از کِی‌اش دقیقا یادم نمیاد، ولی چندین ساله که عادت کردم به شب‌گردی. نیمه شب و وقت و بی وقت از خونه می‌زنم بیرون تا کمی قدم بزنم. یعنی آنقدری که تو شب این دنیا را وجب کردم، تو روز نصفشو نرفتم. دنیا تو شب انگاری خوشگل‌تره و بیشتر به دل میشینه. سکوتش هم یک آرامش عجیبی به آدم میده. آدم‌های جور و ناجور زیادی هم دیدم تو این شب‌گردی‌ها و حالا بعد از این همه سال، یکجورایی شب‌گردها بر مبنای ساعتی که شب‌ها از خونه می‌زنند بیرون، برای من به سه دسته تقسیم میشند.

دسته اول "غریبه‌ها" هستند که مشتری سَرشب قدم زدن هستند. کلا رابطه خیلی خوبی با شب ندارند و معمولا هم میاند کمی قدم بزنند تا غذایی که خوردند هضم بشه. اکثرا هم مرغ عشقند و "جُفت جُفت" می‌زنند بیرون. کم و بیش هم بینشون پیدا میشه آدم هایی که سگاشون را آوردند بیرون که قدم بزنند. بعضی‌هاشون هم از این لباس هاي رنگي چراغ‌دارِ "بِپا-به-ما-نَمالی" می‌پوشند. این آدم‌ها معمولا از هر کسی در شب می‌ترسند. اگر ببینند داری به سمتشون میری ازت کمی فاصله می‌گیرند. سریع هم قدم می‌زنند که زود برسند خونه و استراحت کنند. کلا عجله دارند. بیشترشون اصلا خوشگلی‌های شب را نمی‌بینند. شب زود می‌خوابند که با خورشید خانم از خواب بیدار بشند. پای صحبتشون هم که بشینی بهت میگند: "سحرخیز باش تا کامروا باشی." چشم!

دسته دوم عزیزان غیور و همیشه در صحنه "سیگاری‌ها" هستند. معمولا هم نصفه شب از خونه می‌زنند بیرون(یا انداخته میشند بیرون) که سیگار قبل از خوابشون را بکشند. یا تک و تنها دارند قدم می‌زنند و یا در پاتوق مخصوص و باصفای خودشون وایسادند و دارند سیگارشون را دود می‌کنند. دست هیچکدومشون هم معمولا گوشی موبایل نمیبینی. با شب و سیگارشون عشقبازی می‌کنند. اینها از دور که یک غریبه می‌بینند کمی نگران میشند و می‌کشند کنار. ولی وقتی دست اون غریبه یک سیگار ببینند خیالشون جمع میشه که خودیه و خطری نداره. غریبه سیگار به دست، در کسری از ثانیه، براشون میشه پسرخاله! همکار و همدرد! بعد از یک مدت هم که به حضور گاه و بی گاهت عادت کنند، وقتی از کنارشون رد بشی یک دستی برات تکون میدند. دور و برتون از این آدمها پیدا میشه. اگر چند شب مرتب قدم بزنید با بعضی‌هاشون آشنا میشید.

دسته سوم -که از همه عجیب ترند- "قماربازها" هستند. معمولا هم از ساعت دو-سه بعد از نصفه شب می‌زنند تو دل خیابون. غالبا هم سیگاری نیستند و هیچ آتیشی تو دستشون نیست. آتیششون جای دیگه‌ست. اینها انگاری یک چیزهایی باختند تو زندگی که دیگه از هیچ چیزی نمی‌ترسند. لعنتی‌ها اصلا نمی‌بینند کسی را! سرشون پایینه و همینجوری دارند جنازه خودشون را روی زمین میکشند. حال غریبی دارند! مست نیستند، ولی انگار یک چیز دیگه زدند که نتونستند هضمش کنند. با دل پُر که نمیشه خوابید! زدند بیرون تا بلکه حالشون بهتر بشه. زهی خیال باطل! محلی هم نیستند و اینجوری نیست که باز هم در منطقه دیده بشند. معلوم نیست کی و از کجا راه افتادند که الان رسیدند به شما! همشون شبیه هم هستند و انگار هیچکدومشون هم شبیه هم نیستند. دیشب یکیشون را دیدم...