به نام حضرت دوست که هرچه داریم ازوست
 شب شعر

شب شعر:

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی       

عیش بی یار مهیا نشود، یار کجاست؟

 

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما، گل بی خار کجاست؟

 

یکم: حضرت حافظ به ندرت یک کلمه را بیشتر از یک بار و به "یک معنا" و بدون استخدام ایهام در یک بیت می‌آورد. کلمه "یار" در مصراع دوم بیت اول بالا یکی از آن نوادر است.

دوم: ردیف صرفا ویژگی شعر پارسی است. هرگاه کلمه یا عبارتی که ردیف غزل می‌شود یک فعل کمکی نباشد، آنگاه سایه بلندی به کل معنای غزل می‌اندازد. برای مثال تمام غزل های خواجه با ردیف "آمد" سرشار از شادی و امید هستند. اصلا مگر می‌شود غزلی تلخ و اندوهگین با ردیف "آمد" وجود داشته باشد؟ ردیف غزل بالا "کجاست" می‌باشد که رقت بی نظیری به کل غزل داده است.

سوم: به نظر من، این دو بیت یکی از لطیف ترین سروده های حافظ می‌باشد. خواجه در بیت اول اشاره به حضور ساقی و مطرب و شراب بی غش می کند و افسوس می خورد که چرا در این جمع "یار"ی وجود ندارد. گویی پس از آن کمی فکر کرده است و یادش آمده است که همیشه یک پای "خرِ دنیا" لنگ است و کاری هم از دست کسی بر نمی‌آید. لذا در بیت بعدی استادانه خودش را دلداری می‌دهد و تمام غبارغم بیت اول را از دلش می‌زداید. فقط نمی دانم چرا "یار" را با "خار" قافیه کرده است؟ الله اعلم.

 

چهارم: دلتان خوش و تنان سلامت.


برچسب‌ها: شب شعر
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 14 Dec 2014  |
 ای روزگار

گاهی اوقات زمونه با هزار اتفاق تصادفی از جنوب شهر تهران بلندت میکنه و میکشوندت به اینجا. اونوقت وقتی درست تموم میشه و یه کار خوب گیرت میاد و پول خوب میگیری، تصمیم میگیری برگردی و به همه اونا که دوستشون داری یه حالی بده به قول ما جنوب شهری ها. زیر بغلشون رو بگیری و بگی این پول بی زحمت مال شماست. هرکاری دوست داری باهاش بکن و حال کن که هیچی مثل شادیت شادم نمیکنه تو این دنیا. 

اونوقت تو همین لحظه اجل سر میرسه و میگه وقت رفتنه. دستت میمونه تو حنا و تا یک عمر حسرت میخوری. تا بوده همین بوده دیگه. امروز با داداشم حرف میزدم و اونم می گفت من همیشه این افسوس رو میخورم. همیشه. کاشکی چند سال دیگه زندگی یه عده کِش پیدا می کرد. زندگیه دیگه. کاریش نمیشه کرد. محنت و شادی عالم به هم آمیخته است!

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 4 Dec 2014  |
 دختری که می شناختم

من

دختری را می شناسم

که سنجاق شده است 

به تک تک قطره های باران...


برچسب‌ها: شهریارمون میگه
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 1 Dec 2014  |
 تا بوده همین بوده!

تا بوده همین بوده!

زنگ میزدم و بهش می گفتم: "حاجی بابا خرتیم". می گفت: " من یابو قاطرها رو فروختم. آقا می خوام! آقا! آقا باش جواد جان". می خندید. می خندیدم. نور به قبرت بباره حاجی بابا.

  تا بوده همین بوده!

"قیدار" رضا امیرخانی را نمی دونم خوندید یا نه، ولی حاجی بابای من عین خود قیدار بود. هم شغلش هم مرامش. آجر پزی داشت ولی تا آخر عمرش تو جنوب شهر زندگی کرد. خدا می دونه چند تا خانواده رو نون میداد و جهیزیه چند تا نوعروس رو داد. نور به قبرت بباره حاجی بابا.

 تا بوده همین بوده!

سال که تحویل میشد پدر و مادرم رو می بوسیدم و می دویدم خونه حاجی بابا. زنگ خونه رو میزدم و از پشت گوش می گفت: "جواد جان تویی بابا. بیا بالا." همیشه اولین نفری بودم که میرفتم پیش حاجی بابا و عید رو بهش تبریک میگفتم و می بوسیدمش. عشق می کردم خندیدنش رو می دیدم. نور به قبرت بباره حاجی بابا.

تا بوده همین بوده!

بعد سال ها آرزو و دعا، رفت مکه و اومد. یک پلاک که به حاجی ها میدند که اسمش روش بود رو داد بهم و گفت:"بابا این رو نگه دار. فردا روزی که مُردم بزار تو کفنم." بهش گفتم:"اینقدر عمر میکنی که این می پوسه". دیر بهم گفتند حاجی بابا! دیر. به خدا هنوز پلاک رو دارم. دیر بهم گفتند! شرمندتم. نور به قبرت بباره حاجی بابا.

یعنی تا بوده همین بوده!

