"دیروز هزاران نفر در زلزله ای در جنوب شرق آسیا کشته و مفقود شده اند. تمام اعضای خانواده ای در تهران دچار گاز گرفتگی شده و درگذشته اند. اسید پاشی قربانی دیگری گرفته است. اتوبوسی به علت خواب آلودگی راننده به ته دره ای سقوط کرده است و همه مسافران آن کشته شده اند. چوبه دار مهمان اعدامی دیگری ست. کارگر اخراج شده کارخانه ای در جلوی کارخانه اقدام به خود سوزی کرد."

خانم عاقل نژاد مکثی کرد و گفت: حوادث و بدبختی ها این دنیا آنقدر زیادند که برای این آخری فقط و فقط دو خط توضیح نوشته شده است! صفحه حوادث روزنامه را بست و کنایه وار گفت: باز هم از آن شعرهای عاشقانه ات بخوان و از عشق برایمان بگو! تلخی های دنیا را نمی بینی آقای عشاقی؟

می بینم بانو! اگر تو می خوانی، من می بینم و حس می کنم. درد را تا استخوانم می برم و در گنجینه داشته هایم می نشانم.  اما! اما مجال عرضه اندامی به او نمی دهم. درد را اگر عزیز داری خُردت می کند و تاب تحمل پیکرت را هم از پاهایت می گیرد. لَنگ می زنی و زندگی می کنی.

بانو! سختی های روزگار را می بینم و درمانش را بسیار جسته ام و به نُسخه عشق رسیده ام. عشق به معنای کمالش که محبت من به تو تنها جلوه ای از آن است. عشقی که شاید نتواند تمام دردهای عالم را دوا کند، نتواند سفره فقر را از سرتاسر این گیتی برچیند و درمان تمام بیماران شود. اما می تواند باشد و فرق بود و نبودش را نشان مان دهد. می توان با او دست کودکی را گرفت و از خیابانی به سلامت عبور داد. عصا و تکیه گاه پیری و ناخواندهِ لقمه نانِ فقیری در شبی سرد شد. می توان "تهوع" "بار هستی" را با "سلوک" "یک عاشقانه آرام" به سرانجام "بهشت گمشده" رسانید. می توان حتی به جبر زمانه بد تقسیم، " حبیبه – دخترِ – امامِ - دهِ – مجاور" بود و همسفر شبانه پسر مکتب نرفته کاسه گر ده شد. طعنه زد به رسم و جبر و ظلم زمانه. از این زیباتر؟

لبخندی زد و ادامه داد: می توان بدبختی های گلچین شده روزگار را از زبان تو شنید و باز هم به زیبائی این زندگی ایمان داشت...

می توان بانو! می توان...

پی نوشت 1:

وقتی خطوط بالا را می نوشتم دائما این قسمت از کتاب "چمران به روایت همسرش" زیر زبانم بود. قسمت هدیه مصطفی به غاده بر سر سفره عقد: " تنها یک شمع کوچک. شمعی که قرار نیست دنیا را روشن کند. چون نمیتواند. اما بقدر توان خود میتواند تفاوت بین نور و ظلمت را نشان بدهد."

پی نوشت 2:

 دلتان خوش و سرتان سلامت. باقی همه الباقی ست.