پیرمرد باحال
فکر کنم حول وهوش سال 78 بود. شب عید بود و تو کارگاه داشتیم سخت کار می کردیم. من بعد از ظهر ها میومدم و باید سریعتر کار می کردم تا کار بچه ها را ردیف می کردم. اوستای کارگاه کابینت سازی بودم!! ساعت 6 عصر بود که آقا عباسی پیرمرد 65 ساله بازنشسته نیروی انتظامی داد زد که جواد جان بیا بالا یه مشتری کارت داره! رفتم بالا دیدم یه مرد 60 ساله گفت اوستای اینجا توئی؟ گفتم امرتون رو بفرمائید. گفت: جوون من چندتا کابینت خریدم می خوام بیای خونم نصب کنی. گفتم حاجی من صبح ها میرم مدرسه نمیرسم کار خودم رو انجام بدم به یکی دیگه بگو.گفت اولا که حاجی باباته ثانیا میخوام خودت بیای. دیروقت بیا ولی می خوام یکی نصب کنه که کار رو بلد باشه و ضمنا از شرمندگیت هم درمیام! شیرینیت هم میدیم! بیا پشیمون نمیشی!
آقا اینو که گفت من گفتم حتما می خواد یه پول چائی مشتی بده! بهش گفتم 8 شب اینجا باش تا با هم بریم. به یکی از بچه ها هم گفتم که کاراتو زود انجام بده که شب باید بریم نصب کاری. طرف مایه داره و یه حالی بهمون میده! ساعت 8 اومد دنبالمون. فقط چرت و پرت می گفتیم با این پیرمرد ومی خندیدیم. خودش و عروسش جلو نشسته بودند و من و پسرش و یکی از بچه های کارگاه عقب نشسته بودیم. پیرمرد برای دخترها بوق میزد و تیکه مینداخت و خلاصه خیلی خدا بود. رفتیم خونشون و من سریع شروع کردم به نصب کاری که 2 ساعته تمومش کنم. یه دفعه دیدم میزنه به شونه هام که بیا اینم شیرینیت. دیدم یه شیشه پر شربت داره تعارف میکنه. گفتم حاجی باشه شربت رو اخر کار می خورم! گفت: شربت کیلو چنده! خودم درستش کردم! دست سازه مشتی! شراب گیلاسه پسر.!!!! بزن روشن شی تا مثل تراکتور کار کنی.! ما رومیگی تازه فهمیدیم بابا منظور این بابا از شیرینی چی بوده! بهش گفتم حاجی من نمیزنم. دمت گرم.! گفت پس چرا زنده ای جوون!
یه دفعه پسرش گفت: بابا گناه داره نکن این کارو. مشروب نخور بابا از خدا بترس. یه دفعه یارو به پسرش گفت برو بابا حال نداریم و شروع کرد تعریف کردن. از اینجا از زبون خودش میگم:
رئیس کلانتری بودم جوون . یه مدت میدیدم یه پدر با 3 تا جوون میرند تو کافه مقابل کلانتری هر شب و مست می کنند و سوار ماشینشون میشند و میرند. یه بار رفتم گفتم شما کی هستید؟ مرد مسنه گفت: من پدر این 3 تا جوون هستم. ما یه کارخونه داریم که روزها توش کار می کنیم و شب ها هم میائیم اینجا مست می کنیم و میریم خونه پیش زن و بچمون. آخر هفته ها هم دست زن و بچه رو می گیریم و میریم شمال. همونجا گفتم خدایا یعنی میشه به ما هم یه پسر بدی که بشینیم باهاش مشروب بخوریم و حال کنیم!!! حالا خدا یه پسر بهمون داده دست به مشروب می زنیم میزنه رودستمون!!! و روکرد به پسرش و چند تا فحش بالای 18 سال آبدار داد که من ترکیدم از خنده.
چند سال پیش شنیدم از دنیا رفته پیرمرد. خدا بیامرز قلبش هم باطری ای بود و اینقدر شاد بود.
حالا شده حکایت ما و بابامون ولی برعکس. من نمیدونم تو ایران چیکار کردم که بابام هر سری زنگ میزنه آمار همه چیزو میگیره و یه دور اصول دین رو از ما میپرسه! قران رو یه دور دوره میکنه و ما هم همش میگیم چشم حاج علی. حتما بعدی رو به سلامتی تمام مومنین میریم بالا و حاج علی هم شروع میکنه داد و بیداد کردن و ما میگیم بابا شوخی کردم تا بیخیال شه! حکایتی داریم با این حاج علی ما.
پاورقی:
برای درد قدیمی دوا شدن سخت است میان مردم کافر خدا شدن سخت است
میان این همه سقراط پوچ خیالی برای حل معما چرا شدن سخت است
یا علی.