 یکی یه روز میاد و یه روز دیگه خدا هم میره. تا بوده همین بوده!هر روز خدا کلی آدم میاند و کلی آدم هم میرند. اصلا خر تو خریه! این وسط هم 20-30 روز پیش حاجی بابا (پدربزرگم) هم تصمیم گرفته بره. ظاهرا به این تنیجه رسیده که زندگی دیگه به زحمتش نمی ارزه و رفته. رفته که رفته! نور به قبرت بباره پیرمرد. مثل تو کم دیدم آدم مرام داشته باشه و درست زندگی کنه. نور به قبرت بباره حاجی بابا. نور.

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 25 Nov 2014  |
 بله و از این حرف ها
هنوز از اشتیاق زلف لیلی چون وزد بادی             ز برگ بید مجنون ناله زنجیر می آید

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 7 Nov 2014  |
 ما و شهریارمون

امروز که با شهریارمون زیر بارونِ پاییزیِ آسمونِ خسیسِ کالیفرنیا قدم میزدیم، وسط یک بحث نسبتا جدی گفت: "جواتی! روایت داریم که توی بهشت، مومن وقتی میخواد سیگار بکشه یه بارون نرم پاییزی – به اذن الهی – شروع به باریدن میکنه. مثل آسمون امروز!"


برچسب‌ها: شهریارمون میگه
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 20 Oct 2014  |
 ده کتاب

در این یکی دو هفته ی اخیر، خیلی از دوستانم از جمله احمد عزیز در مورد ده کتاب تاثیرگذار زندگی‌شون مطالب بسیار جالبی نوشتند و از من هم خواستند تا در مورد ده کتاب تاثیرگذاری که تا کنون خوانده ام بنویسم.

 از شما چه پنهان که اتفاقا این بازی را دوست دارم و از خواندن نوشته‌های تمام دوستانم در این زمینه لذت برده‌ام. انتخاب کتاب‌ها کار بسیار دشواری است، ولی ده کتاب زیر بی شک در بین بهترین‌های زندگی من هستند. کمی طولانی و مبسوط نوشتم. بدون هیچ ترتیبی این ده کتاب من است:

1-      کویر (شریعتی): "و تو ای آموزگار بزرگ درس‌های شگرف من".
شاید هیچ کتابی را به اندازه این کتاب نخوانده باشم. آشنا شدن با شریعتی بهترین اتفاق سال‌های اول دانشگاهم بود و کویر کماکان گل سرسبد تمام کتاب‌هایم است. از ایران که می‌آمدم "کویر"را بر روی همه خِرت و پِرت‌های داخل کوله پشتی‌ام گذاشتم تا اگر حالم کمی به واسطه این "سفرِ تجربه نکرده" خراب شد، کویر را بخوانم. می دانستم که کویر، کتاب مقدس زندگی من است و آرامم می کند. خوب یادم هست که خرابِ خراب بودم. خداحافظی با خانواده و دوستانِ موافق و رهسپار سرزمین کاملا بیگانه‌ای شدن تجربه عجیبِ و نامانوسی بود. داخل هواپیما شروع به خواندن کویر کردم و کلام شریعتی مانند آب سردی بود به روی آتش ِتمامِ بی تابی‌هایم. کویر شریعتی آنچنان آرامم کرد که آغوش مادری کودکش را. "کویر" به دست از پنجره هواپیما خاک آمریکا را برای اولین بار دیدم و وارد این کشور شدم. این صحنه را هیچوقت فراموش نمی‌کنم.

2-      "آتش بدون دود (نادر ابراهیمی): "آتش بدون دود نمی‌شود و جوان بدون گناه".
 شاهکار نادر خان ابراهیمی و به نظر من یکی از سه رمان برتر زبان فارسی است. کلام نادر ابراهیمی از جنس مَخمل است. همه چیز دارد این کتاب. از جنگ و سیاست تا عشق و خداپرستی. داستان عشق "گالان و سولماز" در جلد اول کتاب یکی از بی نظیرترین داستان‌هایی است که خوانده‌ام. گالانی که در اولین دیدارش به سولماز قصه می گوید: " تک تک عاشقان قدیمی تو را وارونه بر اسب می نشانم و از سیصد قدمی با گلوله می‌زنم تا همه یاد بگیرند که چطور باید عاشق شد". داستان سه نسل از صحرا نشینان ترکمن و مشکلات آنهاست. تکه‌هایی از داستان موی بر تن آدم سیخ می کند. خدایتان بیامرزد آقای ابراهیمی.

3-      گریز از آزادی (اریک فروم با ترجمه فولادوند): "عشق فرزند آزادی‌ست".
 دو سه روزی به آمدنم مانده بود که برای آخرین بار به میدان انقلاب رفتم و گپی زدم با یکی از فروشنده های سالخورده میدان انقلاب. پیرمردی که همیشه‌ی خدا سرش توی کتاب بود. ازش خواستم که سه کتاب به یادگار به من معرفی کند و این کتاب یکی از آن‌ها بود. کتابی بی نظیر و عالی از اریک فروم در مورد وابستگی ناخواسته آدمیزاد به زندگی پیرامونش و اینکه چگونه آدم در تمام مراحل زندگی‌اش ناخواسته و نادانسته از آزادی گریزان است. جالب نیست؟ احساس کردم که بعد از خواندن این کتاب چیزهایی به واقع در من عوض شده است.

