیق.» انگاری که خود خدا تکیه داده به عرش الهی و میخواد یکی از شاه‌بیت‌های کتاب مقدس زندگی رو تو مُخ یکی از بنده‌هاش فرو بکنه، دوباره و خیلی پُررنگ‌تر می‌نویسه: «می‌فهمی چی میگم؟ دختر یعنی عشق!» بهش میگم:«می‌فهمم داداش. دُرست میگی! اصلا این جمله رو، هرکسی، هرجوری بخونه و معنی کنه، کاملا دُرسته رفیق...»