ممرضا رفته بود بالاي منبر و پايينم نميومد. دو جفت گوش مفت گير آورده بود و داشت در مورد معيارهاي صحيح انتخاب همسر براي من و شهريار حرف ميزد. شهريارمون كه از اول هم سرش تو كتاب بود و زياد گوش نمي كرد، ولي من حواسم به ممرضا و حرفهاش بود. حرف هاش كه تموم شد، رو كردم به شهريار و گفتم: «درست ميگه اين ممرضا؟ يعني اينقدر پيچيده است؟»  گفت: «زِر زيادي ميزنه؟» ممرضا رگ گردن كلفت كرد و گفت:«به نظر من كه خيلي هم منطقيه». آخه ممرضا خيلي منطقي فكر ميكنه به همه چيز. شهريار كتابي كه داشت ميخوند رو هول داد سمت من و گفت:« من كه نميگم! تو اين كتاب نوشته. جواتي اون تيكه بالاي صفحه رو بخون.»كتاب حقايق المضمر في بيانات العشاق از شيخ ملحد عشاقي رو داشت ميخوند. شروع كردم و بلند بلند خوندم:« مردها تا وقتی عاشق نباشند می توانند یك کتاب هزار صفحه ای در مورد فاکتورهای انتخاب همسر آینده شان بنویسند. اما كاملا ممكن است كه  در يك روز غیر بارانی و با آلودگی بالای هوا، عاشق دختری بشوند که یك تکه از "گونه"اش از ماسک تصفیه هوای جلوی دهانش بیرون افتاده. گويي تمام منطق هگل و فلسفه اسپینوزا را در آن تکه "گونه"ی سرخ بیرون افتاده از گوشه ماسک می‌بینند. مردها! ساده، آراسته به هزار دلیل نادانسته و سخت عاشق می‌شوند!» 

 

يك نگاهي كردم به ممرضا و گفتم: «راست ميگه شهريار! اينجا نوشته زِر زيادي داري ميزني.» ممرضا خيلي منطقيه. قبول كرد.