با من که باشی
تو هواخوری بعد از نهار دیدمش. زل زده بود به یک جدول شکسته گوشه خیابان. بهش گفتم:« داستان چیه شهریار جان؟ حکایت گذر عمر و لب جوی دیگه؟»
سلام نکرده گفت:دُرست همینجا وایساده بودیم! کنار این جدولهای سیمانی شکسته که وقتی بارون میاد آب ازشون شُرری میزنه بیرون. دستهاش رو گرفتم و بهش گفتم: «ببین! اگه آب همهی رودخونههای دنیا هم از این جدولهای شکسته بزنه بیرون، تا دستت تو دست من باشه، چیزیت نمیشه! من با این جدولهای شکسته گوشه خیابان بزرگ شدم. هوامو دارند!» نگاهم کرد و گفت: «نگرانم!» زل زدم تو چشمهای درشتش و گفتم: «نترس! قدیمیها میگفتند "از این دست میدهی و از اون دست میگیری". ولی تو باور نکن. دستهات که تو دست من باشه از جفت دستهات فقط میگیری! اونم چی؟ نور! من با اینها بزرگ شدم. همه جدولهای شکسته جویهای خیابون هوامو دارند. باوم کن!»
+ نوشته شده در 2 May 2016 ساعت توسط ج و ا د
|