مرگ، که نه پایان زندگی که بخشی از خود آن است. تحفه ایست مستور در خرقه تولد. هان ای انسان!  آمدنت شاید به تردیدی آلوده باشد، اما رفتنت به یقین رسیدنی ست.

و چه بسیار مردمانی که می میرند پیش از آنکه قلبشان از تپیدن بیهوده رها شود و چه اندکند مردمانی که با پایانشان آغازی در وجود دیگرانشان دارند. چیست سیمرغ، غیر از این؟ "آب حیات" خانه در دلهای همه دارد، نیک وعاشقانه که زندگی کنی، رسوب می کند به تک تک گوشه های وجودت. به تن شاید رفته باشی؛ اما به یاد، محال!

 سعادتی ست دمی هم کلام و هم سفره شدن با چنین "غوث" هائی. مشق عشق می گیری و تمرین عاشقانه زیستن. بزرگی از این بزرگان، "ایرج" نام، عزیز زندگی ما بود. دستِ کرم و بزرگی اش بر تن هر که نخورده بود باید بر او شک می کرد. مهربان و خندان. آنچنان که گوئی باری چون پر کاهی بر پیکر زمین تحمیل می کرد. چه می توان کرد که زمین بار تحمل چنین سبکبارانی را نیز ندارد. "بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت".

جایتان خالی خواهد بود "آقا ایرج". بیشتر از آنچه فکرش را می کنید و فکرش را می کنیم.