4-      تاریخ بیهقی (ابوالفضل بیهقی): ".. این حکایت را در اینجا می‌نویسم تا هم از آن آگاه شوید و هم تاریخ با چنین حکایت‌هایی آراسته و زیبا شود".
 شیرین‌ترین کتاب تاریخی که در زندگی‌ام خوانده‌ام. سرشار از درس‌های آموزنده و شیرین تاریخی از زبان ابوالفضل بیهقی. حسنک وزیر که یادتان نرفته است؟ شاهرخ موسویان این کتاب را به صورت ملایمی به فارسی امروزی ویرایش کرده است که خواندن آن را بسیار ساده‌تر کرده است. افسوس و صد افسوس که اول و آخر این کهنه کتاب افتاده است.

5-      گرگ بیابان زده (هرمان هسه): "فقط برای دیوانگان".
 این کتاب را کامران عزیز در یکی از سفرهایم به عنوان هدیه داخل کوله پشتی‌ام گذاشت. حکایت نویسنده‌ای است که دلباخته فاحشه‌ای می‌شود. داستان عجیب و آموزنده‌ای که بیانگر ضعف آدمیزاد امروزی‌ است. زندگی کردن و درگیر ریزه کاری های آن شدن، کیلومترها با خواندنش فرق دارد. لرزه بر اندام من انداخت این کتاب.
    

6-      جنگ و صلح (تولستوی و با ترجمه کاظم انصاری): "پی‌یر دریافت که تمام بدبختی‌ها نه از کمبود ضروریات بلکه از زیادی آن سرچشمه می‌گیرد".

 «مگر می‌شود اینطور هم نوشت؟» این جمله‌ای بود که بارها به خودم درحین خواندن کتاب گفتم. کتاب در مورد داستان حمله ناپلئون به روسیه از زبان تولستوی و در قالب داستان است. تولستوی در قسمت‌های مختلف داستان شروع به بحث و تحلیل تاریخ می‌کند و نکات زندگی را استادانه می‌آموزد. تاریخ را مزه مزه می‌کند و درس‌های آن را مرتبا به خواننده گوشزد می‌کند. نگاه تازه و جالبی به تاریخ. ای‌ کاش این کتاب به عنوان کتاب درسی در مدارس تدریس می‌شد.

7-      گلستان، (حضرتِ سعدی): "گرفتم که سیم و زرت چیز نیست / چو سعدی زبان خوشت نیز نیست؟"
قند پارسی! بعید می‌دانم که فارسی زبانی در دنیا وجود داشته باشد که گوشه‌ای از گلستان سعدی به گوشش نخورده باشد و از آن در مراودات روزمره استفاده نکرده باشد. صدرالدین الهی کتابی دارد با نام: "با سعدی در بازارچه زندگی" که در آن داستان‌هایی از زندگی‌اش را تعریف می کند که کلام سعدی چگونه در آن‌ها یکه تازی و صحنه نوازی کرده است. قدرت کلام سعدی در حل مشکلات لاینحل زندگی را به خوبی نشان می‌دهد، از نظربازی‌های رندانه بگیرید تا ریزمشکلات روزانه.

8-      کلیدر، (محمود دولت آبادی): "می‎‌نشینی! پای داس‌ات می‌نشینی. دِرو. دست را به ساقه‌های زرد و خشک نزدیک ‌می‌کنی. بسم‌الله. سایش ساقه‌ها. داس می‌دروَد. تو می‌دروی. با داس و به داس، پاره‌هایی از عمر خود را می‌دروی. هم از این است که کارت عزیز و بارَت عزیزتر است. دستاوردت را به خانه می‌کشانی و تن به گذران عمر می‌سپاری. مورچه موجود بردباری است."
شاهکار ادبیات فارسی! دولت آبادی برای من ترکیبی‌ از قلم خشن و زِبر روس‌ها و قلم عاشقانه و لطیف ایرانی است. هردو را با هم دارد و به هم می‌آویزد. کلیدر و "گل‌محمد"ش، داستان مردمانی از این سرزمین است با تمام زشتی‌ها و زیبایی‌ها. با کلیدر بارها گریستم و خندیدم و در انتهای داستان ساعتی مبهوت بودم. بهترین نویسنده زندگی من در تصویرآرایی و تحلیل عاشقانه از طبیعت - بدون تردید - محمود دولت آبادی است. عمرش دراز باد.

