به نام حضرت دوست که هرچه داریم ازوست
 رهاش کن بره رییس

لطفا اول این لینک رو ببینید.

-          رهاش کن بره؟

-          میخ کفش رو؟

-          چیه؟ انتظار معجزه داشتی؟

-          آره! مگه توقع زیادیه؟ این همه مشکلات  که فقط می تونه کار معجزه باشه روی سرمون خراب میشه و چیزی نمیگیم. حالا انتظار یک معجزه خوب خیلی انتظار زیادیه؟

-          به هر حال می خواستم بهت بگم یه چیزهایی هست که نمیدونی...

پینوشت: البته که با کمی تحریف :دی

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 28 Jul 2014  |
 این یک پست خیلی جدیه

بچه‌ها را دوست دارم. خیلی زیاد!  این علاقه به بچه‌ها را سال‌هاست که دارم. آنقدر که خودم هم دوست دارم حداقل چهارتا بچه داشته باشم! خودمون هم چهارتا بودیم توی خونه و بد نبود. درسته کلی با هم جنگ و دعوا داشتیم ولی لاکردار خوشی‌هاش بدجوری به ناخوشی‌هاش می‌چربید. فکر می‌کنم حتی اگه کمی هم بیشتر بودیم خیلی بیشتر هم خوش می‌گذشت.

اعتقاد راسخ! دارم که تعداد آدم‌های توی خونه باید آنقدری باشه که هر وقت اراده کردی - بدون اینکه لژیونر وارد خانه کنی - بشه یک فوتبال سه به سه دوره همی بازی کرد. حالا اگر بشه یکی دو نفر هم (البته با احتساب مامان بچه ها) روی نیمکت داشت که چه بهتر. اونوقت حتی با مصدومیت یکی دو نفرهم بازی ادامه پیدا می‌کنه. هر روز عصر هم خودم به کوچولوها سعدی یاد می‌دم و با بزرگترها حافظ می‌خونم. کلا آدم دموکرات یا به قول بابام بی بُخاری هستم توی خونه، ولی دخترهام باید سعدی و پسرهام باید حافظ را حفظ کنند. در این زمینه اصلا اهل مسامحه نیستم. به کارشون میاد یک روزی.

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 24 Jul 2014  |
 شب شعر

شب شعر:

طبیبی پری چهره در مرو بود / که در باغ دل قامتش سرو بود

نه از درد دلهای ریشش خبر / نه از چشم بیمار خویشش خبر

حکایت کند دردمندی غریب / که خوش بود چندی سرم با طبیب

نمی‌خواستم تندرستی خویش / که دیگر نیاید طبیبم به پیش

بسا عقل زورآور چیردست / که سودای عشقش کند زیردست

چو سودا خرد را بمالید گوش / نیارد دگر سر برآورد هوش

 

یکم: این شش بیت – به نظر من – به بهترین حالت ممکن حضرت سعدی را توصیف می کند. اگر اسیر قالب شعر نشویم، دو بیت اول "غزل گونه" بیان شده است، با همان لطافت و انس غزل های سعدی ولی این بار در قالب مثنوی. دو بیت دوم، خود سعدی است وقتی حکایت سفرها و ماجراهای خواندنی خود را می‌گوید و نهایتا در دو بیت آخر در جایگاه مرشدی و استادی درس زندگی می دهد. هرچند که کجاست گوش شنوایی!

دوم: این شعر چند قله دارد - در نظر من - که یکی از آن‌ها مصرع دوم بیت اول می‌باشد. چرا "باغ دل"؟ مگر چند گُلعذار در خانه دل حضرت لانه داشته‌اند؟ جواب سوال را خود حضرت سعدی داده اند: هر گلی نو که درجهان روید / ما به عشقش هزار دستانیم. گویا  پریچهر مروی در باغ دل حضرت سعدی بالابلندی بوده اند در میان پری رویان دیگر. خلاصه اینکه حضرت سعدی هم گویا... بله! الله اعلم!

سوم: سودا یکی از پربسامدترین کلمات شاعران قدیمی است. رایج ترین معنای آن سیاه می‌باشد. همچنین در قدیم اعتقاد داشته‌اند که سودا یکی از اخلاط اربعه می‌باشد که در بدن وجود دارد و ترشح زیاد آن باعث زوال عقل و نهایتا جنون می شود و دیوانگان را از این رو سودائی نامیده اند. ظاهرا "سودای چیزی را داشتن" کنایه از جنون به واسطه خیال آن می‌باشد. استاد سخن سعدی به کمال "سودا" را در این شعر بازی داده‌اند. 

