به نام حضرت دوست که هرچه داریم ازوست
 محک
خیلی خوب خواهد شد اگر دوستانی که از ایران در این برنامه "چالشِ سطلِ آبِ یخ" شرکت می کنند، پولی را که دوست دارند به این بهانه کمک کنند به حساب "محک" واریز کنند. در ضمن در ویدیویی که به همین منظور هم تهیه می‌کنند این مطلب را ذکر کنند. در اینصورت یک کمکی هم به "برو بچه‌های" سرطانی ایران می‌شود. حتی اگر هر نفر هزار تومان هم کمک کند، در مجموع مبلغ قابل توجهی خواهد شد. 
دَمِ همگی هم "جلو جلو" گرم. این هم شماره حساب محک. 

ممنون میشم اگه این پست رو در شبکه های اجتماعی و بین دوستانتون به اشتراک بزارید و اطلاع رسانی کنید. شاید به این طریق کمکی بشه به این بچه ها. 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 26 Aug 2014  |
 زیر نور ماه: شانزدهم

روز نسبتا آرومی بود و کار کردیم حسابی. امروز به مدیرم گفتم که میخوام برم یک هفته از یک شهر دیگه کار کنم که محیط کارم رو عوض کنم. اول براش جالب بود که چرا می خوام اینکارو کنم و بعدش نگران شده بود که نکنه از چیزی تو محیط کارم ناراضی هستم که می خوام برم. بنده خدا نگران شده بود.

عصر هم رفتم باشگاه و بعدش هم خونه. کاملا روز آرومی بود. 

حضرت حافظ فرمودند: 

حالیا خانه برانداز دل و دین من است          تا هم آغوش که می باشد و همخانه کیست


برچسب‌ها: زیر نور ماه
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 26 Aug 2014  |
 زیر نور ماه: پانزدهم
روز بدی نبود و حسابی کار کردم. یک کار جدید رو شروع کردم و امیدوارم به یک جای خوب برسونمش. کلا هر روز دارم با کارم بیشتر درگیر میشم و برام سخت میشه که بعد از ساعت کاری هم به کارم فکر نکنم. باید یک راهی پیدا کنم که بعد از کار اصلا به کار فکر نکنم. مشکل این کارهای تحقیقاتی اینه که کل ذهن درگیر کار میشه تمام وقت. باید یک فکری به حالش بکنم.

عصر رفتم باشگاه و کمی ورزش کردم. دیشب اندازه بک طشت ماست درست کردم. تقریبا هشت لیتر ماست. ما تو خونه خیلی ماست می خوریم و دیگه لازم شد ماست درست کنیم. آشپزی کلا خیلی برای روحیه آدم خوبه. باید بیشتر آشپزی کنم.

امشب که شرح شوق می خوندم خیلی با این شعر حضرت حافظ حال کردم:

جمال شخص نه چشم است و روی و عارض و خط       هزار نکته در این کار و بار دلداریست 


برچسب‌ها: زیر نور ماه
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 26 Aug 2014  |
 زیر نور ماه: چهاردهم
امروز صبح با یک زلزله از خواب بیدار شدم. حدود چهار صبح بود که با اولین لرزش زمین بیدار شدم. از رختخواب بلند شدم و لرزش بدتر شد. سریع از پله ها دویدم  پایین و داد میزدم سید سید پاشو زلزله اومده. به پایین پله ها که رسیدم زلزله تموم شده بود. محمود هم بیدار شد و با ساناز اومدند بیرون. کمی حرف زدیم و رفتیم خوابیدیم. خیلی ترسناک بود. خیلی وقت بود اینقدر نترسیده بودم. زمین مثل یک گهواره می لرزید. فکر کنم هنوز هم تحت تاثیر اون زلزله هستم. یک حالت و آرامش خاص دارم که می تونه حاصل از همچنین وحشت و ترسی باشه. خدا نصیبتون نکنه.

عصر هم رفتم پیش بهروز. یک تنی به آب زدیم و کبابی خوردیم با هم. جاتون خالی.

یک پست هم در مورد یکی از آهنگ های آخرین آلبوم همایون نوشتم. 

کلا روز جالب بود. حضرت حافظ هم فرمودند: فکر معقول بفرما، گل بی خار کجاست. 


