فراخوان اسم

دوستان عزیز

 

یکی از دوستان من دنبال اسم دختر میگرده برای عضو جدید خانواده که قرار یک مدت دیگه به جمع زمینی ها ملحق بشه. به نظرتون با چه اسمی باید تو این دنیا صداش کنند؟ اسم های قشنگی که بلدید رو لطف کنید و کامنت کنید. 

 

دمتون هم گرم

زندگی با دوازده ساعت اختلاف

بچه‌هایی که در آن سال به دنیا آمده‌اند حالا می‌توانند بدون کمک گرفتن از انگشتان دستشان به راحتی تا "هشت" بشمارند. "پدر سوخته ها" تا جایی که جا دارد نیششان را باز می‌کنند و "هَفَل شتا" یشان "پَلنگ و شیش‌تا" می‌شود. طبیعتا هنوز هم در این سن و سال "دو دوتا"یشان چهارتا می‌شود و کاملا منطقی عمل می کنند. بچه های سال هشتاد و شش هجری شمسی خودمان یا همان دو هزار و هفت خودِ جدیدمان را می‌گویم.

زیبا بود و من هم با شرمِ یک پسر ایرانیِ سر به زیر. مقنعه آبی‌اش را مرتب کرد و گفت: «آقا! یک طرفه یا دوطرفه؟» نگاهش کردم و گفتم:«یک عدد بلیط یک طرفه خانم!» هرچه لازم(!) بود را در دو چمدان بیست و سه کیلویی و یک کوله پشتی ریختم و دقیقا صبح همچنین روزی در هشت سال پیش مسافر یکی از هواپیماهای فرودگاه "مهرآباد" شدم. مهرآبادی که سال بعد از مهاجرت در مذمتش – البته که از روی دلتنگی - نوشتم که نام بی مسمائی دارد. ظاهرا، مسئولین امر هم انتقاد ما را شنیدند و مدتی بعد پروازهای خارجی را به فرودگاه امام خمینی منتقل کردند.

نه مجبور بودیم، نه چوبی بالای سرمان بود و نه اگر می‌ماندیم احیانا شیشه نوشابه‌ای و آب خنک دانشگاه اوین منتظرمان بود. خودم خواستم و هنوز هم اگر به همان زمان بازگردم، باز هم همین مسیر را می‌آیم و مهاجرت را انتخاب می‌کنم. برای من لازم بود. چیزهای زیادی یاد گرفتم. تجربه جالبی بود و به قولی تراشیده‌تر شدم. طبیعتا چیزهای زیاد و ارزشمندی راهم از دست دادم که قدما گفته‌اند: "محنت و شادی عالم به هم آمیخته است" و یا همان داستان "خَر و خُرمای" خودمان. با هم جمع نمی‌شوند!

حساب از دست داده‌ها خیلی فراتر از دیزی‌های ایرانشهر و بوی کباب بازار شاه عبدالعظیم و عطر قرمه سبزی مادر می‌باشد. بعضا به بلندی دماوند می‌رسند. اهل ناله کردن و شکایت و بالا بردن پرچمِ ترحم برانگیز غربت هم نیستم. چرا که هشت سال، زمان خوبی است تا اینجا برایم حکم وطنی نوپا، با یاران موافق بی‌شماری را پیدا کند. اما چه کنم که کَسر خوبی از انسان این روزگار را احساس تشکیل می‌دهد و درد فراق، ریشه نه در "ضعف" آدمی، که در "وفا"ی او دارد. دروغ چرا؟ سال های اول آنقدر دوری یاران قدیمی بالا می‌زد که وای به حال ما اگر آب دیده‌ای نبود. گاهی مرگ آشنای دوری را بهانه می کردیم، دیده‌ای تر می‌کردیم و ثوابش را حواله می‌فرستادیم به روح اموات. روغن ریخته و نذر امامزاده بود. بماند... نهایتا هم خوبی‌های مهاجرت به سختی‌هایش چربید و هرچه بود تا به حال ماندیم. سَر کردیم و عادت کردیم و پایه‌های خانه‌ای را در اینجا ریختیم. تا فردا چه زاید...

خلاصه اینکه کماکان زندگی را با تقریبا دوازده ساعت اختلاف ادامه می‌دهیم.

قُربانتان! دلتان خوش و سرتان سلامت.