آمین
یک دعایی است که میگه: خدایا آرزوهای ما را با حکمت و سرنوشتی که برای ما نوشتی یکی کن.
خیلی رندانه و زیرکانه است. آمین یا رب العالمین
یک دعایی است که میگه: خدایا آرزوهای ما را با حکمت و سرنوشتی که برای ما نوشتی یکی کن.
خیلی رندانه و زیرکانه است. آمین یا رب العالمین
نوشته اند:
سالها بعد
دختری از تو
عاشق پسری از من خواهد شد
فقط جان بچهات
ماندن را یادش بده...
پایین نوشته و با حروف بزرگتری مینویسم:
سالها بعد
دختری از تو
عاشق پسری از من خواهد شد
بچه های ما
دختر و پسرمان را میگویم
عاشق هم خواهند بود
همانگونه که
پدر و مادرشان
در زمان از ایران آمدنم همه گریستند و گریستیم غیر از او. همیشه میخندید و میخندد و میخنداند، حتی در سخت ترین لحظات زندگی. خنده ارثیه مادریش است. حالا چند روزی است یاد مادر از دست رفتهاش افتاده است. عکسش را در تلگرام فرستاده است. صدای بغض آلودش را هم ضمیمه کرده است که "دلم برای مادرم تنگ شده است". چند ساعت بعد هم دوباره پیغامی فرستاده است که: «آروم شدم. نمیدونم این اشک چه وزنی داره که اینقدر آدم رو سبک میکنه»
پاره شدم...
از اهالی قاهریه مصر است و تقریبا با هم به مایکروسافت آمدیم. از همان روزهای اول هم رفیق شدیم و "یا اَخی" (داداش خودمون) صدایش میکنم. دروازه بان تیم فوتبال شرکت است و همین هم دلیل نزدیکی بیشترمان شده است. بعضی روزها نهار را با هم میخوریم و در هواخوری بعد از نهار هم همکلام همدیگر میشویم. یکی دو باری هم در مورد "نزار قبانی"، "احمد درویش" و "نجیب محفوظ" حرف زدیم. بچه خندان و خوش ذوقی است.
امروز در سر میز نهار، سرش را کرده بود توی گوشی موبایل و "تِکست" بازی میکرد. اخیرا با یک دختر مصری، به قول امروزیها، شروع به "دِیت" کردن کرده است. نگاهش میکنم و میگویم:«یا اَخی! خودشه؟» میخندد و میگوید:«آره. یک شعر بگو تا براش بنویسم.» عربی حرف زدن من را، به خاطر لهجهام، اصلا نمیفهمد. گوشی را میگیرم و یک شعر از "محمود درویش" برایش مینویسم:«اَلساعت اَلان، اَنا اِلا اَنت»(ترجمه آزاد: زمان به وقت حال، من از تو کم). متوجه شعر نمیشود. کمی برایش توضیح میدهم، چشمهای دُرُشتش آب میگیرد و دُرُشتتر میشود، میخندد و شعر را برای محبوبهاش میفرستد.
نهار که تمام میشود، به روی شانههایش میزنم و میگویم:«یا اَخی. الان ساعت چنده؟ "اَنا مع اَنت" شده؟» میخندد، انگشت شصت قطورش را نشانم میدهد و دوباره به سراغ گوشیاش میرود. نهار فردا را هم مهمانش میشوم.
چند روزه این شعر رو همش دارم میخونم:
پیش بیا! پیش بیا! پیش تر تا که بگویم غم دل بیشتر
دوست ترت دارمت از هرچه دوست ای تو به من از خود من خویش تر
دوستتر از آن که بگویم چهقدر بیشتر از بیشتر از بیشتر
دیشب برای بار چندم نشستم و فیلم شبهای روشن از فرزاد موتمن رو دیدم. هرچند وقت یکبار، یکی از دوستان بهم پیغام میده که جواتی حتما فیلم رو ببین. کتاب و شعر و ادبیات و کافه رفتن شخصیت اول شبیه عادت های زندگی من است، ولی خدایی من اینقدر سخت و بی احساس نیستم. فیلم خوبیه و پر از دیالوگ های قوی. ببینیدش اگر وقتش رو دارید.