X
تبلیغات
مستی است و راستی گوش کن راست می گویم
به نام حضرت دوست که هرچه داریم ازوست
 به همان قدر که چشمان تو دیدن دارد حرف های دل من نیز شنیدن دارد!!!
به همان قدر که چشمان تو دیدن دارد       حرف های دل من نیز شنیدن دارد!!!  (شاید هم بیشتر)

هرروز مقدمه ای بر شب و هر شب مقدمه ای بر روز و ما سرگرم بازی خنک این دو موش سیاه و سفید که ریسمان زندگی را می جوند و کوتاه می کنند.(شریعتی).

خیاط خوبی شدیم و شب و روز رو به هم می دوزیم این روزا. یه آخر هفته دیگه رسید و به اصرار رفقای آمریکائی رفتیم کمی سافت بال بازی کردیم. یه جوری شدم که اگه ۱ روز درس نخونم فکر می کنم خیلی از دنیا عقب افتادم و این یعنی گرفتار شدن به منجلابی که خیلی ها گرفتارش شدند و من همیشه ازش نفرت داشتم. استادم هم ظاهرا می خواد روی یه زمینه جدید پروژه بگیره و به من خیلی فشار داره میاره که باید رو این موضوع حتما مقاله بدیم تا من این پروژه رو بگیرم و ۲ ماه تا ددلاین زمان هست. خلاصه که بد خودمون رو درگیر درس کردیم.

 یه چیز هفته پیش شنیدم که کف کردم. استاد  کره ایه بهروز آدم خیلی بد اخلاقیه و با خانوادش هم مشکل داره. یه روز میره خونه و می بینه زنش بچه ها رو برداشته و رفته پلیس ازش شکایت که این توخونه بد اخلاقه ومن می خوام ازش جدا بشم. حالا ببینید قوانین آمریکا در این حالت که یه زن از شوهرش شکایت کنه چیه: اینا یه پلیس خانواده دارند که به محض اینکه زن شکایت کنه بهش یه خونه میدند که خودش و بچه هاش برند توش ساکن بشند. مرد وقتی شب میاد خونه با یه نامه متوجه موضوع میشه و تا روز دادگاه حق نداره هیچ تماسی با زن بگیره. کوچکترین تماس جرم حساب میشه و تو این مدت پلیس خانواده تمام خرج زن و بچه هاش رو میده. مرد حتی نمی تونه یه زنگ هم بزنه به زن که بچه هاش رو ببینه حتی تا روز دادگاه  و اگه از هم جدا بشند مرد باید خرج بچه های کوچکتر از ۸ سال رو هر ماه به حساب زن بریزه و زن بچه ها رو بزرگ کنه. اگه ثابت بشه که از زورش استفاده کرده و احیانا کتک زده پدرش رو رسما درمیارند.!! همه جوره از زن حمایت می کنند. خیلی حال کردم با این قانونشون. درسته که نام خانوادگی زن عوض میشه ولی این حمایتهاشون جالبه.

حالا فرض کنید تو ایران یه مرد زن رو زده و کبودش کرده و زن رفته شکایت و حالا توی دادگاه هستند و قاضی رو به زن میکنه و میگه: دخترم برو سر زندگیت! مرده دیگه عصبانی شده و زده.!!! زندگی رو تلخ نکن عزیزم. جالب اینه که بزرگتر ها هم همینو میگند.!!!

ما رسوم غلط زیاد داریم  و به همون تعداد هم رسوم خوب داریم. ولی خیلی درگیر ظواهر زندگی شدیم که این بارزترین تفاوت ما با ایناست. همونجوری که اصالت و خانواده نه شرط لازمه و نه شرط کافی برای برتری و بزرگیه انسان ها به یکدیگر - تمدن نیز به هیچ عنوان ملاک برتری کشورها بر یکدیگر نیست. فقط می تونه ابزار خوبی باشه که ما اصلا از این ابزار استفاده نمی کنیم!

بگذریم! شاید بعدا در موردش بیشتر بحث کردم. این هم هدیه من به شما.( کلیک کنید). اگه حال کردید برام تو یه بیت بنویسید براتون چی اومد.

پاورقی:

دستی زکرم به شانه ما نزدی         بالی به هوای دانه ما نزدی

دیریست دلم چشم به راهت دارد     ای عشق سری به خانه ما نزدی!

یا علی. 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 18 Apr 2008  |
 آدمیزاد باگ داره!!!

غم که می آید درو دیوار شاعر می شود      در تو زندانی ترین رفتار شاعر می شود

می نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی     خط کش و نقاله و پرگار شاعر می شود!!

(من تو تمام جزوات و کتاب های درسیم بدون استثناء کلی شعر نوشتم. جزوه ریاضی مهندسی من رو خیلی ها دارند که می تونند تصدیق کنند!)

 

داشتم به این فکر می کردم که چطور میشه دنیا و آدماش رو شبیه یه مدل کامپیوتری کرد. فرض کنید خدا برنامه نویس دنیا باشه و ما هم نمونه های مختلف از کلاس آدمیزاد که خصوصیت های آدمیزاد رو با پارامترهای اولیه مختلف به ارث می بریم. اگه اینا برنامه های از پیش نوشته باشند بر اساس کدی که براشون نوشته شده دارند عمل می کنند پس میشه فهمید خیلی چیزا دست ما نیست.ما آدم ها هم خیلی شبیه برنامه های کامپیوتری هستیم با قابلیت های یادگیری متفاوت که این هم نشات از تصادفی بودن آفرینش میگیره که برای اینکه نظم آفرینش وتعادلش یه جور حفظ بشه این فرایند تصادفی از یه توزیع نرمال پیروی میکنه.