9-      بامداد خمار(فتانه امیرجوادی) و شب سراب(ناهید پژواک): به نظر من این دو کتاب باید در قالب یک کتاب به فروش رود. خانم امیرجوادی در بامداد خمار داستانی می‌نویسد از زبان دخترِ خانواده ثروتمندی. دخترک عاشق شاگرد نجاری به نام رحیم می‌شود و این دو علیرغم مخالفت خانواده دختر با هم ازدواج می‌کنند. در داستان خانم امیرجوادی، رحیم بعد از ازدواج به لاابالی گری می‌پردازد و زنش را کتک هم می‌زند! مادر رحیم هم ظلم‌های بی‌شماری در حق دخترکِ مظلوم داستانِ خانمِ امیرجوادی می‌کند و نهایتا هم رحیم و زنش از هم جدا می‌شوند. در پایان داستان هم دخترک پیرِ پشیمان شده‌ی داستان نتیجه می‌گیرد که:"کبوتر با کبوتر، باز با باز".
بعد از چاپ این کتاب، خانم پژواک کتاب شراب سراب را در جواب کتاب بامداد خمار می‌نویسد، ولی این بار از زبان رحیم. نکته جالب اینجاست که هیچ حادثه و مکالمه‌ای از کتاب بامداد خمار عوض نمی‌شود و همگی به عینه در کتاب شب سراب می‌آید. اما وقتی رحیم داستان را تعریف می‌کند و نکته‌هایی به داستان بامداد خمار اضافه می‌کند، خواننده تمام حق را به رحیم می‌دهد و انگشت حیرت به دهان می‌گیرد که چقدر مهم است راوی داستان چه کسی باشد. در پایان شب سراب، رحیم نجار پیرِ پشیمان شده هم می‌گوید: "کبوتر با کبوتر، باز با باز". از این زیباتر هم می‌شد جواب داستان ِ"ثروتمند نواز" خانم امیرجوادی را داد؟ عالی بود. صادقانه بگویم که این داستان تاثیر زیادی بر من در نحوه قضاوت رویدادهای مختلف زندگی‌ام داشت. اسم میز مطالعه‌ام را "رحیم نجار" گذاشته‌ام.

10-  شرح شوق، (سعید حمیدیان): "کس چو حافظ نگشود از رُخ اندیشه نقاب".
از کودکی با حافظ بزرگ شدم. از همان زمان که خواندن و نوشتن آموختم، کتاب حافظ را به دست می‌‌گرفتم و بی آنکه چیزی بفهمم ورق می‌زدم. نمی‌دانستم این چه کلامی‌ست که بی آنکه درکش کنم لذت بسیاری به من می‌دهد. سوالاتم در مورد حافظ از دوران راهنمایی و معلم نه چندان پرحوصله ادبیات شروع شد. خوب یادم هست یک روز از معلم ادبیات اول راهنمایی پرسیدم: «آقا! صنما یعنی چه؟» فرمودند: «برای چی می‌پرسی؟» و من بی مقدمه شروع به خواندن این غزل از حافظ کردم: «صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم؟ / تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم؟» معلم عزیز هم جواب دادند که: «پسر جان! صنم یعنی بت. ولی منظور حافظ در اینجا معشوق او بوده است.» این اولین مرتبه‌ای بود که کسی شعر حافظ را برای من معنی می‌کرد. مزه داد! برایم بسیار جالب بود و این غزل برای من شد دُردانه غزل‌های حافظ که کماکان نیز هست. به همین سادگی! بعد از آن همیشه دوست داشتم که لایه های مختلف شعر حافظ را درک کنم. کتاب‌های استاد خرمشاهی، شفیعی کدکنی و چند تن دیگر را خواندم ولی جواب سوالاتم را نگرفتم تا اینکه سال گذشته با "شرح شوق" آشنا شدم. کتاب جدیدی که نوشتنش یک "ربع قرن" زمان برده و طولانی ترین کتابی‌ست که در زندگی خوانده‌ام (هنوز هم دو جلد آن مانده است). آقای حمیدیان به زیبایی در مورد اکثر زیر و بم‌های شعر حافظ در این کتاب صحبت می کند و تک تک غزل‌ها را به طور مبسوط و از یک دیدگاه کاملا بی ‌طرفانه تجزیه و تحلیل می‌کند. نظر اکثر بزرگان را هم می آورد و نهایتا کلام را به طور زیبایی موشکافی می کند. این کتاب بسیار آموزنده، ساده و زیبا نوشته شده است. دست مریزاد آقای حمیدیان.

 

اگر تا اینجای نوشته را خوانده‌اید، شما هم ده کتاب مورد علاقه‌تان را بنویسید. خوشحال می‌شوم که بخوانم. دلتان خوش و سرتان سلامت.

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 25 Sep 2014  |
 سفر

دو روزی میشه که از سفر ویسکانسین اومدم. واقعا همچین سفری برای روحیه من لازم بود.

هواپیمای ما تو راه برگشت در لحظه آخر دچار مشکل شد و مجبور شدیم پرواز رو عوض کنیم. وقتی اعلام کردند که با این هواپیما نمیشه پرواز کرد و پروازتون تاخیر داره یک عده شروع کردن به غر زدن و ناراحتی کردن. در همین حال یک پیرزن که پشت من نشسته بود گفت: تاخیر خیلی بهتر از فرود اومدن وسط اقیانوس هست. 

این روحیه رو دوست دارم که آدم ها تمام اتفاقات روزمره رو با یک دید مثبت ارزیابی می کنند. حرص هر چیزی رو که بخواهی بخوری دهنت سرویس هست و باید کمی بی خیال و با گذشت بود در مقابل مشکلات. من با چند ساعت تاخیر به شهرم  رسیدم و هیچ اتفاقی هم نیفتاد بابت اون تاخیر. فقط هرکسی که حرص خورد بابت اون تاخیر اون لحظات رو به خودش و همراهانش تلخ کرد.

