خان دائی

مولانا می گوید: " همچنانکه در راه چون کاروان را در موضعی می زنند ایشان دو سه سنگ بر هم می نهند جهت نشان، یعنی اینجا محل خطر است...". که اینجا ما را رهگذران زده اند و از ما به غارت برده اند.

حالا حکایت سنگ هاب بالای گور هم همین هست. یعنی اینجا رهگذر دنیا ما را زده است و ما اینجا عزیزی از دست داده ایم و این سنگ هم نشان آن است.

خان دائی ما هم رفت. آبجی خانم زنگ زده و میگه: " دائی راحت شد داداش." بعدش هم خودش میگه: " داداش چقدر بده که آدم مشکلاتش جوری باشه که فقط مرگ بتونه راحتش کنه."

خان دائی! هرقت می خواستم به یکی بگم یکی تو این دنیا وجود داره که تو ته بدبختی های لعنتی هم می تونه بخنده و بخندوندت می گفتم:" یه دائی دارم عین سیاوش قمیشی، اون اینجوریه". حالا هم همون رو میگم. فقط زمان فعلش عوض میشه. باس بگم: " خدا بیامرزه! یه دائی داشتم عین سیاوش قمیشی، اون اینجوری بود". ولی خدائی این "خدا بیامرز" اصلا به اول اسم این جور آدم ها نمی آد.

"داد در قاب"

به موازات مست راستین شروع کردم یه راه اندازی یک وبلاگ تصویری که اسمش هست. "داد در قاب"

داستان از این قرار هست که شروع کردم به عکس گرفتن از صفحات کتاب هائی که خوندم. صفحاتی که در حین خوندنشون حس خوبی بهم منتقل کردند و زیر یک سری از حملاتشون هم خط کشیدم.  فکر کردم به جای نوشتن اون متن ها حس خوبی دست خواهد داد دیدن اون متن ها در قالب خود کتاب. تو فیسبوک هم یک آلبوم درست کردم و اونجا هم میگذارم عکس ها رو.

خلاصه اینکه "داد در قاب" خواهر خوانده مست راستین هست. دوست دارم نظرتون رو اونجا بدونم و امیدوارم ازش استقبال بشه. لطف کنید و با دوستانی که اهل کتاب هستند هم به اشتراک بگذارید. خلاصه اینکه رسانه شمائید :دی. 

 

آقا ایرج

مرگ، که نه پایان زندگی که بخشی از خود آن است. تحفه ایست مستور در خرقه تولد. هان ای انسان!  آمدنت شاید به تردیدی آلوده باشد، اما رفتنت به یقین رسیدنی ست.

و چه بسیار مردمانی که می میرند پیش از آنکه قلبشان از تپیدن بیهوده رها شود و چه اندکند مردمانی که با پایانشان آغازی در وجود دیگرانشان دارند. چیست سیمرغ، غیر از این؟ "آب حیات" خانه در دلهای همه دارد، نیک وعاشقانه که زندگی کنی، رسوب می کند به تک تک گوشه های وجودت. به تن شاید رفته باشی؛ اما به یاد، محال!

 سعادتی ست دمی هم کلام و هم سفره شدن با چنین "غوث" هائی. مشق عشق می گیری و تمرین عاشقانه زیستن. بزرگی از این بزرگان، "ایرج" نام، عزیز زندگی ما بود. دستِ کرم و بزرگی اش بر تن هر که نخورده بود باید بر او شک می کرد. مهربان و خندان. آنچنان که گوئی باری چون پر کاهی بر پیکر زمین تحمیل می کرد. چه می توان کرد که زمین بار تحمل چنین سبکبارانی را نیز ندارد. "بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت".

جایتان خالی خواهد بود "آقا ایرج". بیشتر از آنچه فکرش را می کنید و فکرش را می کنیم.

یک توضیح کوتاه در تکمیل گزارش اخیر بی بی سی در مورد بخشی از زندگی من

اگر گزارش بی بی سی در مورد من را ندیدید لطفا اول این گزارش را نگاه کنید.

اگر خواننده قدیمی این وبلاگ هستید حتما ماجرای کنکور دادن من رو در پست هایی از این وبلاگ خوانده اید. به بهانه گزارش اخیر بی بی سی در مورد همین موضوع، تصمیم گرفتم که توضیحی، هرچند کوتاه،  در مورد کنکور سال 78 بدهم و دوباره یادی کرده باشم از عزیزانی که بی منت به من و خیلی های دیگر بزرگوارانه برادری کردند.