این روزها سلسله مراتبی داره برام حوادثی برخلاف میل من میاد!!! فکر می کنم اون پارامترهای زندگیم خوب مقداردهی اولیه نشده و کاری هم از دست من ساخته نیست. یه چیز دیگه اینکه انگار توابع مختلف زندگی که به نظر تو هیچ ارتباطی بهم ندارند یه جائی پارامترهای همدیگه رو صدا میکنند و با هم خروجی باحالشون رومیدند! حسابی غافلگیرت میکنند. که البته این هم می تونی یه خروجی تصادفی باشه.  

۲ تا حالت وجود داره:

۱- همه چیز تصادفیه.حتی اینکه تو اراده کنی که به خودت ثابت کنی هیچ چیزی تصادفی نیست بر اساس یه مقدار تصادفیه.! اونائی که برنامه نویسی برای مدل های یادگیری کردند می فهمند من چی میگم. خیلی جاها تصادفی عمل می کنیم و کار میکنه. برنامه ت کلی پارامتر تصادفی داره ولی کار میکنه مخصوصا وقتی که مقدار دهی این پارامتر های تصادفی کم کم براساس پارامترهای دیگه یا مقادیر تصادفی قبلی هدایت بشه. یادگیری تقویتی اصلا همینه یه جوری. یعنی همه از یه نقطه اولیه تصادفی شروع می کنیم و کم کم یاد می گیریم. حالا براساس شانس یه روبات زودتر یاد می گیره و بالعکس. خیلی جاها هم نمیدونی چی داره میگذره ولی داره کار میکنه.  یا بار به یه استاد اقتصاد دانشگاه شریف داشتم یه سیستم شبکه عصبی پیش بینی نرخ بورس رو که بر اساس شبکه های عصبی کار می کرد رو شرح میدادم که به من می گفت مثلا تو این لایه چه میگذره؟ من بهش می گفتم کسی نمیدونه تو لایه های میانی شبکه عصبی از لحاظ تصمیم گیری چی میگذره ولی شبکه کار میکنه و بهم گفت بابا جمع کنید محاله همچین چیزی!!!!

۲- براساس تفاوت بین بینش الهی و مادی ما به جهان  من نتوتم تمام خروجی ها و ویژگیهاش رو درست ببینم و بنا بر این از مدل کردنش هم عاجز باشم . که اگه اینجوری باشه پس احتمالا تو خیلی امور روزانه هم من نتونم درست خروجی ها رو ببینم و تصمیم گیری کنم که اینجوری باز با گزینه ۱ خیلی فاصله نداریم.( دقت کنید ایراد از طبیعت آدمیزاد بودن نه من نوعی). یعنی مجبور میشیم من نوعی که قابلیت درک تمام خروجی های محیط رو ندارم باید یه تصمیم کامل برای تک تک اعمال تو این محیط بگیرم که نه شدنیه و نه منصفانه . این مثل  یه مسئله ۲ معادله ۳ مجهولی میمونه که محاله حل بشه!  ولی با اینحال امیدوارم حالت دوم درست باشه چرا که در غیر اینصورت هممون کاملا سر کاریم.

یاد این جمله برتراند راسل افتادم که وقتی ازش می پرسند اگه مردی و رفتی اون دنیا و دیدی خدائی وجود داره بهش چی میگی؟ در جواب میگه: بهش میگم عجب خدای نا پیدائی بودی که اینهمه گشتم و ندیدمت!

 دیروز دوباره یاد این دیالوگ سوته دلان افتادم: همه عمر دیر رسیدیم!

پاورقی:

آنکه پر نقش زد این دایره ی مینا را           کس ندانست که در پرده اسرار چه کرد

 

یا علی

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 16 Apr 2008  |
 همیشه یکی بود و یکی نبود!

 سالها بعد که چشمان تو عاشق میشوند

               افسوس که قصه مادر بزرگ راست بود

                                    همیشه یکی بود و یکی نبود!!

 

من بیش از نیمی از درس هائی که اینجا قراره پاس کنم و کردم ریاضیه و آمار. اینا نمره گرفتن روخیلی بهتر از ما بلندند ولی کاربردی بلد نیستند و کاملا مثل یه ماشین میمونند که خوب یادگرفتن و خلاقیت واقعا ندارند مخصوصا چینی ها. آقا ما با این چینیه که میزش بغل منه میشینیم و تمرین ها روحل می کنیم. گاهی اوقات میخوریم به یه سری انتگرال های خفن که من وقتی کتاب های المپیاد رومی خوندم باهاشون آشنا شدم. فقط توجه کنید که انتگرال ها معینه. آقا من گاهی وقتی انتگرال روحل می کردم می گفتم اینو دیگه عمرا حل نکرده باشه. یه بار دیدم که بهم میگه حل کردم و تا 5 رقم اعشار هم عدد را گفت. آقا ما رسما کف کردیم که گفتم چه جوری حل کردی که دیدم مرتیکه ماسین حسابش رو نشون داد. یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:

Me: Do you believe in soul Jun?

Jun: No. But you should believe in soul Joey, yes?

Me: yes, I do believe in Soul.!