برچسب‌ها: زیر نور ماه
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 25 Aug 2014  |
 شب شعر

ابتدا این آهنگ را گوش کنید لطفا.

رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده / شب مانده است و با شب، تاریکی فشرده

 کولی کنار آتش رقص شبانه‌ات کو؟ / شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟

 رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی / چشمان مهربانش یک قطره ناسترده

 می‌رفت و گرد راهش از دود آه تیره / نیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده

 سودای همرهی را گیسو به باد دادی / رفت آن سوار و با خود، یک تارِ مو نبرده

 

یکم: قطعه زیر از آخرین آلبوم همایون شجریان - به نظر من -  بهترین قسمت آلبوم می باشد. صدای دلنشین و زیبای همایون وسه تار نرم و ملایم. آرام می‌نشینی و به شعر گوش می‌دهی. عالی.

دوم: کلمه "کولی"و تاریخچه آن نقش مهمی در این شعر دارد. کولی ها – یا همان لولیان – در قدیم عده ای بودند که نامشان یادآور این اوصاف بود: کوچ کننده و سرگردان،  گریزپای، مطرب و آوازه خوان، شوخ چشم و دلربا. افرادی که جایی ساکن نمی‌شدند، شوخ و شاد و دلربا و همیشه مسافر بودند. آنچنان که حضرت حافظ هم از دستشان به فغان می آید و می گوید: فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهر آشوب / چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را. خلاصه اینکه کولی ها بعضا "یا غایتِ آمالِ العارفین" شاعران قدیمی بودند.

سوم:اما حکایت کولیِ شعر بالا حکایت متفاوتی‌ست. اینبار، دام بر سرِ عقاب افتاده است. کولیِ دلربایِ شهرآشوبِ شاعران قدیمی، دل در دامِ بی دانه‌ی "سواری" باخته است. آنچنان که در نور شبانه چراغ‌ها، دیدگانش دریا دریا ستاره می‌ریزد. عاجزانه گیسو به باد می دهد که دلربایی کند، اما "سوار" رفته است و تنها گَردِ راهش مانده است و بس. آخ! آخ!

چهارم: این شعر از معدود شعرهایی است که به طور صریح از زبان یک زن است. من فکر نمی کنم هیچ مردی بتواند به چنان درجه‌ای از احساس لطیف زنانه برسد که بتواند اینچنین معانی و تصاویر رقت انگیزی را از زبان یک زن در قالب غزل بریزد. اگر دنبال شعری هستید که بطور آشکاری مشخص باشد که شاعر آن یک زن می‌باشد، این شعر خانم سیمین بهبهانی یکی از بهترین نمونه‌هاست.

پنجم: خانم بهبهانی! ثبت است بر جریده عالم دوامتان.


برچسب‌ها: شب شعر
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 24 Aug 2014  |
 زير نور ماه: سيزدهم
امروز كه تعطيل بود و روز آرومي بود كلا. صبح رفتم باشگاه و كمي ورزش كردم. شنبه صبح ها دير از خواب بيدار ميشم. من معمولا با نور آفتاب بيدار مي شم و شنبه ها پرده را مي كشم كه خوب بخوابم. حدود ١١ بيدار شدم و رفتم باشگاه. بعدش هم رفتيم با چندتا از دوستان ناهار بخوريم كه به طور اتفاقي مريم ميرزاخاني و همسرش و فرزندش رو هم ديديم. مريم تو استنفورد كار ميكنه و تو شهر ما زندگي ميكنه.

عصر رفتم يه كافي شاپ كتاب بخونم. بعد از چند ساعت يكدفعه يك گروه موسيقي اومد تو كافي شاپ و دو ساعتي برامون ساز زدند. بد نبود كارشون. حضرت حافظ مي فرمايند:

چراغ مرده كجا، شمع آفتاب كجا

 

 


برچسب‌ها: زير نور ماه
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 24 Aug 2014  |
 زیر نور ماه: دوازدهم

کلا تابستان فشار کار کمی کم میشه. امروز هم جمعه بود و روز آخر کاری. عصر رفتم یک سری به مهدی زدم. مهدی یکی از اون بچه هایی هست که من و یک عده دیگه رو از تو خیابان جمع کرد و برادرانه به ما درس دادند تا ما بیاییم دانشگاه. گزارش بی بی سی که یادتون نرفته ایشالله. یکی از اون بزرگان آقا مهدی بود که اومده بود برای کارآموزی یاهو کار کنه و الان هم برگشت شهرشون تا درسش رو تموم کنه. از غرب آمریکا که ما هستیم داره میره شرق آمریکا. جالبه اگه بدونید 6 روز تفریبا طول میکشه تا برسه شهرشون. روزی هم باید ده ساعت رانندگی کنه.