 

پیش دانشگاهی را در مدرسه شهید خدائی در ته اتابک تهران خوندم و در کنکور سال 77 حائز رتبه 3174 شدم. خودم انتخاب رشته کردم و هیچ رشته غیر مهندسی خارج از تهران رو هم انتخاب نکردم و طبیعتا هم قبول نشدم. دفترچه آماده به خدمت را گرفته بودم و تصمیم داشتم به سربازی بروم و بعد از آن هم هم یک کارگاه کابینت سازی بزنم. تقزبیا 3-4 سالی بود که کابینت سازی هم می کردم و کاملا مسلط به کار بودم. جوان و پر انرژی.

 

2-3 روزی مانده بود به فرستادن دفترچه اعزام به خدمت. خوب یادم هست که بعد از ظهر یکی از همان روزها، یکی از دوستانم به نام "علی اکبری" به سراغم آمد و من را با لباس کار از کارگاه کابینت سازی بیرون کشید و گفت که کار مهمی دارد. 2-3 ساعتی در پارک مشیریه با هم قدم می زدیم و علی خیلی پرحرارات برایم می گفت: یک گروهی از بچه های المپیاد تصمیم گرفتند تعدادی از بچه های جنوب شهر را به صورت تصادفی انتخاب کنند و در یک سال به صورت شبانه روزی به آنها آموزش رایگان بدهند، هدف هم کار خیر و کمک به بچه های پائین شهر بود. بهترین تیم رو درست کرده بودند و زیرزمین مسجد امام جعفر در سه راه افسریه را هم گرفته بودند که شبانه روزی بچه ها را تحت کنترل داشته باشند. اگر اشتباه نکنم یک سری سرویس رایگان هم به موسسه قلم چی  میدادند که بتوانند چند تائی از کلاس های آنها را به رایگان برای چند روز در هفته داشته باشند که در آن کلاس ها به ما یک سری از دروس را در محیط رسمی کلاس آموزش بدهند. من قبول نکردم و گفتم که تصمیم گرفته ام درس را رها کنم و کابینت ساز بشوم. ولی علی کوتاه نیامد و فردای آن روز هم دوباره به سراغ من آمد و اصرار می کرد که قبول کنم. روی صندلی های سبز رنگ پارک مشیریه نشستیم و به هم قول دادیم که سال دیگر من در 10 نفر اول کنکور باشم. از فردای آن روز من کار را ترک کردم و رفتم به زیر زمین مسجد امام جعفر. بسیار کم می خوابیدیم و شبانه روزی درس می خواندیم. یادم هست که رکورد 48 ساعت نخوابیدن و درس خواندن داشتم و در بین ما یکی تا 60 ساعت نخوابیدن هم  رفته بود.  اسمش امیر میرانی بود.

برای درس دادن و هدایت ما، تیم بسیار قوی ای درست کرده بودند به مدیریت عزیز بزرگواری به نام "اصغر حیدری" که حاج اصغر صدایش می کردیم. حاج اصغر نقره المپیاد ریاضی بود که بنا به دلایل غیر فنی طلای المپیادش به نقره تبدیل شده بود. کامپیوتر شریف می خواند و بی اندازه خاکی و درویش مسلک بود. انسانی مثال زدنی. یکی از خوش فکر ترین آدمهایی که من در زندگیم دیده ام. حسابان به ما یاد میداد. اگر مطمئن بودم که شما خواننده گرامی از خواندن این متن خسته نمی شوید هزاران کلمه در مدح مرام و مسلک حاج اصغر می نوشتم. حاج اصغر "چشم" ما بود. عزیز دیگری به نام "هاشمی" که طلای فیزیک بود به ما فیزیک درس میداد و بسیار آرام و متین بود. آنقدر که خنداندنش برای من سخت ترین کارها بود. عزیز دیگری با نام "پاکدامن" به ما ریاضی گسسته یاد میداد. مرد همیشه خندانی به نام "میرزائی" که اگر اشتباه نکنم تمام عمومی های کنکور رو 100 زده بود، ادبیات به ما یاد میداد و علی اکبری هم هندسه. تمام این سرویس ها بدون دریافت یک ریال و حتی کاغذ ها هم معمولا با هزینه شخصی آنها تهیه میشد و حتی  کتاب های کمک آموزشی و تست هم برای ما می آوردند. فکر کنم من هیچ کتابی برای آمادگی در کنکور نخریده بودم. در طی اون دوره 9 ماهه که ما شبانه روزی درس می خوندیدم هر شب چند نفر از این عزیز ها با ما بودند و سوال های ما رو جواب میدادند و مشکلات را حل می کردند. شیطان ترین و شرترین  بچه ها را انتخاب کرده بودند و با اخلاق خودشون رام کرده بودند.