می دونستید اینا تو فرهنگشون فقط کلمه عاشق دارند و کلمه ای به نام معشوق ندارند! و هر دوطرف را عاشق، Lover،  خطاب می کنند.حتی هندی ها!!!!

اینجا آدم خیلی چیزهای مهمتر از درس یاد می گیره!

 

پاورقی :(تقدیم به اون بالائی می کنم که حواسشو کمی جمع کنه)

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت        میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت

 پیمانه نمی داد به پیمان شکنان باز            ساقی اگر از حالت مجلس خبری داشت

 

یا علی.

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 15 Apr 2008  |
 سفره ات را جمع کن ای عشق، مهمانی بس است

 ما آمدیم گرچه ز الطاف دوستان      برجای جای پیکرمان زخم خنجر است

سکوتم از رضایت نیست ...

دیروز بعد از بیش از ۷ ماه و با زحمت وحید عزیز که نزدیکترین رفیق دانشگاهی و بچه محل سابقون هست خانواده رو با وب کم  برای اولین بار دیدم. وحید جون یه جفت شیش طلبت که خیلی حال دادی. دیدن مادرم و خانوادم از این پیکسل های بی حس و شعور هم نعمتی بود.

آقا ما تازه فهمیدیم مشکل ازدواج رفقای عزیز بنده بودم که با هجرت اینجانب فقط خبر عروسی میدند. بیام  ایران هروز یکی رو می کنم تو بشکه.!!! محمد حسین کمالی نژاد عزیز هم قاطی مرغ ها شد که کلی حال کردم. به قول عباس کنتراتی عمل کرد و تو ۳ ماه رفت خواستگاری و عقد و عروسی. ممد جون یه بشکه طلب ما!  
نفر دوم که این هفته عروسی کرد از اون معدود افرادی بود که دو لقبه بود توجنوب شهر. قبل از اینکه با ما رفیق بشه بهش می گفتند 
حمید شتر ساز (موتور ساز) ( داش حمید چش (چشم) مائی) و من اسمش رو از تقریبا ۱۰ سال پیش گذاشتم سالار که خدائیش هم برای خودش سالاریه. ۳ تا همسایه بودیم تو محل کار. جواد کابینتی یا عمو جواد (خودم) و سعید آلوده و حمید موتور ساز. روزگاری داشتیم سرشار از خاطرات که هرچقدر هم بنویسم تمومی نداره.

یادم میاد یه بار حمید اومد و دفترچه بیمه سعید آلوده روگرفت که بره دارو بگیره برای خودش و دیگه اون روز نیومد. فرداش گفتند حمید با موتور تصادف کرده و بردندش بیمارستان. آقا خیلی حالمون گرفته شد. من دانشگاه امتحان داشتم ولی سعید اینا رفتند بیمارستان  که از اینجا به بعد رو از زبون سعید آلوده میگم. سعید می گفت: آره جواد ما رفتیم بیمارستان و من یادم رفت دقیقا حمید تو کدوم اطاق هست. رفتم اطلاعات و گفتم که تخت مریض حمید ... کجاست؟ که پرستاره لیست رونگاه میکنه و میگه ما همچین مریضی نداریم. سعید می گفت من گفتم مرده و اصلا یه دفعه دیوونه شدم و بهش گفتم بابا من مطمئنم اووردند اینجا خانم. که میگه آقا ما همچین مریضی نداریم اصلا خودت بیا لیست رونگاه کن. سعید میگفت هرچی لیست رو گشتم اسم حمید نبود ولی یه دفعه دیدم یه نفر دقیقا به اسم من تو لیست هست!!! ولی من که سالمم! میگه یه دفعه یاد دفترچه افتادم و به پرستاره گفتم ظاهرا اشتباه کردم  و ببخشید. بله آقا حمید با دفترچه سعید بستری شده بود و بیمه بیکاریش هم گرفت!!!

با یه کربلا رفتن سعید آلوده و حمید همه خلافها رو گذاشتند کنار. خیلی مرد بودند مخصوصا سعید آلوده. به جرات میگم تو زندگیم آدم به مردونگی سعید آلوده خیلی خیلی کم دیدم. حیف که تو اون سیستم امثال سعید آلوده نمیتونند بالا بیاند و الا این مردونگی تو خیلی از بزرگی هائی که دیدم و باهاشون گشتم نایاب بود.! به خاطر همین بود که رفاقتامون پایدار بود و من اون دوران رو با هیچ کدام از دوران زندگیم نمیتونم مقایسه کنم. یادش به خیر.     

- اصلا دستم به نوشتن نمیره نمیدونم چرا! یعنی میدونما ولی...

پاورقی:(آخرشه)

کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است            از جواهر خانه ی خالی نگهبانی بس است

ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین       آبرو داری کن ای زاهد مسلمانی بس است

خلق دلسنگ اند و من آیینه با خود می برم          بشکنیدم دوستان! دشنام پنهانی بس است

یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد              هفتصد سال است می بارد! فراوانی بس است!!!

نسل پشت نسل تنها امتحان پس میدهیم          دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است

بر سر خوان تو تنها کفر نعمت می کنیم              سفره ات را جمع کن ای عشق، مهمانی بس است

 

یا علی.

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 11 Apr 2008  |
  "نزنی میزننت! این رسم روزگاره خان دائی!! یعنی این خود روزگاره!!!"

بشکست اگردل من به فدای چشم مستت    سر خمر می سلامت شکند اگر سبوئی.

