وقتی خدا تو چشهای تو لونه می‌کنه"
شهرزاد هم تمام شد! بستر تاریخی داستان و عاشقانه‌هایش همواره من را یاد "مرتضی کیوان" و "پوری"جانش می‌انداخت که در همین دوران دوخته شد به ستون پشت سرش. تیرباران شد ولی پوری جانش سال‌ها پس از او ماند و حکایتشان که شاید تا همیشه خواهد ماند. پایان شهرزاد هم من را یاد "آیه‌ای" از "کلیدر" محمود خان دولت‌آبادی -عمرش دراز باد- انداخت:
"تا دختر و پسر به هم برسند، از هزار خم باید بگذرند. چه بسیار جفت‌های جوانی که در خواهش پیوند، پیر شده‌اند. چه بسیار که آرزوی حجله به گور برده‌اند. هزار بند از پای باید بگسلی تا دستت در دست یار بگیرد. از این است اگر آوازهای فراق در بیابان و دشت پیچان است..."