عصر نتونستم برم باشگاه به خاطر پا درد از مصدومیت دیشب فوتبال. صبح که بیدار شدم دیدم پام رو نمی تونم تکون بدم. بغل تختم قرص مسکن دارم. چندتا خوردم و نیم ساعت بعدش تونستم راه برم. شب هم با بهروز و یک سری از دوستان رفتیم بیرون و چند ساعتی پیش هم بودیم. 

قبل از اینکه برم پیش بهروز و دوستام، رفتم تو کتاب فروشی بارنز اَند نوبل نشستم و کمی شرح شوق خوندم. کتاب فروشی زنجزره ای خیلی بزرگیه و اندازه فروشگاه شهروند خودمون هست. یک کافی شاپ هم توش هست که می‌شینی اونجا و کتاب می خونی. حضرت حافظ فرمودند: سر ارادت ما و آستان حضرت دوست     که هرچه بر سر ما می رود ارادت اوست. 

 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 23 Aug 2014  |
 زیر نور ماه: یازدهم
کار تقریبا تعطیل بود. کمپانی پیک نیک داشت و کار تقریبا تعطیل بود. رفتیم با حسین کمی خرید. وسط هفته که میری خرید تمام مغازه ها خالیه و خودتی و خودت. این فرهنگ آمریکا مردم رو مثل ماشین کرده. از بس فشار کار بالاست ملت هیچوقت نمی تونند وسط هفته بیاند خرید. تمام خرید ها می افته برای آخر هفته. زندگی اینجوری ماشینی میشه و زور عادت به همه چیز می چربه. 

شب رفتیم فوتبال و بد جوری زخمی شدم. پا رو بستم. من اینقدر که تو فوتبال مصدوم میشم تو ورزش های رزمی نشدم. 

این آهنگ کولی همایون شجریان من رو بیچاره کرده. بیچاره. باید حتما یک چیزی در موردش بنویسم. آروم نمیشم. 

راستی دیروز یک پست تو فیسبوک نوشتم در مورد استیضاح وزیر علوم. دوست داشتید بخونید. 


برچسب‌ها: زیر نور ماه
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 21 Aug 2014  |
 زیر نور ماه: دهم

روز خوبی بود. نتایج خوبی دارم میگیرم و کار داره کمی آروم میشه. ساعت ده میرم و حدود شیش می زنم بیرون. ناهار هم با یکی دوتا از بچه ایرانی های اینجا رفتیم و عصر هم یک پیاده روی کوتاه. خوب بود. 

غروب رفتم باشگاه. آقا بیژن من رو هنوز میبینه تو باشگاه میخنده و میگه جواد هنوز به قیافت عادت نکردم. شب هم رفتیم یک رستوران تولد یکی از بچه ها. دوست دخترش براش یک سوپرایز پارتی گرفته بود هرچند ما رو تو پارکینگ دید و کمی سورپرایزش بهم خورد. براش کتاب "بار هستی" میلان کوندرا رو خریدم به عنوان کادو. میخواستم کتاب تنهایی پرهیاهو رو بخرم ولی نداشتند. میلان کوندرا رو دوست دارم و قلمش عالیه. بار هستی با تمام سانسورهاش تو زبان فارسی باز هم یکی از بهترین کتاب هاست.  

شب نرسیدم کتاب بخونم. اومدم خونه و با محمود سر یک مسئله ریاضی درگیر شدیم و دیگه نتونستم بشینم پای کتاب. 