 

با این آهنگ بخونید که من با همین آهنگ نوشتم. خیلی طولانی شد این سری. کاریش نمیشه کرد دیگه! دل نوشته هست و اختیارش دست ما نبود. جلو جلو شرمنده!

 

آقا سید چند روز پیش تو اورکات برام یه اسکرپ نوشت که منو برد تو یه دنیای دیگه. این اسکرپ سید بود:

به بهانه تبریک سال نو:

" همیشه این جوریه ... یه آدم بی ستاره بی فامیل عین من از خیر سند ... پول ... طلا ... از یه چیز بدرد خور دختره میگذره ... بهش میده ... دختره با اشک ازش میگیره و تشکرم میکنه،.... بعد بی فامیله ... مرتیکه... سوار میشه ... موتور یا ماشین ... از دختره جدا میشه و تو راه که بر میگرده، دلتنگی میکنه ... واسه همه چی ... خونش ... ننه ش، مدرسه ش ... یا خودش آواز میخونه یا واسش می خونن و بعد گریه ش میگیره ... رو موتور... بعدشم ... مام رفتیم خانوم." سلطان به مریم تو فیلم سلطان.

پسرتو انگار تو دله مائی سید!!! هستیا ولی دیگه فکر نمیکردم اینقدر! میدونی که همه با ما هستند و با ما نیستند. ولی تو جدی جدی انگاری هستی!!! 

 

راست میگی سید! ما سین هفتممون شاید سینما بود! (کامنت سید تو پست قبلی رو بخونید). آقا سید بیا این فیلم ها رو بزاریم کنار داداش. اینا این بچه های جنوب شهر رو فقط برای فیلم هاشون میخواند. بچگیشونو می کنند "بچه های آسمان" و بزرگاشون هم یکی مثل "سلطان" تو سلطان یا مثل "بزرگ" تو غریبانه یا مثل "رضا موتوری"(می بینی قبل و بعد انقلاب هیچ فرقی نکرده) یکی که توفیلم هاشون با معرفت باشه و صاف و ساده صحبت کنه و دله پاکی هم داشته باشه. اونجوری باشه که خودشون نیستند!  بیاد عاشق یه دختر مایه دار یا تحصیلکرده و یا با کمالات!!! بشه و بعدشم بره بمیره!!!!بره بمیره!! بره بمییییییییره آخر فیلم!!! آقا سید اینا تو فیلم هاشون هم رضایت نمیدند سلطان به مریم برسه و بزرگ به خانم دکتر و رضا موتوری به ... چه برسه به واقعیت مشتی! تو فیلم هم آخرش اونا رو می کشند!بزرگ سرطان می گیره و سلطان با یه نارنجک خودش و یه نامرد رو میکشه و رضا موتوری با موتورش میره زیره تریلی. فقط باید بیاد و قشنگ حرف بزنه و بره بمیره آخر فیلم.!!! یا مثل "مرسدس" خوب کتک بخوره! فیلم که تموم میشه اشکاشون رو پاک می کنند و کف شونوو میزنند و خیلی با کلاس سوار پاجیروشون میشند و میرند خونه ددی. سلطانو تا دم ایستگاه اتوبوس هم نمی رسونند سید.!! زود یادشون میره! آره داداش! قیصر که یادت میاد. بهروز وثوقی : " ای كه مسبت شكر! آخه تو چی خیال میكنی ننه!! خیال می كنی كسی از مردن ما ناراحت میشه !نه ننه! سه دفه كه آفتاب بیفته لبه اون دیفارو سه دفه كه اذون مغرب بخونن همه یادشون رفته كه ما كی بودیم، و واسه چی مردیم. همون جوری كه ما یادمون رفته." آره داداش ! اینجوریه ولی من میگم خوب بودن فقط به درد فیلم ها می خوره اونم نه تا آخرش.

 

دختر ایرونی روکه دیدی! "علی شوتی"! تا وقتی علی شوتی بود کسی نه هنرش رو میدید نه خودشو و بهش می خندیدند نا کسا!. به دل و احساس پاکش می خندیدند! خودش بود و خودش. وقتی فهمیدند کیه و باباش چیکارست عاشق خودش وهنرش شدند. زککی! می دونی بار اول که فیلم رو می دیدم خدا خدا می کردم علی شوتی بیخیال دختره بشه و فیلم تموم بشه. ولی اون تیکه آخرش حالمو خیلی گرفت! می دونی چی بیشتر حالمو گرفت.؟؟ وقتی فیلم تموم شد ملت کف می زدند.!!! بابا این جماعت همشون یه رنگند و اونم چه رنگی! همه دوست داشتند علی شوتی بی خیال بشه. الحق که بچه مایه دار بود علی شوتی و الا اگه از جنس ساده بود عمرا بی خیال نمیشد! ما شرقی ها فیلم هامون اینجوری تموم میشه. اینجور جاها غربی ها رو عشق است. "سینما پارادیزو" رو دیدی که:

