من در اینجا
اندک دفعاتی، دلبرکانی در مسیر زندگی ام قرار می گیرند که تماشا دارند. آروزو و طمع هم کلامی یا هم آغوشی به خیالت هم خطور نمی کند. تنها دوست داری ساعت ها روبرویت بنشینند و تماشایشان کنی. سیمین ساق هایی که راه رفتنشان دیوار را هم شاعر می کند. به دست و پاهایشان می توان دخیل بست. اوج حوصله خداوندی. یکی از این دلبرکان همکارم شده است.
گاهی اوقات در گیرو دار کاری شدید از روبرویم عبور می کند. کار را رها کرده و راه رفتنش را چراگاه چشمان هیزم می کنم. بدون ترس از افتادن تشت رسوائی. رد چشمانمش را دنبال می کنم تا ببینم خیره به کجا شده است. مسیر دیدگانش از دستم فرار می کند. در بین راه گم می شود.
+ نوشته شده در 10 Apr 2013 ساعت توسط ج و ا د
|