خيلي زودتر از اينكه "حسن كليد ساز" اين روزهاي ايران عزيز تصميم بگيره كه يك كليد از توي آستينش دربياره و بشه معروفترين "حسن كليد ساز" دنيا، ما يك عمو حسن تو محله داشتيم كه از اون وقتي كه فهميدم دو دوتا دقيقا ميشه چهارتا، كارش كليد سازي بود و لقبش هم "حسن كليدساز". يك زيرپله سه-چهارمتري داشت كه بايد دولا دولا ميرفتي ته مغازه ولي راستي راستي همه قفل هاي بسته رو تو اون زيرپله باز مي كرد. از همون اول هم هميشه خدا ميخنديد و گوشت به تنش بند نميشد و لاغر و استخواني بود. هر وقت هم از جلو مغازه اش رد ميشدم سرم را مي كردم تو مغازه و مي گفتم:<< سلام عمو حسن! خسته نباشيد>>.

روز اول عيد امسال كه براي عيد ديدني رفته بودم محله قديم، كنار خيابان ديدمش. ٧-٨ سالي ميشد نديده بودمش. داداشم زد كنار و سرم رو از پنجره ماشين بيرون كردم و داد زدم:<<سلام عمو حسن! خسته نباشي.>> نزديك ماشين شد و با سر اومد تو ماشين و كلي ماچ و بوسه و جواد جون كجايي و اين حرف ها. وقتي داشتيم خداحافظي ميكرديم بهم گفت:<<جواد جون! دلمون به پايه رفاقت شماها خوشه ها!>>. كف كردم به خدا! بهش گفتم:<<عمو حسن! خيلي داري به ما حال ميدي ها، حواسمون است!>>. دوباره سرش رو كرد تو ماشين و ماچ و بوسه. سالي نو كرديم خدايي!