" آلفردو برای پسره تعریف میکنه : روزی روزگاری سلطانی ضیافتی ترتیب داد که همه شاهزاده خانم‌های قلمروش در آن‌جا بودند. یکی از نگهبانان به نام بستا، دختر سلطان را دید که قشنگ‌ ترین دختر آن سرزمین بود و فوری عاشقش شد. اما یک سرباز بیچاره در مقابل دختر سلطان چه کاری از دستش بر میآد؟ یک روز ترتیبی داد که بتونه باهاش صحبت کنه و بهش گفت که نمی ‌تونه بدون اون زندگی کنه. شاهزاده خانم که تحت تاثیر عمق احساس او قرار گرفته بود به سرباز گفت : «اگه بتونی صد شبانه روز زیر ایوون اتاق من منتظر بمونی ، بعدش مال تو می ‌شم.» و سرباز به آن ‌جا رفت و وایستاد! یک روز، دو روز، ده روز، بیست روز ... هر شب شاهزاده خانم از پنجره اونو می ‌دید اما سرباز عاشق هرگز از جاش تکان نخورد. بارون بارید، باد اومد، برف بارید اما اون تکون نخورد. پرنده‌ها روی سرش خرابکاری می ‌کردند و زنبورها نیشش می ‌زدند! بعد از نود شب، اون لاغر و رنگ‌ پریده شده بود. از درد اشک می ‌ریخت اما نمی ‌تونست اونا رو پس بزنه. حتی دیگه نای اینو نداشت که بخوابه. شاهزاده خانم همچنان اونو تماشا می ‌کرد و درست در شب نود و نهم، سرباز از جاش بلند شد، صندلی ‌شو برداشت و از اونجا رفت!". من بودم این سرباز رو یه شبه تیمسارش می کردم سید!

 

سید جون اگه تو این دوره زمونه میخواهی زندگی کنی و شاد باشی باید "نقاب" رو بازی کنی ولی نه اینجوری که اینا بازی کردند. من وسط نقاب آخرشو خوندم ولی نمی دونم چرا بازیگراش نخوندند. 2 تا رفیق داشتم تو محل قدیم که خود نقاب اصل رو بازی می کردند ولی یه نفری. 10 سال بود داشتند بازی می کردند وهنوز هم دارند بازی می کنند. نقاب را اگه می دادند اینا کارگردانی کنند شریفی نیا ی  تپل رو آخر فیلم به شیوخ "گی" عرب می فروختند نه اینکه یه دختر پدرشون رو دربیاره.!!! یکیشون آرایشگر بود. هروقت می رفتم پیشش می گفت بیا با ما باش. می گفتم حاجی ما خمیرمون با شما فرق میکنه. یزید محکم میزد توسرم که خاک توسرت. تو آدم نمی شی جواتی! فکر کنم راست می گفت!!!

روزگار اینه. قیصر که یادت میاد. بهروز وثوقی. اونجائی که اولی رو زده بود زمین و اومده بود خونه: "نزنی میزنننننننننننننننننننت! این رسم روزگاره خان دائئئئئئئئئئی!! یعنی این خود روزگاره!!!". نزنی می زننت سید. این خود روزگاره.!! آدما ۲ دسته هستند: یا اونائی که می درند یا اونائی که دریده میشند حاجی!  من با اجازت رئیس دسته دومم! نمردیم و رئیس هم شدیم. بهروز وثوق تو گوزنها یادت میاد که:" نمردیم و گوله هم خوردیم".

 

من از معدود بچه هائ اون محله ها بودم که بنا بر اصل تصادفی بودن دنیا و با اقبال خیلی بلند که نه بر حسب لیاقت که خیلی ها بهتر از من بودند تو درس به اینجا رسیدم هرچند همینم چیزی نیست. 24 سال توجنوب تهران بودم و 2 سال تو شمالش. با همه هم گشتم و هر غلطی بگی کردم. به خاطر درسم هم با خیلی از این بالائی ها گشتم. بعد از گشتن با همه جور از این آدما میگم سید: به خدا همه اینا فیلمه فقط سید.! کسی واسه معرفت و مردونگی تره هم خورد نمیکنه تو این روزگار. روراستی و صداقت و دل پاک 2زار نمیرزه مشتی! 3 تا چیز براشون خیلی مهمه: 1- پول ومنسب خودت 2- پول ومنسب بابات 3-گزینه ۱ و ۲. اگه بتونی ساز بزنی و با کلاس هم حرف بزنی شاید بتونی یه کارائی جزئیی بکنی و الا خلاص.!  نگو نه که دلم نمی خواد بگم سید داری اشتباه می کنی. کم ندیدم وکم هم سرم و سرت نیومده.

 

دنیا فقط یه واقعیته مشتی! نه یه سینما!. یه واقعیت سفت و سخت که هیچ رقمه فازی نیست. دو دوتاش ۴ تا میشه. لعنتی یه انتگرال گیره بی رحمه! "یک" صاف و راست میزاری زیرش بهت "ایکس" میده و یه وریش میکنه! اونم با ۴۵ درجه شیب! بهش "ایکس" میدی بهت "یک دوم ایکس دو" میده. دیدی که نمودارشو! کمره "ایکس" رو میشکنه لعنتی زیر یه انتگرال. بعد یه انتگرال باورت نمیشه این همون "ایکس" خودمون بوده. هرچی بیشتر میری زیر این انتگرال روزگار بیشتر کج و کولت می کنه! هرچی قسمش هم بدی بی خیال نمیشه! این خود روزگاره سید.!!!!خود کثافتشه!! ولی ما بی خیالش بودیم. همه جوره حال میکردیم! اون جدی جدی انتگرال می گرفت و ما با رفقا فکر می کردیم داریم مشتق می گیریم. اونم با خنده.

دوباره سلطان: " این اطاقک مال نامزد آدم ... عشق آدم ... زن آدم ... رفیق آدمه ... ما که فقط این قلم آخریو ... داریم". اینم حکایت ماست دیگه. آره "باوفا". اینم از گوزن ها برات نوشتم.