هنوز از اشتیاق زلف لیلی چون وزد بادی       ز برگ بید مجنون ناله زنجیر می آید


برچسب‌ها: زیر نور ماه
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 21 Aug 2014  |
 زیر نور ماه: نهم

از لحاظ کاری روز شلوغی بود و حسابی کار کردم. فقط یکی دو بار وقت شد که برم بیرون قدم بزنم. ولی فکر کنم کمر کار این هفته شکسته شد و کار جالبی انجام شد. آدم های دورو برم خیلی "نِرد" و غیر اجتماعی هستند. شاید باورتون نشه ولی کسی که دیوار به دیوار من هست رو من درست نمی شناسم. اصلا سرش رو میندازه پایین و میره تو اطاقش. ملت غالبا اینجوریند.

حال و حوصله ورزش نبود. رفتم تو کافی شاپ نشستم و "شرح شوق" خوندم. سعید اومد و کمی با م گپ زدیم و کمی قدم زدیم. بعدش هم اومدم خونه. نشستم و دارم جلسه استیضاح وزیر علوم رو گوش می کنم. عجب مجلسی داریم ما. ملت مخالف رسما چرت و پرت می گند، اونم از تریبون مجلس. یک وزیر درست و حسابی اومده بعد از سال ها و حالا دارند استیضاح اش می کنند. امیدوارم استیضاح رای نداره.  وسط جلسه استیضاح، ماشین یک خانم مکزیکی جلوی دم خونه ما خاموش شد. رفتیم کمکش. بوی الکل میداد از یک متری. کمکش کردیم که بیاند و ماشینش رو ببرند.

سوای این جلسه استیضاح، روز خلوتی بود

حضرت حافظ امشب فرمودند:

مگر به تیغ اجل خیمه برکنم، ور نی     رمیدن از در دولت، نه رسم و راه من است


برچسب‌ها: زیر نور ماه
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 20 Aug 2014  |
 زیر نور ماه: هشتم

کارام بد جلو میره و راضیم. امروز سر کار همه به کله کچل من گیر داده بودند. اول از کنارم رد می شدند و نمی شناختند و بعدش برمی گشتند و با خنده شروع می کردند به حرف زدن.

عصر رفتم باشگاه. زانوی راستم درد می کنه و نمی تونم زیاد بدوم. نمی دونم این زانوی من چه مرگشه که هرچند وقت یک بار باید دردش شروع بشه. بعدش هم رفتم پیش هادی تو استنفورد نشستم و گپی زدیم.

یکی از دوستان ما اینجا سرطان خون گرفته و باید یک نفر پیدا بشه که ژنتیکلی بهش شبیه باشه تا پیوند مغز استخوان کنند و بلکه خوب بشه. یک موسسه هست تو آمریکا که ملت از بزاق دهانشان نمونه می گیرند و براشون می فرستند. برایم جالبه که این همه از دوستان من قبل از این داستان این کار را کرده بودند. خود من دو سال پیش این کار را کردم. ظاهرا از هر پانصد نفر فقط یک نفر می تونه کسی شبیه خودش رو پیدا کنه.

شب نشستم شرح شوق خوندم. این شعر حافظ امشب خیلی حال داد:

یار من باش که زیب فلک و زینت دهر   از مه روی تو و اشک چو پروین من است


برچسب‌ها: زیر نور ماه
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 19 Aug 2014  |
 زیر نور ماه: هفتم

یک روز تعطیل دیگه. کی حال داره فردا بره سر کار. مدیر برنامه هامون یک جلسه اضافه برای دوشنبه صبح ها گذاشته. یک خانم چینی هست که خیلی ورجه وورجه می کنه. عزیزم آروم بشین بزار کارمون رو کنیم دیگه! چیه اینقدر جلسه جلسه.

بیشتر روز رو تو کافی شاپ نشسته بودم. یک کافی شاپ تو "پالو آلتو" هست که خیلی جای دنجی هست و برای مطالعه خیلی خوبه. هفت – هشت ساعتی اونجا بودم و شرح شوق می خوندم. یک اتفاق جالب که یکشنبه ها توی کافی شاپ می افته این هست که یک عده خانم میانسال دور هم می نشینند  و کافی می خورند و بافتنی می بافند. چند ساعتی می نشینند و بافتنی می بافند دور هم. خیلی جمع باحالی هستند. بافتنی بافتنشون من رو یاد بافتنی های مامانم میندازه که زمستان ها برامون لباس زمستونی می بافت. زود می گذره این عمر.

