میثم
بیست و شش سال تو ایران زندگی کردم و از بین تمام آدم هائی که دیدم دو الی سه نفری دوست خاصی داشتم که هروقت حالم به هر دلیل ندونسته ای گرفته بود میرفتم پششون. کنار هم می نشستیم، گاها هم حرفی نمی زدیم ولی انگار با سکوت مون همه مشکلات من حل میشد و آروم میشدم. نه می پرسیدند فلانی چه مرگته؟ و نه می گفتند چرا اومدی. کنار هم می شستیم و زمان را آروم سپری می کردیم.
دلم برایشان تنگ شده. خلاصه اینکه: گنگی زبان و گستردگی جان!
+ نوشته شده در 23 Jun 2013 ساعت توسط ج و ا د
|