شهرزاد

وقتی خدا تو چشهای تو لونه می‌کنه"
شهرزاد هم تمام شد! بستر تاریخی داستان و عاشقانه‌هایش همواره من را یاد "مرتضی کیوان" و "پوری"جانش می‌انداخت که در همین دوران دوخته شد به ستون پشت سرش. تیرباران شد ولی پوری جانش سال‌ها پس از او ماند و حکایتشان که شاید تا همیشه خواهد ماند. پایان شهرزاد هم من را یاد "آیه‌ای" از "کلیدر" محمود خان دولت‌آبادی -عمرش دراز باد- انداخت:
"تا دختر و پسر به هم برسند، از هزار خم باید بگذرند. چه بسیار جفت‌های جوانی که در خواهش پیوند، پیر شده‌اند. چه بسیار که آرزوی حجله به گور برده‌اند. هزار بند از پای باید بگسلی تا دستت در دست یار بگیرد. از این است اگر آوازهای فراق در بیابان و دشت پیچان است..." 

با من که باشی

تو هواخوری بعد از نهار دیدمش. زل زده بود به یک جدول شکسته گوشه خیابان. بهش گفتم:« داستان چیه شهریار جان؟ حکایت گذر عمر و لب جوی دیگه؟»

سلام نکرده گفت:دُرست همینجا وایساده بودیم! کنار این جدول‌های سیمانی شکسته که وقتی بارون میاد آب ازشون شُرری میزنه بیرون. دستهاش رو گرفتم و بهش گفتم: «ببین! اگه آب همه‌ی رودخونه‌های دنیا هم از این جدول‌های شکسته بزنه بیرون، تا دستت تو دست من باشه،  چیزیت نمیشه! من با این جدول‌های شکسته گوشه خیابان بزرگ شدم. هوامو دارند!» نگاهم کرد و گفت: «نگرانم!» زل زدم تو چشم‌های درشتش و گفتم: «نترس!  قدیمی‌ها می‌گفتند "از این دست می‌دهی و از اون دست می‌گیری". ولی تو باور نکن. دست‌هات که تو دست من باشه از جفت دست‌هات فقط می‌گیری! اونم چی؟ نور! من با اینها بزرگ شدم. همه جدول‌های شکسته جوی‌های خیابون هوامو دارند. باوم کن!»

جعفر

کار آخرین قسمت سریال شهرزاد بود. دیشب یادش افتادم و از اون موقع هم قیافه‌‌ی “دیگه نسبتا مبهمش” داره جلوی چشم‌هام رژه می‌ره. از در کلاس که داخل می‌شدی، نفر وسط و پشت میز دوم می‌نشست و من دقیقا پشت سرش می‌نشستم. موقعیت استراتژیک من جوری بود که همیشه خدا چندتا "پس‌ گردنی" ازش جلو بودم. جلوی من می‌نشست و  معمولا هم خیلی راحت دستم رو دراز می کردم و با یک "پس گردنی" صداش می‌کردم. اسمش جعفر بود و هردومون هم سال دوم راهنمایی مدرسه صنعت و معدن تهران بودیم.

مثل همیشه دیر رسیدم سر کلاس و معلم اون روز هم بدون اینکه چک و لگدی حواله‌ام بکنه، با اشاره سر بهم حالی کرد که بروم بنشینم سر جایم. دیدم همه ساکتند، دست به سینه نشستند و ناراحت. به سمت میز که رفتم دیدم سر جای جعفر یک دسته گل گذاشتند. اولش دوزاریم نیفتاد چی شده. آخه یک پسر بچه سیزده ساله از کجا باید بدونه که وقتی یکی می‌میره، سر کلاس و دقیقا همون جای لعنتی‌ای که می‌نشسته باید یک دسته گل به اندازه خودش گذاشت؟

ظاهرا پدر و مادرش خیلی اختلاف داشتند و همیشه هم دعوا بود توی خونه. خوب این خیلی طبیعی بود توی آن خانواده‌ها، ولی ظاهرا این رفیق ما بود که خیلی طبیعی نبود. این غیر معمولی بودن و دو سه متر طنابی که قرار بوده فقط  لباس‌های شسته شده و خیس خانه را بهش آویزون کنند،  بالاخره کار دستش داده بود. رفته بود بالا پشت بوم خونشون و با اون طناب خودش را آویزون کرده بود و تمام! آخه بچه  تو اون سن او سال از کجا باید بدونه مرگ یعنی چی؟ خسته شده بود ظاهرا از اون همه مشاجره و می‌خواسته اینجوری اعتراضی کرده باشه. شرط می‌بندم فکرش هم نمی‌کرد که مرگ دقیقا یعنی چی! نمی‌دونسته که قراره بعدش دیگه وجود نداشته باشه. ده الی بیست سانت دیگه قد بکشه و احتمالا خاطرخواه یکی تو همون در و همسایه بشه و ادامه زندگی. فکر می‌کرده که چند روز بعدش برمی‌گرده و دوباره میشه دروازه بان تیم فوتبال کلاس. آخر زنگ ورزش هم  با جواد عظیمی، که اصلا قرار نبوده چند خطی سال‌ها  بعد براش بنویسه، سر اینکه از پنج تا پنالتی سه تاشو بگیره شرط بندی می‌کنه. رفت که رفت! همیشه همین بوده داستان. خیلی که به بعدش فکر نکنی، اینجوری راحت تصمیم ‌گیری می‌کنی و ترس‌ات هم می‌ریزه از انجام خیلی از کارها.

لعنت به من

دقت کردید نامجو در این اجرا دو تا غزل حافظ رو با هم ترکیب کرده؟ هر دو غزل در یک بحر هستند و اگر به قافیه دقت نکنیم تفریبا میشه باور کرد که یک غزل رو داره می خونه. توی دو سبک مختلف خونده و بعد با هم ترکیب کرده که انگار دونفر همخوانی می کنند. غزل فارسی/عربی رو هم نامجو کامل میخونه که تو اجراهای سنتی این کار کم پیش میاد. خیلی غزل خوبیه و یک عده آدم با ذوق هم وقت گذاشتند و بیت های عربی رو دقیقا تو همین وزن و قافیه به فارسی ترجمه کردند. کلا کار خیلی خوبی شده به نظر من.

Get over it

گاردین پارسال یک مقاله چاپ کرده بود از پسری شانزده ساله که سرطان داشت و روزهای آخر عمرش رو سپری می کرد. مقاله رو اینجا میتونید بخونید. خیلی خوب نوشته شده و پاراگراف آخرش هم که عالیه به نظر من.  هروقت میخونمش مو به تنم سیخ میکنه و در عین حال یک حس عجیبی به آدم دست میده. پارگراف آخر مقاله اینه:

It helps to remind myself that even if I’m dying, it’s not all about me. At the end of the day I’m one in seven billion, a number that – like my cancer – will continue to grow and multiply over the coming months and years. While my life may be all I know, I’m nothing more than a dot on this planet. When you take into account the dozens of people I know, the billions I don’t, the thousands of miles that separate us, and the ever running river of time on which we all finitely float, you may come to the inevitable and strangely comforting realisation that we are all going to die: me, you and everyone else. Get over it.