نزار

"آه اگر یک روز از غریزه‌ی خرگوشی‌ات رها شوی و بفهمی...
شکارچی‌ات نیستم
عاشق توام!"

این شعر مال تزار قبانی، شاعر یاغی عرب است. بخونید شعرهاش رو. خیلی خوبه.

 

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

شهریارمون میگفت:«جواتی! ما از آقامون سعدی نظربازتر و زبان باز بودن مگه داشتیم تو فارسی؟» 
گفتم:«نه والا! روی دستش هم نیاد»
ادامه داد:«یک همچنین کسی میگه: هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم / نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم. می دونی چه میخوام بگم؟ میخوام بگم که آدم دلش میخواد مستوری بکنه، ولی نمیشه. عشق اگر عشق باشه، مستوری نمیشه کرد. بفهم!»

آه من العشق و حالاته

ایرج میرزا یک شعر بسیار زیبا داره به نام شاه و جام که بیت آخرش اینه:

عشق کند جام صبوری تهی          آه من العشق و حالاته

ندارد

بعضي موقع ها فكر ميكنم يك تخم لعنتي پشت سرمه. لعنت يك نَفَر كه دست از سرم برنميداره.  خسته ميشه آدم

خدایا پاره پاره های وجود مرا جمع کن

می فرمایند:

گر بمانیم پاره بردوزیم     جامه ای کز فراق چاک شده
گر برفتیم عذر ما بپذیر     ای بسا آرزو که خاک شده

پیرمرد

"پس بالاخره قبول کردید. خوب، همه همینطورها هستند. سالها پیش وقتی که یکی از دوستان، یکی از همپالکی‌ها، خودکشی کرد، تا مدتها باورم نمی‌شد. سر هفته رفته بودم سر قبرش. آدم که باورش نمی‌شود. نشانت می‌دهند که اینجاست. یعنی مثلا زیر این خاک، زیر این سنگ قبر، یا بگیریم زیر این توده گل. تا یکی دوماه هروقت توی خیابان می‌رفتم فکر می‌کردم آنجاست. همان که شق و رق دارد می‌‌رود، کتابی در دست، با موهای شانه کرده. تا بالاخره یک روز تک رفتم سر قبرش، یکی دو ساعت همانجا نشستم و به سنگ قبرش خیره شدم. وقتی به هق هق افتادم فهمیدم که دیگر تمام است، من هم با لاخره به خاکش سپردم، آنوقت انگار از نو خودکشی کرده و جنازه‌اش روی دست مانده باش. با مشت چند بار به سنگ قبر زدم، حتی لعنتش کردم"
بره گم شده راعی، هوشنگ گلشیری.

دو سال شد که پیرمرد رفت. پدربزرگ را می‌گویم. 
در این دو سال من دو بار ایران رفته ام و در هر دوبارش و در اولین پنجشنبه شبی که ایران بودم، پدرم پرسید:«پسر! می خواهی بریم سر خاک حاجی بابا؟». هردوبارش هم گفتم:«خودم میرم بابا.» و در هردوبار و در زمان برگشتنم به آمریکا مجداد پرسید:«رفتی سر خاک حاجی؟» بغلش کردم و گفتم:«نه! وقتش نشده هنوز بابا.» سری تکان داد. پدرم مانند پدرش سکوتی به ارث برده است که هیچ کلامی قادر به بیانش نیست. امروز اگر ایران بودم حتما سر خاکش می‌رفتم....

نزار

دیشب در برنامه شب‌های شعر دانشگاه استنفورد، چند شعر از "نزّار قبانی" خوانده شد. نزّار عاشقانه‌ سراترین شاعر عرب زبانی است که من می‌شناسم. آنچنان شهرتی در دنیای عرب دارد که همکاران ِعربِ شعرنخوان من نیز به خوبی می شناسندش. هیچکس را هم مانند نزّار لایق شعر "از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند" نمی‌دانم. شفیعی کدکنی از زبان نزّار اینطور می‌نویسد: «من از خانواده ای هستم که شغل آنها عاشقی است. عشق با کودکان این خانواده زاده می شود، همانگونه که شیرینی با سیب متولد می شود. وقتی به یازده سالگی می رسیم عاشق می شویم و در دوازده سالگی دلتنگ می شویم و در سیزده سالگی دوباره عاشق می شویم و در چهارده سالگی از نو دلگیر و دلتنگ و در خانواده ما هر طفلی در سن پانزده سالگی پیری است و در کار عشق و عاشقی صاحب طریقه ای. پدربزرگم چنین بود، پدرم چنین و برادرانم چنین و در این راه شهید هم می دهیم.... خواهرم به خاطر اینکه نتوانست با مرد دلخواهش ازدواج کند خودکشی کرد... وقتی با جنازه خواهرم - که از عشق خودکشی کرده بود- راه می رفتم و پانزده ساله بودم، عشق با من قدم برمی داشت و دست بر شانه من می نهاد و می گریست»

از بین تمام شعرهای نزّار که خوانده ام، شعر زیر هم برایم زیبایی دیگری دارد:

"آه اگر یک روز از غریزه خرگوشی‌ات رها شوی و بفهمی...
شکارچی ات نیستم
عاشق توام!"