اَلساعت اَلان، اَنا اِلا اَنت
از اهالی قاهریه مصر است و تقریبا با هم به مایکروسافت آمدیم. از همان روزهای اول هم رفیق شدیم و "یا اَخی" (داداش خودمون) صدایش میکنم. دروازه بان تیم فوتبال شرکت است و همین هم دلیل نزدیکی بیشترمان شده است. بعضی روزها نهار را با هم میخوریم و در هواخوری بعد از نهار هم همکلام همدیگر میشویم. یکی دو باری هم در مورد "نزار قبانی"، "احمد درویش" و "نجیب محفوظ" حرف زدیم. بچه خندان و خوش ذوقی است.
امروز در سر میز نهار، سرش را کرده بود توی گوشی موبایل و "تِکست" بازی میکرد. اخیرا با یک دختر مصری، به قول امروزیها، شروع به "دِیت" کردن کرده است. نگاهش میکنم و میگویم:«یا اَخی! خودشه؟» میخندد و میگوید:«آره. یک شعر بگو تا براش بنویسم.» عربی حرف زدن من را، به خاطر لهجهام، اصلا نمیفهمد. گوشی را میگیرم و یک شعر از "محمود درویش" برایش مینویسم:«اَلساعت اَلان، اَنا اِلا اَنت»(ترجمه آزاد: زمان به وقت حال، من از تو کم). متوجه شعر نمیشود. کمی برایش توضیح میدهم، چشمهای دُرُشتش آب میگیرد و دُرُشتتر میشود، میخندد و شعر را برای محبوبهاش میفرستد.
نهار که تمام میشود، به روی شانههایش میزنم و میگویم:«یا اَخی. الان ساعت چنده؟ "اَنا مع اَنت" شده؟» میخندد، انگشت شصت قطورش را نشانم میدهد و دوباره به سراغ گوشیاش میرود. نهار فردا را هم مهمانش میشوم.