خان دائی
مولانا می گوید: " همچنانکه در راه چون کاروان را در موضعی می زنند ایشان دو سه سنگ بر هم می نهند جهت نشان، یعنی اینجا محل خطر است...". که اینجا ما را رهگذران زده اند و از ما به غارت برده اند.
حالا حکایت سنگ هاب بالای گور هم همین هست. یعنی اینجا رهگذر دنیا ما را زده است و ما اینجا عزیزی از دست داده ایم و این سنگ هم نشان آن است.
خان دائی ما هم رفت. آبجی خانم زنگ زده و میگه: " دائی راحت شد داداش." بعدش هم خودش میگه: " داداش چقدر بده که آدم مشکلاتش جوری باشه که فقط مرگ بتونه راحتش کنه."
خان دائی! هرقت می خواستم به یکی بگم یکی تو این دنیا وجود داره که تو ته بدبختی های لعنتی هم می تونه بخنده و بخندوندت می گفتم:" یه دائی دارم عین سیاوش قمیشی، اون اینجوریه". حالا هم همون رو میگم. فقط زمان فعلش عوض میشه. باس بگم: " خدا بیامرزه! یه دائی داشتم عین سیاوش قمیشی، اون اینجوری بود". ولی خدائی این "خدا بیامرز" اصلا به اول اسم این جور آدم ها نمی آد.