 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 23 Sep 2014  |
 زیر نور ماه: سی ام

نمی‌دونم چرا ولی ماه کامل با ماه شب قبلش زمین تا آسمون فرق می‌کنه. تفاوتش روی کاغذ فقط یک روز هست ولی قشنگ می‌تونی بفهمی که ماه الان کامل هست یا نه.  فقط هم باید با چشم دید و عکسش اصلا به زیبایی خودش نمیشه. امشب ماه اینجا کامل بود.

ماه کامل دیدنی‌ترین زمانش دقیقا وقتی هست که خورشید خانم داره غروب میکنه و ماه کم کم داره سر و کله‌ش پیدا میشه. جالب اینجاست که از لحاظ فیزیکی ماه در دورترین فاصله به ما در زمان غروب است و نیمه شب در نزدیک ترین مکان به ما. ولی در غروب انقدر نزدیک و بزرگ به نظر میرسه که دلت می‌خواد دستت رو دراز کنی و بغلش کنی. می‌خواهی فقط بشینی و نگاهش کنی. دانشمندها اعتقاد دارند که این نزدیکی بیش از حد ماه به ما در غروب آفتاب، صرفا خطای دید است. ولی شاید هم داره این رو میگه که حتی اگه ماه کامل هم باشی، وقتی در اوج زیبایی و عظمت قرار داری که هم طراز بقیه باشی. نباید برای دیدنت سر را بالا آورد و رو به سقف آسمون نگاهت کرد. باید جلوی چشم بشینی و از روبرو دیده بشی. مثل ماهِ کاملِ دمِ غروب.

پیشنیان ما خیلی شاعر بودند و دنیا رو یک جور دیگه می‌دیدند. از "داسِ نو" خطاب کردن ماه نو بگیرید تا تشبیه "رخ دلدارشان" به ماه کامل. آنهم دلداری که همیشه خدا "بُرقَع" به رخ داشت و تنها گاه گاهی و آن هم  به مدد باد صبایی برقع بالا می‌رفت و رخ دلدار جلوه‌ای می کرد و دوباره در پرده قرار می گرفت. تا دوباره ِکی پیش آید... به نظر من این‌ها سوغات زندگی در صحرا و رختخواب های شبانه در بام خانه‌هاست. آسمان را بغل می‌کردند و می‌خوابیدند. الله یعلم.

شما را نمی‌دانم ولی برای من همین زیبایی ماه کامل برای اثبات تصادفی نبودن آفرینش و وجود خداوندی –هرچند فراموشکار- کافیست.

پاورقی: تجربه جالبی بود یک ماه هر شب نوشتن. این اجبار که هرشب باید نوشت رو هیچ وقت تجربه نکرده بودم. شب های آخر خیلی نوشتن روان تر شده بود و قشنگ یک پست را در ده دقیقه می نوشتم.  خلاصه اینکه مرسی که یک ماه من رو تحمل کردید. 


برچسب‌ها: زیر نور ماه
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 9 Sep 2014  |
 زیر نور ماه: بیست و نهم

دوشنبه ها رو خیلی دوست ندارم. اول صبح که پا میشی و می فهمی که باید بعد از دو روز تعطیلی بری سر کار، کلی به آدم فشار میاد. صبح پاشدم و ماست رو که گرفته بود گذاشتم تو یخچال و زدم بیرون. ساعت یازده یک جلسه داشتم و بعدش هم ناهار. عصر هم رفتم باشگاه. دیگه میرم باشگاه باید با هفت هشت نفر آدم احوال پرسی کنم تا برسیم به ورزش. یک کم تو بارفیکس ضعیف شدم و باید بیشتر تمرین کنم. یک زمانی تا پانزده تا میزدم دو سال پیش و الان به زور به ده می رسم. 

شب هم رفتیم بیرون با بچه ها دور هم. یکی از بچه ها که خیلی وقت بود اینجا نبود برگشته بود و رفتیم ببینیمش. شب که اومدم خونه دیدم یک مهمون داریم و شروع کردم باهاش انگلیسی حرف زدن که سید گفت جواد باباش ایرانیه. بلد نبود درست ایرانی حرف بزنه ولی از ظاهرش میشد حدس زد که نسل دومیه. ایرانی های نسل دومی اینجا خیلی زیادند. یک تعداد خیلی کم ازشون فارسی رو خوب حرف می زنند ولی کسر زیادی ازشون اصلا نمی تونند فارسی درست حرف بزنند. خوندن هم که هیچ. نمیدونم چرا. اسم ایرانی دارند و یک کلمه نمی تونند حرف بزنند فارسی. کلا پدر و مادر های ایرانی اینجا با اینکه خیلی تحصیل کرده هستند به نظر میاد وقت کافی برای بچه هاشون نمی تونند صرف کنند و یک نتیجه اون هم همین فارسی بلد نبودن بچه هاشونه.

