-«می دانید عشقباز به که می گویند»

- راعی گفت: «بله»

- « آشپز خبر کرده بودند. صبح زود آمدند، همـﮥ عشقبازها، يا اقلاً آنهايي که پدرم مي‌شناخت. ‏گروبندي داشتند، يعني هر عشقبازي مثلاً ده تا کبوتر انتخاب مي‌کند و مي‌پراند. خوب - چطور ‏بگويم؟ - هر جمعه همه عشقبازها منزل يکي جمع مي‌شدند، از صبح زود، هوا که خوب بود، ‏بهار و تابستان. گرو مي‌بستند. از صبح زود مي‌آمدند. اسباب چاي و منقل‌هاي پر آتش دور تا ‏دور. حقـﮥ وافورها چيني بود، ناصرالدين‌شاهي. حالا پيدا نمي‌شود، همه‌اش کاشي است، ‏زود مي‌شکند، تاب آتش را ندارند. کنار هر منقل هم يک نعلبکي پُر ترياک بود، ترياک بومي، ‏زرد. چه عطري داشت! پدرم اهل دود و دم بود. صبح تَر و چسب يکي دو بست مي‌کشيد و ‏مي‌رفت سر کارش. کارمند ادارﮤ آمار بود. ساعت دو که مي‌آمد ديگر رنگ به صورتش نمانده ‏بود. مادرم از اذان ظهر بساط را آماده کرده بود. چه آتشي درست مي‌کرد، مخملي، سرخ، به ‏قول خودشان سينه کبوتري. زغال، وقتي که يکي دو ساعت زير خاکستر مانده باشد، رنگ ‏بخصوصي پيدا مي‌کند. رنگ را بايد فقط نشان داد، نمي‌شود گفت چطور، يا مثل چي، ‏بخصوص که گرم هم باشد، و تازه آن دود. آدم که خمار باشد مي‌فهمد، نه، بعد از يکي دو ‏بست، آدم به صرافت رنگ مي‌افتد. اول يک بست مي‌کشيد و يک نصفه چاي پررنگ شيرين ‏روش. بعد ناهار مي‌خورد.

عشقبازها همه‌شان اهل دود و دم نبودند. آدم وقتي بکشد به حرف ‏مي‌افتد، صميميت پيدا مي‌کند. ديده‌ايد که؟ شايد هم شنيده باشيد. پدرم پشت به مخده، ‏روي تخته‌پوستش مي‌نشست، پشت منقل، عبا به دوش. وقتي مي‌کشند دلشان مي‌خواهد ‏‏- گفتم انگار - دلشان مي‌خواهد کسي دور و برشان باشد. چاي را بايد خودشان بريزند. ‏نمي‌دانيد با چه دقتي استکان و نعلبکي را مي‌شست، زير شير سماور، چند بار. اصلاً فقط ‏عملي‌ها مي‌توانند چاي را خوب عمل بياورند. مي‌دانند که چاي کي دم مي‌کشد، و فاصلـﮥ ‏قوري با آتش دقيقاً چقدر بايد باشد. دهن گرمي دارند. هر کس براي خودش يک منقل داشت ‏و يک وافور. وقتي کسي يک بست مي‌چسباند فکر اين نيست که زود تمامش کند تا به ‏رفيقش برسد. چه نگاهي مي‌کنند! بايد سيخ زد. بعد از هر پک هم يک جرعه چاي شيرين ‏واقعاً مي‌چسبد. خاطره‌ها با هم به ياد مي‌آيند. به هر بهانه‌اي که شده يکي را تعريف ‏مي‌کنند و بعد يکي ديگر را. يا راستش را بخواهيد فقط حرف مي‌زنند. هيچ‌کس نيست که ‏ساکت بماند، من که نديده‌ام. در عرق‌خوري اين طور آدم‌ها پيدا مي‌شوند. عملي‌ها وقتي ‏خمار باشند چند بست را مي‌خواهند پشت سر هم بکشند. فاصلـﮥ ميان هر دو بست را هم ‏بايد حرف زد. براي همين هر کس يک منقل مخصوص به خودش داشت. فهميديد که چرا؟ تازه ‏ممکن است وافور پر شده باشد و خوب نفس ندهد.

صبح که مي‌آمدند اول قرار مي‌گذاشتند ‏که مثلاً ده‌تا کبوتر بپرانند. هر هفته نوبت يک عشقباز بود، البته قبلاً گرو مي‌بستند که هر ‏کس برد چقدر بايد از بقيه بگيرد، از آنهايي که گرو بسته بودند. براي نفر دوم و سوم قراري ‏نداشتند، فکر نمي‌کنم. نه، فقط نفر اول. ده‌تا کبوتر را با هم مي‌پراندند، سر ساعت معين و ‏يادداشت مي‌کردند و مي‌نشستند پشت بساط. اينش خوب است که وقتي کسي لب به ‏وافور مي‌چسباند ديگر نمي‌تواند حرف بزند، آن‌وقت ميدان دست ديگري مي‌افتد. اما مگر ‏مي‌گذارند. ديده‌ايد که چطور جمله را نيمه‌تمام مي‌گذارند، با آن لحن گرم و تکيه بر روي کلمات ‏و نمي‌دانم قطع و وصل جمله‌هاشان. آجيل و ميوه هم بود. خرج سفره به گردن عشقباز ‏ميزبان بود، هر هفته يکي.

