دیشب در برنامه شب‌های شعر دانشگاه استنفورد، چند شعر از "نزّار قبانی" خوانده شد. نزّار عاشقانه‌ سراترین شاعر عرب زبانی است که من می‌شناسم. آنچنان شهرتی در دنیای عرب دارد که همکاران ِعربِ شعرنخوان من نیز به خوبی می شناسندش. هیچکس را هم مانند نزّار لایق شعر "از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند" نمی‌دانم. شفیعی کدکنی از زبان نزّار اینطور می‌نویسد: «من از خانواده ای هستم که شغل آنها عاشقی است. عشق با کودکان این خانواده زاده می شود، همانگونه که شیرینی با سیب متولد می شود. وقتی به یازده سالگی می رسیم عاشق می شویم و در دوازده سالگی دلتنگ می شویم و در سیزده سالگی دوباره عاشق می شویم و در چهارده سالگی از نو دلگیر و دلتنگ و در خانواده ما هر طفلی در سن پانزده سالگی پیری است و در کار عشق و عاشقی صاحب طریقه ای. پدربزرگم چنین بود، پدرم چنین و برادرانم چنین و در این راه شهید هم می دهیم.... خواهرم به خاطر اینکه نتوانست با مرد دلخواهش ازدواج کند خودکشی کرد... وقتی با جنازه خواهرم - که از عشق خودکشی کرده بود- راه می رفتم و پانزده ساله بودم، عشق با من قدم برمی داشت و دست بر شانه من می نهاد و می گریست»

از بین تمام شعرهای نزّار که خوانده ام، شعر زیر هم برایم زیبایی دیگری دارد:

"آه اگر یک روز از غریزه خرگوشی‌ات رها شوی و بفهمی...
شکارچی ات نیستم
عاشق توام!"