شب رفته بودم بیرون یک سیگاری بکشم و نفسی تازه کنم. آقا و خانم پیری که همسایه ما هستند اومدند جلو و از کله حقیر بنده دیدن فرمودند. خانمه ازم پرسید که آخر هفته چه غلطی کردم و منم براش خیلی مبسوط توضیح دادم. عاشق کمالمات نه خیلی بلند با پیرزن ها هستم. ایشون هم گفت که آخر هفته رفتند مراسم ختم دوستشون. آخرش هم گفت خیلی عمر کرده بود و نود و پنج سالش بوده و یکدفعه تصمیم گرفت که این سرزمین (planet) رو ترک کنه. استفاده از واژه planet برام جالب بود. تا حالا نشنیده بودم.

یک شعر از سلمان خوندم امشب که کمی آب به دیدگانم دواند:

به وصل قد تو دارم بسی امید، ولی          قبای عمر به قد امید کوتاه است

چقدر خوبه و چقدر درد داره این مصرع دوم. 


برچسب‌ها: زیر نور ماه
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 18 Aug 2014  |
 زیر نور ماه: ششم

امروز که تعطیل بود و از کار خبری نبود. حتی نتایج الگوریتمی که دارم اجرا می کنم هم نگاه نکردم. کلا ریلکس کردم و حالشو بردم.

صبح که از خواب بیدار شدم و خواستم صورتم رو بزنم، هوس کردم که موهام رو هم بزنم. نتیجه هم یک کله کاملا کچل و تاس بود. زدم.  خیلی قیافم عوض شد. خیلی حال داد. خلاصه اینکه تا مدتی مو در کله ما وجود نخواهد داشت. جلو آیینه وایسادم و گفتم: آقا جواد! نه هرکه سر بتراشد قلندری داند. بعد رفتم باشگاه. شنبه ها حسابی ورزش می کنم. امروز گفتم آخر ورزش یک تنی هم به آب بزنم و برم شنا کنم و آبی به کله بزنم. کمی شنا کردم ولی آب استخر خیلی شور بود و هنوز هم چشمم داره میسوزه. به یک آقای آمریکایی که کنارم شنا میکرد گفتم: آب به نظرت خیلی شور نیست؟ گفت: آخه امروز کلی بچه تو آب هست و منطقیه دیگه. کلی خندیدیم.

عصر رفتیم یک کنسرت موسیقی جالب. از اینکه هرکسی من رو می دید و می خندید بگذریم، کنسرت برنامه جالبی داشت. داستان از این قرار هست که  اینجا – جنوب سانفرانسیسکو- یک آموزشگاه موسیقی به نام شیراز وجود داره که موسیقی ایرانی یاد میده. امیر خان نوژن - که شاگرد آقای لطفی بوده و استاد سه تار هست - مدیر موسسه هست. توی کنسرت شاگرد ها و اساتید ساز می زدند. ایده جالبی بود و می دیدید که شاگردها بعد از یک سال به خوبی ساز می زنند. دم امیر خان گرم. خیلی کار جالبی بود.

بعد از کنسرت هم عادل – یکی از دوستان عزیز که برای کارآموزی اومده بود سیلیکون ولی- رو بردمش فرودگاه که بره شهرشون. جایش خالی خواهد بود. بعد با یک سری از باران موافق رفتیم یک جا نشستیم و غذایی زدیم و قلیونی کشیدیم. حالی داد.

روز خوبی بود. فردا می خوام بشینم فقط کتاب بخونم. شب که برمی گشتم، این شعر نا خودآگاه اومد زیر زبونم: پوپکم! آهوکم! تا جنون فاضله ای نیست از اینجا که منم. استاد شجریان داره میخونه: چون دل یاران....

ارادت.


برچسب‌ها: زیر نور ماه
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 17 Aug 2014  |
 زير نور ماه: پنجم
از توي رستوران :دي  دارم مي نويسم.مطمين نيستم برسم خونه بتونم بنويسم. 

كار رو دارم ميبرم جلو. همزمان روي چند پروژه كار ميكنم و بهتر شده كار. اميدوارم يكي از كارا جواب بده.