قبلاً گفتم. از همان جا که نشسته بودند چشمشان به کُنگرﮤ بام ‏بود، آنها که نمي‌کشيدند، البته. آنها که مي‌کشيدند بعد از هر بست. دود را از گوشـﮥ دهان ‏بيرون مي‌دادند و نگاه مي‌کردند. توي همان خانه بود که ديديد. آن روزها بزرگتر بود. افتاد توي ‏ارث و ميراث. وسطش را ديوار کشيديم. توي پنج‌دري حياط آن طرف مي‌نشستند. هر کبوتري ‏که مي‌نشست ساعات پروازش را يادداشت مي‌کردند. بعد از اينکه دهمي هم مي‌آمد، ‏ساعات پرواز همه‌شان را جمع مي‌زدند، سر جمع پرواز کبوترهاي هر کس بيشتر مي‌شد گرو ‏را برده بود.

پدرم چند سالي برد، فکر مي‌کنم سه سال. چند تا از کبوترهاش را شيرين ‏مي‌خريدند. اما نمي‌داد، "دل نمي‌کند". مي‌رفتيم دربند، يا شاه‌عبدالعظيم، چندتاشان رامي‌آورد ‏و مي‌پراند. عصر که برمي‌گشتيم مي‌ديديم آمده‌اند.

نزديک ظهر بود که پدرم مرا خواست. به ‏گمانم چهارده سالم بود، اما هنوز مأذون نبودم توي پنج‌دري بروم. گفت: "پسر، برو بالا ببين ‏سينه‌سرخ اين پشت‌مشت‌ها نيفتاده باشد." داشت مي‌کشيد. تا آن وقت چهار تا از ‏کبوترهاش نشسته بودند. سينه‌سرخ مي‌بايست سومين کبوتر باشد، هنوز ننشسته بود. باز ‏هر کدام که مي‌نشست مي‌فرستاد دنبال من. اما عشقبازها نمي‌گذاشتند بروم روي بام. ‏سفره را که جمع کردند خودش آمد لب ايوان. فکر مي‌کنم عرق هم داشتند، يعني بعضي‌ها ‏که اهلش بودند مي‌رفتند توي صندوقخانه و لبي تر مي‌کردند. بعد باز مي‌کشيدند. بعد از عرق ‏نشئه‌اش بيشتر است. من ايستاده بودم لب حوض، به يک بهانه‌اي، يادم نيست چي. ‏دستش را سايبان چشم‌ها کرده بود و آسمان را نگاه مي‌کرد. ششمي که آمد چند نفرشان ‏آمدند توي حياط و آسمان را نگاه کردند. سه تا کبوتر پيدا بود. پدرم گفت: "بيا بابا، نگاه کن ‏ببين چيزي مي‌بيني." فقط همان سه‌تا بود. گمانم خواست برود بالاي پشت‌بام که يکي از ‏عشقبازها گفت: "نه خان، قرارمان اين نبود."...

خلاصه اينکه پدرم آن روز باخت. پولش مهم نبود، سه سال برده بود. سرجمع پرواز ‏آن نه تا، گمانم، چهل و نه ساعت شد. اگر پنجاه و چهار ساعت مي‌شد با نيم ساعت اختلاف ‏گرو را برده بود. تا آفتاب‌زردي غروب هم ماندند، نيامد. بيشتر بعيد بود، ده دوازده ساعت پرواز ‏مدام بعيد بود، يعني از بهترين کبوترها هم بعيد بود تا چه رسد به سينه‌سرخ. پدرم مي‌گفت: ‏‏"باز هم بايد منتظر باشيم." آن‌ها مي‌خنديدند، بخصوص آنکه برده بود. روي پاشنـﮥ در نشسته ‏بود، مداد را پشت گوشش گذاشته بود، گفت: "خان، شايد سينه‌سرخت تازگيها ددري شده." ‏پدرم حرفي نزد. مي‌فهميد که؟ اگر کبوتري جاي ديگري مي‌رفت براي عشقباز ننگ بود، پشت ‏سرش لُغُز مي‌خواندند. من هنوز نگهشان داشته‌ام. بال‌هاشان را چيده‌ام. نمي‌شود پروازشان ‏داد. قدغن کرده‌اند.