شب  اصلا نتونست کتاب بخونم  و تاره رسیدم خونه. حضرت حافظ می فرمایند:

شراب و عیش نهان چیست؟ کار بی بنیان     زدیم بر صف رندان و هرچه بادا باد 


برچسب‌ها: زیر نور ماه
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 9 Sep 2014  |
 زیر نور ماه: بیست و هشتم

امروز با زنگ علیج از خواب بیدار شدم که جواتی خونه باش دارم میام ببینمت. چند هفته بود که همدیگه رو ندیده بودیم .وقتی داشتم ناشتا تو خیابون سیگار می کشیدم اومد و همونجا گوشه خیابون نشستیم و گپ زدیم. علیج کارش خیلی درسته و مطمئنم در آینده خیلی موفق خواهد بود. پدر و مادرش یک مدتی هست که  از ایران اومدند و دیگه کم میشه دور هم جمع بشیم. مادرش صبح زود بیدار شده بوده و برای من کتلت پخته بود. خدا نگه ش داره. خیلی به من محبت داره مادر علی. 

بعدش رفتم یک کافی شاپ نشستم و شرح شوق خوندم. وسط خوندن یک خانم محجبه ایرانی که تو استنفورد درس می خونه اومد و بغلمون نشست. همه جوره ایرانی اینجا پیدا میشه و این چیزها محیط رو خیلی دوست داشتنی میکنه. جالبه که امروز یکی از خانم های دانشگاه ایران که محجبه و مذهبی بود من رو تو اینستاگرام پیدا کرده بود. عکس های اینستاگرامش فقط مذهبی بود و کلی از گلزار شهدا که دلم باز شد عکس ها رو دیدم. من بیشتر تو اینستاگرام عکس از نوشته های کتاب میزارم. 

امشب دوباره یک سطل 12 لیتری ماست درست کردم. امیدوارم بگیره و خوب در بیاد. حضرت سعدی فرمودند امشب:

زانگه که بر آن صورت خوبم نظر افتاد        از صورت بی طاقتی ام پرده برافتاد


برچسب‌ها: زیر نور ماه
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 7 Sep 2014  |
 زیر نور ماه: بیست و هفتم

روز آروم و خوبی بود. صبح که از خواب بیدار شدم روی تختخواب ست آخر والیبال رو دیدم. دمشون گرم بازی رو بردیم.  کلا روی تخت خواب فیلم دیدن یا برنامه ورزشی دیدن خیلی حال میده. یک بار هم توی آمریکا مریض شدم. خیلی بد و تب بالایی داشتم. اینقدر که نمی تونستم از جام تکون بخورم و کسی هم نبود که کمکم کنه. یکی از دوستام فقط اومد و کمی آبمیوده و میوه و قرص آورد و رفت به کارش برسه بنده خدا. من هم تمام دو روزی که نمی تونستم تکون بخورم رو دایی جان ناپلئون دیدم. خیلی حال داد. 

بعدش پا شدم و رفتم باشگاه. یک ساعت و نیم از ورزش گذشته بود که بازی تنیس فدرر شروع شد. من هم رفتم روی یک دستگاه کاردیو که تلویزیون داره و دو ساعت ورزش می کردم و بازی رو می دیدم. دیگه آخرش جونی برام نمونده بود. توی باشگاه یک آقای پاکستانی هست که الان رئیس شرکتی هست. پنجاه سالی داره. امروز تعریف می کرد که پدرش ایرانی بوده و یک زمانی فارسی رو خوب حرف میزده. خودش اصلا مذهبی نیست و خانمش ظاهرا ولی خیلی مذهبیه. می گفت توی خونه پسراش شبیه بابا شدند و عرق خور و دخترها به مامانشون رفتند. خیلی باحال بود که زن و شوهر یا این همه تفاوت فرهنگی سالها کنار هم زندگی کردند و کلی همدیگه رو دوست دارند. 

بعد از باشگاه اومدم خونه و یک غذای مجردی درست کردم و به هادی هم گفتم اومد با هم زدیم. مرغ رو آبپز می کنی و بعد خوردش می کنی و با سیب زمینی و پیاز سرخ می کنی و میزنی به بدن. حین غذا خوردن هم داشتم به سخنرانی های یک کنفرانس که ایرانی های اینجا امروز برگزار کردند گوش می کردم. کنفرانس در مورد این بود که چجوری میشه به ایرانی هایی که تو ایران دارند شرکت های "استارت آپ" راه میندازند کمک کرد از اینجا. بیشتر حرف ها رسما دری بری بود. خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که اگه کسی می خواد اثر خوبی تو ایران بزاره باید برود ایران و از اونجا اثرگذاری کنه. از اینجا تقریبا نمیشه یک اثر خوب گذاشت. ولی با اینحال این دقدقه ذهنی نسبت به ایرانشون قابل قدردانی هست.

عصر هم شرح شوق و کمی با دوستان بودن. امشب حضرت حافظ فرمودند:

پیر ما گفت: خطا بر قلم صنع نرفت   آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد


برچسب‌ها: زیر نور ماه
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 7 Sep 2014  |
 زیر نور ماه: بیست و ششم

امروز کمی پاهام درد می کرد. 4.5 ساعت ورزش واقعا زیاده. دیشب هم تا حدود 3-4 صبح خوابم نبرد. صبح هم 9 صبح بیدار شدم. خدا کنه امشب مثل آدم بتونم بخوابم. میانگین خواب روزانه به سختی به 6 ساعت می رسه. پرسپولیس هم که باز هم باخت. 

