جعفر
کار آخرین قسمت سریال شهرزاد بود. دیشب یادش افتادم و از اون موقع هم قیافهی “دیگه نسبتا مبهمش” داره جلوی چشمهام رژه میره. از در کلاس که داخل میشدی، نفر وسط و پشت میز دوم مینشست و من دقیقا پشت سرش مینشستم. موقعیت استراتژیک من جوری بود که همیشه خدا چندتا "پس گردنی" ازش جلو بودم. جلوی من مینشست و معمولا هم خیلی راحت دستم رو دراز می کردم و با یک "پس گردنی" صداش میکردم. اسمش جعفر بود و هردومون هم سال دوم راهنمایی مدرسه صنعت و معدن تهران بودیم.
مثل همیشه دیر رسیدم سر کلاس و معلم اون روز هم بدون اینکه چک و لگدی حوالهام بکنه، با اشاره سر بهم حالی کرد که بروم بنشینم سر جایم. دیدم همه ساکتند، دست به سینه نشستند و ناراحت. به سمت میز که رفتم دیدم سر جای جعفر یک دسته گل گذاشتند. اولش دوزاریم نیفتاد چی شده. آخه یک پسر بچه سیزده ساله از کجا باید بدونه که وقتی یکی میمیره، سر کلاس و دقیقا همون جای لعنتیای که مینشسته باید یک دسته گل به اندازه خودش گذاشت؟
ظاهرا پدر و مادرش خیلی اختلاف داشتند و همیشه هم دعوا بود توی خونه. خوب این خیلی طبیعی بود توی آن خانوادهها، ولی ظاهرا این رفیق ما بود که خیلی طبیعی نبود. این غیر معمولی بودن و دو سه متر طنابی که قرار بوده فقط لباسهای شسته شده و خیس خانه را بهش آویزون کنند، بالاخره کار دستش داده بود. رفته بود بالا پشت بوم خونشون و با اون طناب خودش را آویزون کرده بود و تمام! آخه بچه تو اون سن او سال از کجا باید بدونه مرگ یعنی چی؟ خسته شده بود ظاهرا از اون همه مشاجره و میخواسته اینجوری اعتراضی کرده باشه. شرط میبندم فکرش هم نمیکرد که مرگ دقیقا یعنی چی! نمیدونسته که قراره بعدش دیگه وجود نداشته باشه. ده الی بیست سانت دیگه قد بکشه و احتمالا خاطرخواه یکی تو همون در و همسایه بشه و ادامه زندگی. فکر میکرده که چند روز بعدش برمیگرده و دوباره میشه دروازه بان تیم فوتبال کلاس. آخر زنگ ورزش هم با جواد عظیمی، که اصلا قرار نبوده چند خطی سالها بعد براش بنویسه، سر اینکه از پنج تا پنالتی سه تاشو بگیره شرط بندی میکنه. رفت که رفت! همیشه همین بوده داستان. خیلی که به بعدش فکر نکنی، اینجوری راحت تصمیم گیری میکنی و ترسات هم میریزه از انجام خیلی از کارها.