وقتي رفتند، پدرم نمازش را خواند. سر حوض وضو گرفت و نماز ظهر و ‏عصرش را خواند. حضور قلب نداشت، از نگاه‌هايي که به کنگره مي‌کرد مي‌شد فهميد. آفتاب ‏هنوز بود که رفت روي پشت‌بام. نه، ببخشيد، حالا يادم آمد، تا آخرين نفر پايش را از پاشنـﮥ در ‏خانه گذاشت بيرون، رفت بالا. مادر هم از حياط خلوت آمده بود کنار حوض و به آسمان نگاه ‏مي‌کرد. روي پشت بام که بود داد زد: "بابا حسين، بيا بالا ببين چيزي مي‌بيني." آسمان صاف ‏صاف بود، يک جور رنگ آبي که فقط در مينياتورها مي‌شود ديد. اول فکر کردم يک چيزي ‏مي‌بينم، يک نقطـﮥ سفيد. بعد ديگر نديدم. پدرم هم نديد. عملي‌ها وقتي خمار باشند خيلي ‏بداخم مي‌شوند. پدرم خمار نبود، گفت: "ميزان کن ميان دو انگشتت تا من هم بتوانم ببينم." ‏دو سه دفعه مچ دستم را کشيد. خودم هم نمي‌ديدم، اما فکر مي‌کردم هست. شايد هم ‏واقعاً بود، توي آن آبي زلال. البته بعدها عينک گذاشتم، معلم که شدم. سر نماز هم دائم ‏چشمش به کنگره بود که ديگر نارنجي مي‌زد.

اول من ديدمش، اما مادرم داد زد. داشت ‏ظرف‌ها را توي حوض آب مي‌کشيد، استکان‌ها را با خاکستر شسته بود و حالا هر کدام را ‏بايست هفت دفعه توي آب مي‌زد. روي کنگره نشسته بود. اول روي پشت بام نشسته بود ‏که ديگر نديديمش. پدرم سلام نداده آمده بود توي ايوان، داد مي‌زد: "پس کجاست، زن؟" از ‏ايوان که پريد پايين تا انگار دوباره برود بالاي بام ديدش. نشسته بود روي کنگره. وقتي ‏مي‌خواست بنشيند با يک بالش بال مي‌زد. وقتي هم نشست روي همان بال، بال چپش خم ‏شد. گفتم که سينه‌اش سرخ بود، اما در واقع سرخ نبود، قهوه‌اي بود. بقيـﮥ تنش سفيد بود. ‏يک نيم‌طوق سياه هم داشت. ديگر گرگ و ميش بود. پدرم داد زد: "سينه‌اش، نامرد!" طرف ‏راستش بود، نزديک بال راست. وقتي هم آمد پايين همان‌طور با يک بال آمد. روي زمين که ‏نشست درست پهن شد. پدرم اول رسيد. سينه‌اش خوني بود، شکاف برداشته بود. مي‌دانيد ‏وقتي قرقي مي‌خواهد به کبوتر بزند يکراست مي‌آيد به طرفش. اگر کبوتر جلد باشد و معلقي ‏هم نباشد، بال نمي‌زند، خودش را رها مي‌کند، مثل سنگ. قرقي باز دور مي‌زند. کبوتر هم باز ‏بال‌هايش را جمع مي‌کند، همين طور، تا بالاخره برسد به سطح بام‌ها. اغلب که زنده در ‏مي‌روند جاهاي ديگر مي‌افتند.

قرقي به سينه‌سرخ زده بود، اين درست، با بالش يا نوکش يا ‏پنجه‌هاش. شايد هم گرفته بودش. گفتم که ديدمش. همان نقطـﮥ سفيد خودش بود، توي آن ‏آبي که گفتم، پس مي‌پريده، تا آن وقت مي‌پريده. پدرم گرو را برده بود، بدون شک. مادرم ‏گفت: "بدو برو منزل مشهدي اسدالله بهش بگو." پدرم داد زد: "گفتم بلند شو سوزن و نخ را ‏بياور." به مادرم مي‌گفت. کبوتر توي دست‌هاش بود. کاکلش را مي‌بوسيد. خوب، عشقباز بود ‏ديگر. حتم داشت که جايي ديگر نبايد رفته باشد. براي عشقباز ننگ است که کبوترش را ‏کسي بگيرد. اما من مطمئنم ، حالا مطمئنم که پدرم قطع اميد کرده بود. فکرش را بکنيد حالا ‏سينه‌سرخ توي دو تا دستش بود و گريه مي‌کرد. گفتم که نگذاشت عشقبازها را خبر کنم تا ‏بيايند و ببينند. شايد نمي‌خواست ... يا به دليل همان ضَنت بود که گفتم. به دستهاي ‏خوني‌اش و سينـﮥ شکافتـﮥ سينه‌سرخ نگاه مي‌کرد و گريه مي‌کرد. از ناراحتي نبود، مطمئنم. ‏براي اينکه مي‌دانست مي‌ماند، زنده مي‌ماند. گريـﮥ پدرم را نديده بودم. بعد هم نديدم. حتي ‏وقتي مادرم مرحوم شد گريه نکرد. اما...»