 

عصر رفتم باشگاه و از اونجا واليبال رو ديدم به جاي ورزش. اينم از ورزش ما :دي

 

با بچه ها اومديم بيرون. جاي همگي خالي. شايد اين پست رو آپديت كردم. حضرت سعدي ميگه: ز عشق تا به صبوري هزار فرسنگ است.


برچسب‌ها: زیر نور ماه
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 16 Aug 2014  |
 زیر نور ماه: چهارم

کار کردم امروزهاااا. حسابی! یعنی پولی که بابت کار امروز می گیرم از شیر مادر هم حلال تره. حسابی هم کارم جلو رفت. جلسه صبح رو کمی دیر رسیم. رئیس بازهم چیزی نگفت. داره عادت میکنه بنده خدا. دارم فکر می کنم ببینم چه اتفاق جالبی افتاد سر کار امروز. چون همش پای کامپیوتر بودم اتفاق خاصی نیفتاد. سر به سر کسی هم نگذاشتم. پسر خوبی بودم.

عصر رفتم باشگاه و بعدش هم رفتم فوتبال. پنجشنبه ها با بچه ها می رویم فوتبال اینجا. خیلی خوش میگذره و خوبه. بعدش هم اومدیم بیرون و یک سیگار زدیم با چندتا دوستان. این سیگار بعد از ورزش خیلی می چسبه لعنتی. حدود یازده شب رسیدم خونه و کمی  با بچه ها و مهمون جدید خوش گذروندیم.

شرح شوق می خونم و از حضرت حافظ. یک قصه بیش نیست سخن عشق وین عجب / از هر زبان که می شنوم نا مکرر است. بعضی وقت ها به خودم میگم: جواتی! ما را که برد خانه. حضرت داریوش داره می خونه: بوی گندم مال من، هر چی که دارم مال تو...


برچسب‌ها: زیر نور ماه
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 15 Aug 2014  |
 زیر نور ماه: سوم

یکی از وحید های عزیز و دوست داشتنی پرسیده که پروژه کاریت چیه؟ نمی تونم خیلی دقیق در مورد الگوریتم حرف بزنم ولی پروژه رو می تونم خیلی مختصر توضیح بدم. من در قسمت تبلیغات اینترنتی مایکروسافت در موتور جستجوی بینگ کار می کنم. وظیفه ما این هست که برای هر جمله وارد شده بایستی یک سری تبلیغ را از مجموعه تبلیغ های ثبت شده در مایکروسافت انتخاب کنیم. برای مثال اگر شما دنبال هتلی در تهران هستید، الگوریتم من بایستی این را بفهمد و تبلیغات مناسب و مربوطه را نمایش دهد. شاید نزدیک به هزار نفر در مایکروسافت در این پروسه درگیر باشند. من هم یکی از آنها.

عصر دویاره به باشگاه رفتم. کمی دویدم و وزنه زدم. آخر تمرین متوجه شدم که بازی والیبال ایران و آمریکا هست و گیم آخر رو توی باشگاه از طریق موبایل دیدم. شب دوباره رفتم استنفورد و بعدش هم اومدم خونه. بعد از مدت ها امشب کمی با یکی از دوستان چت کردم. آخرین باری که بعد از کارم با کسی اینقدر چت کردم یادم نمی آید. معمولا وقتی خونه میام میشینم پای کتاب و با اینترنت و کامپیوتر کاری نمی کنم. آخر شب هم بک مهمون اومد خونه که بک مدتی پیشمون هست.  این روزها همه دوستام از مریم میرزاخانی و از اینکه بالاترین جایزه ریاضی رو  برده حرف می زنند. یک عده میگند اگه امریکا نمیومد اصلا جایزه رو نمی برد و یک عده هم میگند اگه ایرانی نبود اینقدر باهوش نبود که ببرد. نمی دونم چه اهمیتی داره این بحث ولی نمیشه ایرانی بودنش و فرصت تحصیل رایگان در ایران رو در این زمینه نادیده گرفت.

 نرسیدم کتاب بخونم امشب و فقط دارم آتش بدون دود رو توی تخت می خونم.  دوباره گالان و سولماز. چقدر خوبه این کتاب و چقدر گالان و سولماز به هم شبیه هستتند. روحت شاد عمو نادر. جدیدا نا خودآگاه چشمام خیس میشه اینجور متن ها رو می خونم. سولماز می گوید: "چای و نان و عشق داغ داغ می چسبد".