 

امامزاده داوود واجب شدیم سید.! سوته دلان که یادت میاد بهروز وثوق دیوونه عاقل: " داداشی! منو شبونه برسون امام زاده داوود..... بلا روزگاریه ...." بد جوری امامزاده داوود واجب شدیم سید.!

 

اینجوری که بهم گفتند فقط یه جا زود رسیدم و اونم وقتی میخواستم بیام تو این دنیای خراب شده که 8 ماهه اومدم و از همون موقع از زود اومدن پشیمون شدم! باقی عمر رو دیر رسیدم عوضش! آخرین دیالوگ سوته دلان و جمشید مشایخی آخرین کلامم باشه: " همه عمر دیر رسیدیم......". دیر رسیدیم آقا سید!

دیــــــــــــــــــــــــــــــــر!

 

پاورقی:

تفعل جمشید مشایخی تو بیقرار اگه اشتباه نکنم:

"در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم            لطف آنچه تو اندیشی ،حکم آنچه تو فرمائی "

...

 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 5 Apr 2008  |
  نکند راست بگوید!!!!!!!!

سر اردت ما و آستان حضرت دوست   که هرچه بر سر ما میرود ارادت اوست

 

دیروز با چینیه درمورد خدا صحبت می کردم. اسمش Jun  هست و اینا منو Joey  صدا می کنند:

Me: Do you believe in God Jun?

Jun: What?

Me: God. Allah.

Jun: No! Nobody helps you Joey! Everything depends on you.

 

 نکند راست بگوید!!!!!!!!

دیروز قران روباز کردم. رو به آسمون. که ببینم بالائی چی میگه. یوسف اومد:

قصه یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود     به عزیزی رسد افتاده به چاهی گاهی.

 

سید میخواستم برات بنویسم که حالم خوش نبود. یه ذره مریضم سید. می دونی که تب دارم کمی.!! توپست بعدی مینویسم برات!

 

بعد از تحریر: بابا سر شیلنگ رو بگیر اونوری! انقدر به ما حال نده مشتی! اینو ببینید!

پاورقی:

رو به هستی می کنم شاید فراموشت کنم               زندگی شاید ندارد، باید فراموشت کنم.

 

...

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 4 Apr 2008  |
 سهراب بیا که آب را گل کردند!

حالمان بد نیست غم کم میخوریم . کم که نه! هرروز کم کم میخوریم. آب میخواهم سرابم میدهند! عشق میورزم عذابم میدهند...

روزگار غریبیست نازنین.

احساس می کنم که هجرت کردن مثل یه شوک میمونه که اونائی که خیلی خوابند رو یه جور بیدارکنه. یه نهیب و یا یه فریاد که کجائی.؟؟؟؟؟؟ بیدار شو! ولی بعضی ها خودشون رو زدند به خواب که اونا رو نمیتونی بیدار کنی!!! کسی که خوابه رو می تونی بیدار کنی ولی کسی که خودشو زده به خواب رو اصلا نمی تونی بیدار کنی!! شاید یکیشون هم خودم باشم! نمیدونم هنوز بیدارم یا خواب! رضا صادقی داره میخونه! وایسا دنیا!  کجا میری با این سرعت!

فکر میکنم ما زندگی رو سخت می گیریم. خیلی ساده هست! من سهراب رو شاید از راهنمائی میشناختم. حافظ و سهراب و پروین اعتصامی قبل از اومدن به دبیرستان بهترین شاعرای من بودند. شاید براتون جالب باشه بدونید من اولین غزلی که از حافظ حفظ کردم و لذت بردم این بود:

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم       تا به کی در غم توناله شبگیرکنم

آنچه در مدت هجر توکشیدم هیهات      در یکی نامه مهال است که تحریر کنم...

 

حاج علی جایزه میداد بهمون وقتی سوره های قران رو حفظ می کردیم ولی بدون جایزه دیوونه حفظ کردن اشعار حافظ بودم.  

تو کلاس ادبیات ۳ دبیرستان وقتی دکتر فتوحی اسم پروین اعتصامی رو آوورد باورش نمیشد بچه شیطون و شر کلاسش که تا حالا چند بار از کلاس بیرونش کرده براش چند تا شعر پروین رو بخونه. یادمه وقتی این شعر رو براش خوندم خیلی حال کرد:

لاله ای با نرگس پژمرده گفت       بین که ما رخساره چون افروختیم

گفت ما نیز آن متاع بی بدل        شب خریدیم و سحر بفروختیم!!!(وای)

آسمان روزی بیاموزد تو را           نکته هایی را که ما آموختیم

خرمی کردیم  وقت خرمی          چون زمان سوختن شد سوختیم

تا سفر کردیم بر ملک وجود         توشه پژمردگی اندوختیم(آخرشه)

درزی ایام زان ره می شکافت      آنچه را زین راه ، ما می دوختیم  ( درزی یعنی خیاط. کنایه از کار بیهوده کردن). خیلی خداست این شعر.

 

شب ها که کارگاه تعطیل میشد من دستام رو می شستم و میشستم رو صندلی بزرگ جلوی مغازه و کتاب سهراب رو باز می کردم:  دیوونه این تیکه شعر سهراب بودم :" سنگ از پشت نمازم پیداست.! "

دیوونه شعر اهل کاشانم بودم. یه تیکه اش برام خیلی جالب بود. احساس می کردم یه تناقض داره! و اون هم قسمت زندگی این شعر برام بود:

زندگی شستن یک بشقاب است. زندگی یافتن سکه ده شاهی در جوی خیابان است! و چند خط بعد می گفت: زندگی چیزی نیست که سر طاقچه عادت از یاد من و تو برود.!!