به طور وحشتناکی قوی شده بودیم، من در کنکور آزمایشی رتبه 50  آورده بودم و اگه سر کنکور حالم 2 بار به هم نمی خورد رتبه ای بهتر از 1100 می آوردم. سید نجیب نامی بین ما بود که از 12 درس پیش دانشگاهی غیر از بینش اسلامی و ورزش همه را افتاده بود. برق در دانشگاه شیراز قبول شد و همه این ها به خاطر لطف بی دریغ اون بزرگان بود. جزئیات و خاطرات و اتفاقات اون 9 ماه اینقدر زیاد و دوست داشتنی هست که برای شرح اش شاید روزی کتابی نوشتم. تکه های از خاطرات آن دوران را سال ها پیش در این وبلاگ نوشته ام که در آرشیو باید باشد.

در جواب سوال آقای کاظمی، گزارشگر محترم بی بی سی، که پرسیده بودند چه چیزهایی بعد از قبول شدن در دانشگاه برای من چالب بود گفتم که یکی از آن ها دیدن میدان و خیابان ولیعصر بود. بعد از پخش این گزارش عده ای از دوستان و حتی پدرم برایش جالب بود که  من تا 18 سالگی میدان ولیعصر را ندیده یودم. این برای من اصلا چیز عجیبی نیست. برای چه من باید تا 18 سااگی به میدان ولیعصر می رفتم؟ من از 12 سالگی به یک باشگاه تکواندو واقع در خیابان عارف در میدان خراسان می رفتم و برای زبان هم  یک مدت نارمک می رفتم ولی هیچ وقت پاهایم به ولیعصر نرسیده بود. ولیعصر رفتن و نرفتن اصلا مهم نیست و چیزی که باعث شده بود دیدن ولیعصر برای من خاطره بماند زیبائی میدان و رنگ و روی مردمش بود، آن هم فقط برای اولین دیدارمان! میدانی که از آن پس، چه برای درس خواندن، چه برای درس دادن و چه برای کار کردن بارها  از آن گذشتم ولی هیچگاه به چشم نوازی دیدار اولمان نبود. میدانی که در مذمتش سال ها بعد نوشتم: "لعنت به اون شهری که از میدون ولیعصر تا راه آهن را با یک بلیط 2 تومنی می تونی گز کنی  و بری، درحالیکه مردمش، خیابون هاش، مغازه هاش و حتی گداهاش تومنی هزار تومن با هم فرق می کنند."

بگذریم. حاج اصغر همیشه به ما می گفت: "اصلا به نتیجه فکر نکنید، کارتون رو بکنید به نحو احسن. اگه هم تو کوتاه مدت نتیجه نگرفتید مطمئن باشید تو دراز مدت این زحمت تون خودش رو یه جائی نشون میده."  من خیلی به اون بچه ها مدیونم. همیشه سعی کردم شاگرد خوبی برای حاج اصغر باشم. تو کنکور نا امیدش کردم ولی تقصیر من نبود و حالم 2 بار سر اون امتحان لعنتی بهم خورد. فشار زیادی روی من بود. چشمشون به من بود و یه جورائی قرار بود روی نتیجه من کلی مانور بدند و سال بعد کارشون رو با وسعت بیشتری انجام بدند.  شاید براتون جالب باشه بدونید تا 2 سال پیش حاج اصغر هنوز لیسانس نگرفته بود.

آقای کاظمی وسط گزارش یک دفعه نمیدونم چرا  از من پرسید یک بیت شعر بخون و من هم همون لحظه این شعر اومد زیر زبونم:

گاهی بساط عشق خودش جور می شود               گاهی به صد مقدمه ناجور می شود

 

پی نوشت:

۱) یه نگاهی به آرشیو وبلاگ انداختم و چند تا پست جالب را انتخاب کردم. این پست کمی توضیح جانبی و چند تایی هم خاطره در مورد کنکور 78 هست. این پست هم یه خاطره شیرین از دوران کابینت سازی هست.

۲) حامد عزیز لطف کردند و کلیپ را در این لینک برای دوستان داخل ایران که به یوتیوب دسترسی ندارند آپلود کردند. ممنون حامد جان.