ساعت دو شب هست و من فردا ده صبح جلسه دارم. یعنی میرسم بهش؟ رئیسم دیگه عادت کرده به دیر اومدنم.


برچسب‌ها: زیر نور ماه
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 14 Aug 2014  |
 زیر نور ماه: دوم

تغییر دیروز روی الگوریتم به نظر میاد که تغییر خوبی بوده. نتایج اولیه مثبته و باید کمی صبر کنیم تا نتایج اصلی بیاد. تو مایکروسافت هر کس یه اطاق جدا داره توی تیم ما. امروز این پسر چینیه که دیوار به دیوار من میشینه، داشت برای بچه اش از طریق اسکایپ لالایی می خوند. خیلی باحال بود. لحن حرف زدنش با بچه اش جالب بود. صدای اسپیکر رو کم کردم و حرف هاشون رو گوش کردم. خدایا چرا من اینقدر بچه دوست دارم.

خیلی خسته هستم و امشب دارم پشت میزم این پست رو می نویسم. فکر می کنم اینقدر خسته باشم که بیفتم روی تخت خوابم ببره. توی باشگاه حسابی دویدم. آقا بهمن که پزشک هست رو دیدم. یک سالی میشه که هروقت همدیگه رو توی باشگاه می بینیم میگیم حتما با هم تماس بگیریم و یک برنامه شام بزاریم و همیشه هم یادمون میره. این سری هم گفتیم. خیلی آدم نجیب و با اخلاقیه.  بعدش هم رفتم استنفورد پیش هادی. بعضی شب‌ها میرم استنفورد و اونجا کتاب می خونم. محیط دانشگاه رو خیلی دوست دارم. یه شور و هیجان خاصی داره و به آدم استرس نمیده. شور و هیجان مثبت. هوا هم  کمی از هوای "دونفره" سرد تر بود. بیرون نشستیم و گپ زدیم. هوای کالیفرنیا این شب ها دزد شده و یک دفعه سرد میشه. سردم شده و اومدم خونه.  

توی خونه نشستم و شرح شوق رو خوندم. امشب این غزل رو خوندم: المنته لله که در میکده باز است.... یکی از بیت ها در مورد ایاز بود: بار دل مجنون و خم طره لیلی/ رخساره محمود و کف پای ایاز است. اسم ماشین من ایاز هست. من وقتی داستان ایاز و این بیت  "ای ایاز آن پوستین را یاد آر" رو از مثنوی خوندم، عاشق اسم ایاز شدم. می خوام یک استراحت به شرح شوق خونی بدم و لابلای خوندن شرح شوق برای تنوع چند تا کتاب دیگه بخونم. راستی! ماست درست کردم و بد از آب درنیومده. باورتون نمیشه اگه بگم 7-8 کیلو ماست یک دفعه درست کردم :دی می خوام کوزه بخرم و دوغ درست کنم. آب خوردن از کوزه رو خیلی دوست دارم. حالا اگه دوغ هم توش باشه که چه بهتر :دی


برچسب‌ها: زیر نور ماه
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 13 Aug 2014  |
 زیر نور ماه: یکم

کارم جلو نمیره. چند ماهی میشه که روی یک مسئله جدید کار می کنم و جواب نمی‌گیرم. مسئله اصلا سخت به نظر نمی‌رسید ولی خیلی حالت خاص داره که کار رو دشوار می‌کنه. امشب توی خونه هم تا ساعت 11 شب کمی روی  مسئله کار کردم. امیدوارم تغییر جدیدی که توی الگوریتم دادم جواب بده.

نهار رفتم "یاهو" پیش مهدی. مهدی یکی از بچه هایی هست که برای کنکور به من درس میداد. دوستش دارم و همنشینی باهاش دوست داشنتیه. کلی یاد قدیم کردیم. عصر هم رفتم باشگاه. دوشنبه های باشگاه را دوست دارم. آقا بیژن و آقا بابک و بقیه بزرگان را توی باشگاه می‌بینم و کلی گپ می‌زنیم. می خواهم بیشتر بدوم بجای اینکه وزنه بزنم. کمی درشت شدم و خوشم نمیاد. من رزمی کار بودم و میدونم عضله از یک حدی که بیشتر بشه آدم رو کُند میکنه.