کار داره بهتر و بهتر میشه. امیدوارم این کارهایی که دارم انجام میدم جواب بده. کلا کار تحقیقاتی مشکلش اینه که تو نمیدونی تا لحظه آخر آیا کارت جواب میده یا نه.

عصر بعد از کار رفتم تو همون کافی شاپ پالو آلتو نشستم و یک کافی زدم و کمی شرح شوق خوندم. بعدش اومدم خونه که با دو نفر مصاحبه کنیم. باید یک همخونه جدید بگیریم و امروز یک پسر و یک خانم آلمانی آمده بودند خونه رو ببینیند. پسره 21 ساله بود و برای یک دوره 3 ماهه اومده بود اینجا. کلا تریپش کمی با ما فرق هم می کرد. خانمه 32 سالش بود و داشت دکترای فلسفه می گرفت و اون هم اومده بود برای یک دوره 3 ماهه تو استنفورد. کمی در مورد فلسفه صحبت کردیم. موضوع تزش این بود که شخصیت های فلسفی رمان ها آیا واقعی هستند یا خیر. من بدم نمیاد این همخونه ما بشه تا کمی در مورد فلسفه باهاش بحث کنیم و چیز یاد بگیرم ولی سید خیلی باهاش حال نکرد. فردا هم چند نفر دیگه میاند. 

شب هم رفتم و شام با برو بچ زدیم. بابا و مامان یکی از بچه ها داره برمیگرده ایران و شب آخری بود که اینجا بودند و به خاطر همین با بچه ها دور هم جمع شده بودیم. بهروز هم داره میره فرانسه برای یک دوره یک ماهه. 

امشب به طور مداوم این شعر از حضرت سعدی زیر زبونم بود:

زمستان است و بی برگی، بیا ای باد نوروزم      بیابان است و تاریکی، بیا ای قرض مهتابم


برچسب‌ها: زیر نور ماه
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 6 Sep 2014  |
 زیر نور ماه: بیست و پنجم

ماه داره کامل میشه و این سری از نوشته ها هم داره به آخر میرسه. چقدر این عمر زود میگذره. 

امروز 4.5 ساعت ورزش کردم که 3 ساعت اون فقط فوتبال بود و الان هم خیلی خسته نیستم. عجیبه برام که این همه انرژی از کجا میاد. اصلا هم غذای کافی نخوردم امروز. 

تا حالا با تیم "اچ پی" چند بار بازی کرده بودیم و همش باخته بودیم ولی امروز بردیمشون. خیلی حال داد هرچند تو این بازی کمی پام ضرب دید. یک پسر مکزیکی توی تیمشون هست که خیلی جدی بازی می کنه. 

فوتبال دوم رو ساعت 8.30 تا 10.30 شب با یک سری از بچه ایرانی های اینجا زدیم که بیشتر از یکسال هست که هفته ای یک شب بازی می کنیم. این فوتبال لعنتی کلی آدم رو سر حال میاره. شب اومدم خونه و - جای شما خالی - یک دوغ مشتی درست کردم و زدم. فردا هم جمعه هست و بعدش هم 2 روز تعطیل و عشق و حال اگه خدا بخواد.  دیشب عکس این شعر رو تو اینستاگرام گذاشتم:

گره ز دل بگشا وز سپهر یاد مکن      که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد


برچسب‌ها: زیر نور ماه
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 4 Sep 2014  |
 زیر نور ماه: بیست و چهارم

روز نسبتا پرکاری بود. این هفته کلا هفته شلوغی هست چون چهار روز هم هست و باید حسابی کار رو جلو برد. چندتا جلسه داشتم که تو یکیش خیلی جلوی خودم رو گرفتم یک چیزی به یک پسر چینیه نگم. براش همه چیز رو نوشتم و توضیح دادم و باز هم اشتباه میکنه و اصلا نخونده چیزی رو که من نوشتم. یعنی من نمی دونم این ها رو چجوری راه میدند تو مایکروسافت به خدا :دی

عصر دیگه حس باشگاه نبود و فردا هم باید دو جا فوتبال بازی کنم. به خاطر همین باشگاه نرفتم و رفتم یک کافی شاپ نشستم تو پالو آلتو. صاحب کافی شاپ ایرانیه و یک خانم و آقای خیلی مهربون که همیشه هم من رو شرمنده خودشون می کنند. بعدش اومدم خونه و یک سری از بچه ها اومده بودند خونه که دور هم فیلم ببینیم. حس و حال فیلم نبود و اومدم بالا تو اتافم و الان دارم اینها رو می نویسم. 

این شعر سعدی رو دوست داشتم:

زمستان است و بی برگی، بیا ای باد نوروزم      بیابان است و تاریکی، بیا ای قرص مهتابم


برچسب‌ها: زیر نور ماه
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 3 Sep 2014  |
 زیر نور ماه: بیست و سوم

هرچی داره به آخر این مجموعه نزدیک میشیم، من کمی خسته تر میشم از اینکه باید بنویسم. کلا وقتی اجبار به هرچیزی می خوره از لطفش کم میکنه.

ماه امشب نیمه بود ولی خیلی خوب بود. خیلی قشنگ و چشم گیر بود.