چهارم: دلتان خوش و تنان سلامت.


برچسب‌ها: شب شعر
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 23 Jul 2014  |
 ساندی نامه از کافی فیلز

اینجا در شمال کالیفرنیا - دقیقتر اگر بگویم "سیلیکون ولی" یا جنوب سن فرانسیسکو – ایرانی های زیادی وجود دارند که غالبا از قشر تحصیلکرده ایرانی هستند. در بین این ایرانیان عزیز همه جور آدم – از لحاظ اخلاقی و علایق -  پیدا می شود و این کار را برای پیدا کردن گروهی از دوستان خوب و با سلایق مشترک آسان می کند. با اینحال گاهی ترجیح می دهم که یک آخر هفته را به هیچ محفلی و برنامه ای نروم و خودم با خودم آرام بنشینم و کتاب بخوانم و کمی هم فکر کنم. فراموش نکنم که تنها هم می توان نشست و از زندگی لذت برد هرچند که آدمی موجودی اجتماعی باشد.

آدمیزاد زمانی که در بطن یک گروه قرار می گیرد خیلی چیزها را فراموش می کند که اولین آنها خودش می باشد. اینکه که بوده است و به کجا می رود و اصلا قرار بوده است چه کند. وقتی که تنها می شوی و سکوت و آرامش خالص احاطه ات می کند، این سوال ناخودآگاه به ذهنت می آید که: چه می کنی مردک و کیستی؟ و این جرقه سوالات دیگری می شود که "کمی" یادمان می آورد که از کجا آمده ایم و به کجا می رویم و کمی هم به حقارت خود در این جهان بیکران پی می بریم.  خلاصه اینکه به نظرمن لازم است گاهی تنها بودن.

 

پینوشت: امروز به این فکر می کردم که آیا کسی از از این محوده جغرافیایی که من زندگی می کنم این نوشته ها را می خواند؟ 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 20 Jul 2014  |
 کاروان رفت

نمیدونم چرا ولی شرکت کردن تو یک سری بحث ها حتی در حد اینکه شنونده محض باشم برایم سر درد میاره. نکته جالب این هست که اون بحث ها یک زمانی برایم جالب بوده و الان آزار دهنده شده.

خیلی بده آدم از سن و سالش جا بمونه. چند روزی هست که این شعر حافظ را زمزمه می کنم:

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش         کی روی؟ ره ز که پرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟ 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 15 Jul 2014  |
 یک شعر
از نظامی:

عاشق شده ام بر تو، تدبیر چه فرمایی؟     از راه صلاح آیم، یا از در رسوائی؟

پینوشت: به این نکته که برای صلاح "راه" رو انتخاب کرده و برای رسوائی "در" رو انتخاب کرده دقت کنید. 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 10 Jul 2014  |
 چیزهایی هست که نمیدانی

حس کتاب خوندن نبود امشب و به جایش نشستم و فیلم "چیزهائی هست که نمیدانی" رو برای بار چندم دیدم. شاید غلو نباشه اگه بگم که کل فیلم رو میبینم به عشق همون دیالوگی که لیلا حاتمی میگه "یه چیزهایی هست که نمیدانی...". لعنتی رو بام تهران  هم هست مکان دیالوگ. 

حتما برای همه ما این شرایط پیش آمده که چیزی را نگفته دوست داشتیم که مخاطبمون بدونه که طبیعتا هم زهی خیال باطل. این نگفتن ها میتونه  ریشه در ترس یا شرایط خاصی که اجازه حرف زدن نمیده و یا هزاران دلیل دیگه داشته باشه. مهم اینه که نهایتا هم زده نمیشه این حرف ها. اینقدر این حالت رایجه که اکثر شعرای ما در این مورد شعر دارند، مثل ابتهاح عزیز که میگه: گوش کن با لب خاموش سخن می گویم....

خلاصه اینکه: چیزهائی هست که نمی دانی...

