اون دختری که  گفته بودم میشه به دست و پاش دخیل بست و الهه نار هست رو که یادتون میاد؟ (اگه نه که اینو بخونید). امروز یه رکابی سبز رنگ پوشیده بود. وقتی از جلوم رد شد دیدم که بالای بازوی دست راستش کبود شده. رفتم تو فکر. آخه چرا باید همچین اتفاقی افتاده باشه؟

شاید یه آدم کم تحمل تر از من، نتونسته جلوی خودش رو بگیره و یه بشکون ازش گرفته که دختر آخه چرا باید اینجوری راه بری؟ حق داشته خوب ولی الهی که دستت بشکنه پسر.  یا شاید هم اصلا نه! وقتی داشته موقع صبحونه کره به نونش می مالیده یاد اون پسره هیز سرکارش افتاده و اعصابش خورد شده. بعدش هم وقتی اومده مربا رو از تو یخچال دربیاره که به نون و کره بماله بازوش خورده به در کابینت که هنوز باز مونده بوده. آخه این دخترها همیشه یادشون میره در کابینت ها رو ببندند. واای! یعنی من باعث ش شدم؟ خدایا منو ببخش. قول میدم دیگه کمتر نگاهش کنم.