کار به خوبی پیش میره و با یکی از همکارای چینی تیم شدیم و فکر کنم داریم یک کار جالب می کنیم. اگه جواب بده کاری که دست گرفتیم، یک اثر خوب و ماندگار داره تو مایکروسافت.

عصری رفتم باشگاه و ورزش کردم. ماشالله ایرانی های اینجا داره زیاد میشه و تو باشگاه هر روز ایرانی های جدید می بینم. جالبه که پرسنل باشگاه هم ایرانیه نسل دومی داره. چیزی که اینجا برام جالبه اینه که اگه یک خانم یا آقای ایرانی با یک خارجی ازدواج کنه، یا احتمال خیلی خوبی اسم بچه ایرانی هست نه خارجی. این رو کمتر در ملیت های دیگه دیدم و برام خیلی جالبه.

امشب جلد دوم شرح شوق تمام شد. یکی از بهترین کتاب هایی هست که در زندگی ام خوندم. سه جلد دیگه از کتاب مونده. حضرت حافظ فرمودند: 

ای دوست، دست حافظ، تعویذ چشم زخم است         یارب، ببینم آن را در گردنت حمائل


برچسب‌ها: زیر نور ماه
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 3 Sep 2014  |
 زیر نور ماه: بیست و دوم

دیشب رفتم سان فرانسیسکو و شب با چند تا از دوستان شام خوردیم. سان فرانسیکو شهر جالبیه و با مت نیم ساعتی فاصله داره. قسمت هایی از شهر مدرن شده و قسمت هایی از شهر هنوز قدیمی مونده. رفتیم تو یک قسمتی از شهر که هنوز قدیمی مونده و مغازه ها هنوز معماری قدیمی خودش رو حفظ کرده. جالبه که شراب فروشی ها توی سانفرانسیسکو از قدیمی ترین مغازه ها هستند. کلا همه جور هم آدم توی شهر پیدا میشه. من رو یک جورهایی یاد تهران خودمون میندازه. 

امروز تعطیل بود و بیشتر روز کتاب می خوندم و استراحت می کردم. عصر هم با بهروز رفتیم یک کافی شاپ نشستیم و ورق بازی کردیم. خیلی روز خوب و آرومی بود. کی حال داره فردا بره سر کار :دی


برچسب‌ها: زیر نور ماه
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 1 Sep 2014  |
 زير نور ماه: بيست و يكم
فردا مفصل تو مي نويسم. واي از اين تلخ آب مرگ آبه.


برچسب‌ها: زير نور ماه
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 1 Sep 2014  |
 زیر نور ماه: بیستم

امروز صبح رفتم باشگاه و کمی ورزش کردم و عصر م رفتم یک کافی شاپ نشستم و فقط کتاب و کتاب. جلد دوم شرح شوق داره تموم میشه. امروز خیلی جلو رفت کتاب.

توی کافی شاپ ملت جوان میومدند برای "دیت" و صداشون رو خواه و ناخواه میشنوی. وقتی با هم حرف می زدند سر چیزهای چرت و پرت بلند بلند می خندیدند. یکی نیست بهش بگه آخه عزیزم مگه مجبوری الکی بخندی؟ کاملا خنده ها مصنوعی بود. کلا به نظر من دنیا یک سیر قهقرایی داره و روابط آدم ها خیلی داره ماشینی میشه. ملت تو بیشتر روابطشون خودشون نیستند و با یک ماسک ظاهر میشند. خنده شیرین و دلچسب کم می بینی. نمیدونم شاید من خسته بودم امشب کمی.

حضرت حافظ امشب فرمودند:

 جان ما بی شرف صحبت جانان خوش نیست     حکم سلطان وصال است که: هجران خوش نیست


برچسب‌ها: زیر نور ماه
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 31 Aug 2014  |
 زیر نور ماه: نوزدهم

این آخر هفته اصطلاحن "لانگ ویکند" هست چون دوشنبه هم تعطیله. به خاطر همین امروز خیلی ها نبودند و رفته بودند سفر. کلا وقتی تعطیلی میشه اینجا همه می‌روند سفر از بسکه تعطیلی کمه. من ولی جایی نمیرم و همین اطراف می چرخم برای خودم. 

باشگاه هم نرفتم امروز چون پام کمی درد می کرد و یک استراحت دادم به خودم. عصر رفتم گوگل پیش یکی از دوستام و کمی فوتبال دستی و پینگ پنگ بازی کردیم. یک قهوه هم زدیم وگپی زدیم با دوستم حسام. 

شب یک مهمونی تولد دعوت بودم ولی حس و حال رقص و این حرفها نبود. گفتم بیام خونه و بشینم کتاب بخونم که چند تا از دوستام زنگ زدند و اومدند خونه. تا الان دور هم بودیم و خوب بود. بچه هایی که امشب اومدند خونه من با اینکه خیلی هم تحصیلات عالی دارند ولی خیلی ساده و خاکی هستند. آدم از دیدنشون لذت میره. امیدوارم سکوتی که این روزها من رو گرفته ناراحتشون نکرده باشه ولی خیلی نمی تونم کلا این روزها حرف بزنم. 

روز خوبی بود و خوش گذشت.


برچسب‌ها: زیر نور ماه
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 30 Aug 2014  |
 
 
بالا