 وقتی این تیکه شعرشو می خوندم تو همون زمان یه آه می کشیدم. انگار می دونستم چی قراره سرم بیاد: "کاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود!"

 روی سنگ قبر پسر خالم اینو نوشتند: "به سراغ من اگر می آئید پشت هیچستانم! ...."  و روی دل ما نوشتند:" خانه دوست کجاست؟".

 

سهراب بیا که آب را گل کردند!

 

 پاورقی:

 

عقل گوید شش جهت حد است و بیرون راه نیست      عشق گوید راه هست و رفته ام من بارها

 

یا علی.

 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 31 Mar 2008  |
 حامد

یادم نمی‌كنی و ز یادم نمی‌روی       یادت به خیر یار فراموش‌كار من

 

یه مدته سوئیچ کردم رو یه موضوع جدید و صبح تا شب دارم مقاله می خونم.! علیرغم جالب بودن مسئله داره خسته کننده میشه!

 

الان که دارم این رو می نویسم عروسیه حامد پسر عمه محترمه! ما ۵ تا جوونه هم سن و سال بودیم تو فامیل. من و داداشم و ۳ تا از پسر عمه ها که حداکثر اختلاف سن بینمون ۴ سال بود ولی همه هم قد و هیکل بودیم. از این جماعت همین بدونید که عاقلشون من بودم!!!!!! محال بود دور هم جمع بشیم و فقط نگیم و نخندیم. همه داستان های از مدرسه اخراج شدن ها و شر بازی ها رو تعریف می کردیم. خیلی جمع خدائی بود. فقط کرکر خنده بود! حامد یکی از این ۵ نفر بود و دومی که زن گرفت.  دیگه بزرگی و کوچیکی رعایت نمی کنند این جوونا. آخه یکی نیست بگه بچه جان تا بزرگترت زن نگرفته تونباید زن بگیری که مشتی. به من می گفتند جواد ما دهنمون سرویسه! تو افتادی جلو و زن بگیر هم نیستی ما هم که تا تو زن نگیری نمیتونیم زن بگیریم که. ولی حالا تا چشم ما رو دور دیدند .... داش حامد مبارکت باشه! 

این آقا حامد ما را از یه جهت بیشتر  دکترای کلیه تهران می شناسنش. مریضیه کلیه داره و بدنش پروتئین دفع میکنه! تمام کسائی که این مریضی رو دارند ۵۰-۶۰ کیلو نهایتا وزن دارند و از ضعف شدیدی رنچ می برند ولی تمام دکتر ها موندند که چجوری این آقا حامد ما ۱۸۴ قد و  ۹۵ کیلو ورن داره!!! برخورد اول دکتر ها باهاش خیلی جالبه! یه رکورد دست نیافتنی هم داره.! ۱۳۰ سیخ جیگر با ۵ تا نوشابه و ۴ تا نون!!!! ظاهرا شرط بندی بوده و این داش حامد ما بد حسابی به خودش حال داده! با اینکه مریضه یه مدت داشت عضو تیم ملی جوانان پاور لیفتینگ میشد. پایه تیله بازی بچگی من بود!

فوتبال که بازی می کردیم ما ۵ تا با هم بودیم همیشه. حامد و وحید( اون یکی پسر عمم که واقعا فیلمیه برای خودش و ملقب به وحید پلنگه) معمولا وایمیسادند دفاع. وقتی این ۲ تا دفاع بودند خیالت راحت بود توپ اگه رد بشه بازیکن رد نمیشه!!!! خیلی میخندیدیم! بچه های باهوش و شیطونی بودند.

 

روزگاره دیگه! میگذره!  توخونه ما من دارم تو اطاق خودم به عمه و حامد پسر عمم این عروسی رو تبریک میگم و بهروز تو اطاق بغلی داره به عمه اش تسلیت درگذشت پسرش که پسر عمه بهروز باشه رو میگه! انگار این بالائی داره دنیا رو نقاشی میکنه و میخنده. 

 

آییییییییییییی بالائییییییی! بخند که ما هم داریم میخندیم!   بزن که سازت خوب داره نخورده مستمون میکنه!

 

پاورقی:

 

گفتی :به تو گر بگذرم، از شوق بمیری       قربان قدت بگذر و بگذار بمیرم.

 

یا علی

 

 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 29 Mar 2008  |
 عمو وحید عروسیت مبارک

ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی   چه کنم که هست این ها "گل باغ آشنایی"!

