آقای شمس
حدود ساعت يازده صبح است و با برادرم از خانه مي زنيم بيرون. همزمان، مردي ميانسال نيز با موهاي جوگندمي و دستهاي قطور پينه بسته ويلچرش را هل مي دهد و از دو سه خانه جلوتر از خانه ما مي زند بيرون. برادرم با صداي بلند به مرد، كه اكنون پشتش به ما است، سلامي مي كند. مرد ويلچر سوار-آقاي شمس، جانباز قطع نخاعي جنگ- برمي گردد و جواب سلامي به گرمي مي دهد. من را نيز نگاهي مي كند و جواب سلامم را به سردي مي دهد. ويلچرش را كمي به جلو هل مي دهد و ناگهان-گويي كه چيزي به خاطرش رسيده باشد- برمي گردد: «شما آقا جواديد؟ داداش سعيد كه از آمريكا اومده؟» مي گويم بله و اين باعث مي شود كه ويلچرش را تغيير جهت دهد و به سمت من بيايد:«خوش اومديد جواد جان! من هميشه احوال شما را از پدرتان و برادرتان مي پرسم. همه چيز خوب و رو به راه است؟...»چند دقيقه اي گپ مي زنيم و خداحافظي مي كنيم. با اخوي سوار ماشينمان مي شويم و كمي جلوتر مي بينم كه آقاي شمس نيز سوار ماشين شان شده اند و منتظر هستند تا كسي بيايد و ويلچر را داخل صندق عقب ماشين بگذارد. از ماشين پياده مي شوم، به سمتش مي روم، چاكريم و مخلصيمي مي گويم، ويلچر را جمع مي كنم و داخل صندوق مي گذارم. دستم را به گرمي مي فشارد، تشكر مفصل و دعاي خيري حواله ام مي كند و مي گويد:«راستي! پرسپوليسي هستي يا استقلالي؟» مي گويم:«قرمزته آقا! قرمزته!» ساكت مي شود، لبخندي مي زند و سرش را پايين مي اندازد. مي پرسم:«نكنه استقلالي هستيد؟» لبخندي مي زند و مي گويد:«بله! اما پسرم پرسپوليسي است.» مي خنديم و با آرزوي تداوم سايه آقاي شمس استقلالي بر سر پسر پرسپوليسي شان در سال جديد از خدمتشان مرخص مي شويم!
+ نوشته شده در 30 Mar 2016 ساعت توسط ج و ا د
|