آقای قمصری داره شعر "خواب آیینه" ابتهاج عزیز رو می‌خونه. شب کمی "شرح شوق" را خوندم. کتاب در شرح غزلیات حافظ نوشته شده و شش جلد هست. تقریبا بزرگترین کتابی است که تا بحال خوندم. از کلیدر هم حجبم تر هست. جلد 2 هستم و هر شب چند تا غزل را می خونم. روی تخت  و قبل از خواب هم شروع کردم دوباره جلد اول آتش بدون دود رو خواندن. گالان و سولماز! چقدر خوبه این کتاب. فکر نمی کنم هیچوقت ازش لبریز بشوم. جالبه که امشب هم صفحه دوستداران نادر ابراهیمی در فسبوک چند جمله از بار دیگر شهری که دوست دارم گذاشته بود: هلیا! چشمان تو چه دارد که به شب بگوید. آخ آخ!

 

پی نوشت: تصمیم گرفته‌ام از امشب که ماه کامل بود تا ماه کامل بعدی، در آخرین لحظات "هر شب" – وقتی که به روی تخت دراز می‌کشم - چند خطی در مورد زندگی روزمره بنویسم. یعنی این وبلاگ باید هرشب به روز شود. تقریبا در یکنواخت ترین دوران زندگی ام هستم. می خواهم به خودم نشان دهم که در یکنواخت ترین دوران زندگی یک آدم نیز، چیزهایی جالب و دوست داشتنی - که ارزش نوشته شدن داشته باشد -  یافت می شود. امیدوارم  بتوانم هرشب  - تا ماه کامل بعدی – "زیر نور ماه" بنویسم. 


برچسب‌ها: زیر نور ماه
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 12 Aug 2014  |
 برای طاهر

 - عمو جواد سلام.

- چطوری؟ ردیفی؟
- از طرف داش وحیدت هم عمو شدی. اسمش رو گذاشتیم "طاهر".
- فعلا خداحافظ.

اصلا من نمیدونم چرا اینقدر رفیق خیلی نزدیک با نام "وحید" دارم. بچه محل بودیم با این آقا وحید و چند سال خیلی خوب از زندگی رو با هم گذروندیم. با هم خندیدیم و گریه کردیم. وقتی با یکی بشینی و صورت تو صورت هم اشک بریزید، یعنی تا عمر دارید دیگه رفیق هستید. هر سری که می‌رم ایران، بدون خبر می‌رم دم خونشون و دیداری تازه می‌کنیم.

مرتیکه همین چهارتا خط بالا رو نوشته و رفته. مثل خیلی از رفیق‌های دیگه‌ام، با تکنولوژی و اینترنت میونه خیلی خوبی نداره. اینجوری راحت ترند. ولی سالی یکی دوبار آنلاین میشه و احوالی می پرسه. این سری پای کامپیوتر نبودم که دیدم این پیغام‌های بالا رو فرستاده. رفیقمون بابا شده. اسم پسربچه‌ی پدر سوخته‌اش هم "طاهر" هست. اسم قشنگیه. اسم طاهر رو خیلی کم شنیدم ولی اونجاهایی هم که شنیدم خیلی پررنگ بوده. یکی از اون‌ها، "طاهر" عاشق پیشه‌ی خوش صدای فیلم "دلشدگان" هست.

خدا نگه داره این آقا طاهر ما رو برای بابا و مامانش.

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 8 Aug 2014  |
 رهاش کن بره رییس

لطفا اول این لینک رو ببینید.

-          رهاش کن بره؟

-          میخ کفش رو؟

-          چیه؟ انتظار معجزه داشتی؟

-          آره! مگه توقع زیادیه؟ این همه مشکلات  که فقط می تونه کار معجزه باشه روی سرمون خراب میشه و چیزی نمیگیم. حالا انتظار یک معجزه خوب خیلی انتظار زیادیه؟

-          به هر حال می خواستم بهت بگم یه چیزهایی هست که نمیدونی...

پینوشت: البته که با کمی تحریف :دی

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 28 Jul 2014  |
 
 
بالا