 

امسال عید اگه تو ایران بودیم کلی حال می کردیم! اول عید  عروسی وحید بود.( مهدی تو عکس همون مهدی ای هست که تو ۲ تا پست قبل اشاره ای به یه پست در مورد تصادفش کرده بودم که فقط این زنده مونده بود. هنوز توگوشه صورتش تو این تصویر میشه جراحات تصادف رو دید). وحید قدیمی ترین رفیق منه. از ابتدائی تا حالا. باباش اینا اصفهانی هستند و ۴ تا پسرند بدون خواهر(آبجی نداشت). به خاطر همین من شده بودم مثل پسر پنجم اینا و همش تو خونشون ولو بودیم. بنده خدا همیشه میومد در خونه ما زنگ میزد که جواد بیا بریم مدرسه. دیر شده زود باش این سری و همیشه من می گفتم وحید به جون جواد ۵ دقیقه دیگه میام و همیشه بنده خدا نیم ساعتی علاف میشد.آخه همیشه زود میومد و منم کارام دقیقه ۹۲ انجام میشد!!!بی خیال بودیم! عشقمون فوتبال بود و هر روز ولو بودیم تو خیابونا دنبال توپ! ۲۰تومن تخمه ریز می خریدیم و دم در خونشون یا توخیابونا می چرخیدیم تا شب. پایه شیطونی و شر بازی من نبود ولی پا به پام می خندید. چه خاطراتی برام زنده شد.!   

خواهر رفیقمون رضا روگرفت. وقتی گفت بهم که خانمم خواهر رضاست کلی دعواش کردم وگفتم خیلی نامردی!!! که گفت آخه چرا فحش میدی؟ مگه چیکار کردم؟؟ گفتم نامرد تو به آبجی رفیقمون نظر داشتی یعنی؟؟ من اینهمه سال اومدم خونتون با اینکه آبجیت اینهمه بهم پا میداد کاریش نداشتم!!!!! جالب اینجا بوده که رضای نامرد هم همینو بهش گفته بوده و کلی خندیده بودند. خیلی بچه ساده و پاکیه. خدا حفظش کنه! روزگاری داشتیم با این وحید و اگه همدیگه رو هر روز نمیدیدم یه چیزیمون کم بود و شاید اولین کسی بود که خداحافظی کردن باهاش اشک جفتمون رو درآورد!

 

عمو وحید روزگار رو می بینی! لعنتی چه زود میگذره! ده وحید پاس بده مرتیکه! نا سلامتی من دامادتونم! وحید هنوز اینا تو گوشم حاجی تو چی! می بینی چقدر زود دیر میشه! زمونست دیگه تخته گاز انداخته تو سر پائینی و داره میره! کدوم ایستگاه پیادمون کنه خدا میدونه! ولی مهم اینکه توماشینش خواب نبودیم و حال کردیم با ماشین سواری زمونه! اونقدر که جواد عظیمی حالا حالا ها می تونه بنویسه و موقع نوشتن مثل دیونه ها پشت لپ تاپش بخنده! اونائی باختند که وقتی برسند ایستگاه آخر تازه از خواب بیدار میشند که پیاده بشند!! خودتو گرم کن که بیام ایران یه فوتبال گل کوچیک مشتی با هم میزنیم. من یار کشی هم کردم!! من و آبجیت تو یه تیمیماااااااااا!!!!

 

 

بعد از تحریر:

نشسته بودم توآفیس و داشتم ناهار میخوردم که گفتم بذار یه شجریان هم گوش بدیم که ایکاش گوش نمیدادم! تصادفی یه آهنگ گوش کردم که خرابم کرد. گوش کنید. نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار!!!... دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند!!!!

 

 

پاورقی:

 

تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز        میکشم ناز یکی تا به همه ناز کنم

 

یا علی.

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 27 Mar 2008  |
 شب قشنگ

کفاره شراب خوری های بی حساب       هوشیار در میانه مستان نشستن است

اینم شده داستان این روزای ما!

دیشب یه کمی عرض زندگی رو بهش رسیدیم و از ساعت ۶ تا ۱۲ شب دور آتش نشستیم و جوجه کباب و شادی و رقص. جای همه دوستان خالی. اول با صدای استاد و "یاد ایام"  و "عشق داند" ش حال کردیم حسابی و بعدش آهنگ های شاد درخواستی گذاشتیم.  من و بهروز با اون پای شلش یه ۱ ساعتی قشنگ رقصیدیم دور آتیش! هرچی به این رامین گفتیم پاشو برامون ترکی برقص گفت بلد نیستم!  واقعا خوش گذشت. آخرهای شب این آمریکائی های همسایه اومدند پیشمون نشستند و بعدش گفتند ما الان پارتی داریم پاشید بیائید پیشمون که بهروز و رامین گفتند ما نمیائیم ولی من یه سر زدم به پارتیشون. خیلی زود صمیمی میشند با آدم و من باهاشون خیلی حال کردم. فقط بدونید فیلم های امریکن پای رو الکی نساختند. علیرغم اینکه بچه های خوبیند ولی شدیدا اهل دود هستند اونم نه سیگار ... دختر و پسر می کشند. می تونم شرط ببندم بالای ۸۰ درصد جوونای امریکائی تو زندگی شون حتما مواد مخدر رو حداقل تست می کنند. مشروب هم که آب خوردن براشون.

خیلی با فرهنگ ما متفاوتند. علیرغم اینکه بعضی هاشون به تمام معنا انسانند بعید میدونم کسی بتونه از تو فرهنگ ما سوئیچ کنه تو فرهنگ اونا و بتونه با هاشون زندگی کنه. دوستی میشه کرد ولی زندگی خیلی بعیده. تصور زندگی با کسیکه حافظ رو نمیفهمه و با مولانا شور نمیگیره خیلی سخته برام. شما رو نمیدونم! 

 

 

نمی دونم میخونی یا نه ولی ...

پاورقی:

جراتم نیست که از عشق نظر برگیرم           من که عمری زده ام لاف ز همراهی دل

 

یا علی

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 23 Mar 2008  |
 
 
بالا