 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 9 Jul 2014  |
 رادیو چهرازی
رادیو چهرازی رو هرقدر هم که گوش میدم خسته نمیشم. چقدر خوب کار کرده بودند. 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 2 Jul 2014  |
 سالن باز غذاخوری

یک رستوان فست فود پیدا کردم که یک ویژگی منحصر به فرد داره و اونم چند تا صندلی سیمانی غذاخوری هست که بیرون فروشگاه هست. صندلی ها چسبیده به اتوبان شهر هستند و به وسیله  یک سری فنس از اتوبان جدا میشند. کلا روی صندلی ها نشستن و با صدای رد شدن ماشین ها غذا خوردن را خیلی دوست دارم. نمی دونم چرا، ولی وقتی فضا تنها با صدای  عبور پرسرعت و بی نظم ماشین ها پر میشه من یک آرامش خاص می گیرم. اونهم وقتی یک شنبه عصر باشه و یک باد ملایمی هم بیاد.    

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 30 Jun 2014  |
 خواب در چشم ترم می شکند

چند شبی می شود که درست نخوابیده ام. خودم هم دوست دارم کم بخوابم چرا که خواب را عمر سوخته تلقی می کنم، اما اومروز سر درد بدی داشتم. فکر کنم که از کم خوابی ست. دو تا قرص خواب خورده ام و کتاب را گرفته ام دستم تا بخوانم و بخوابم. می خواهم بعد از مدت ها هشت ساعت درست و حسابی به کمک قرص بخوابم. منتظرم تا این قرص های لعنتی کار خود را بکند و مرا به مهمانی یک خواب عمیق ببرد.

راستی این روزها "شرح شوق" را می خوانم و لذت دنیا را می برم. امروز در گیر این شعر شدم:

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد       بسوختیم در این آرزوی خام و نشد

امروز دائما به این فکر می کنم که چقدر حافظ کلمات را زیبا کنار هم ردیف کرده است. عالی ست. عالی.

بروم بخوابم.

 

پی نوشت: هنوز هم برایم نوشتن در اینجا راحت تر و دوست داشتنی تر از فیسبوک هست. فکر می کنم تا وقتی که زنده باشم در مست راستین بنویسم.

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 29 Jun 2014  |
 آیینه
این رو چیکارش کنم اول هفته ای؟

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 23 Jun 2014  |
 باز هم بیست و هفت خرداد

خودم که یادم نمی‌آید ولی ظاهرا وقتی زمین و خورشید در چنین مقارنه‌ای قرار گرفتند من تصمیم گرفتم که – کمی زودتر از موعد مقرر- به جمع زمینیان ملحق شوم.

زندگی! زندگی شاید پربسامدترین واژه تاریخ باشد، خواه در کتاب‌های نوشته شده و خواه در مکالمات قهوه‌خانه‌ای روزمره آدم‌ها. دوستی دارم که هرسال در هنگام تحویل سال کودکانه اشک می‌ریزد، بی آنکه بداند چرا؟ من هم در چنین روزهایی ناخودآگاه سکوت عجیبی احاطه‌ام می‌کند. روبروی خودم می‌نشینیم و می‌گویم:«مردک! یک سال دیگر هم گذشت. کجای این زندگی هستی؟» جواب تکراری این سوال تکراری هم طبیعتا یک سکوت تکراری دیگر است.

زندگی را دوست دارم - آن هم خیلی زیاد - هرچند که "اختیارش هم عنان با جبر" باشد. زندگی برای من آن "یار پریچهره‌ای" است که "عتابش" را یاد گرفته‌ام "عاشقانه" بکشم. صبح یک روز بهاری با آفتاب مورب و نسیم ملایمش کافی‌ست تا ایمان بیاورم که این "آتشگه دیرینه پا برجای" به زحمتش می‌ارزد. ایمان بیاورم که زندگی با تمام پیچیدگی‌هایش می تواند به سادگی "شستن یک بشقاب" باشد ودر عین حال زنگار فراموشی ِ "طاقچه عادت" بر رخساره‌اش منشیند. ایمان بیاورم که هدیه‌ای است بی قیمت و متاعی بی بدیل.

"آتش، بدون دود نمی‌شود و جوان، بدون گناه". هیچ کس کامل نیست. تصور عصمت در انسان‌ها همانند تصور رنگ آبی آسمان است. تصویری بسیار زیبا و به همان اندازه اشتباه. کلاه بزرگ تاریخ بر سَر بشریت. مگر می‌شود آدمیزاد بر روی تکه سنگی زندگی کند - که همزمان به دور خودش و خورشید می گردد - و سرش گیج نرود؟ اما با این حال، "آدم‌ها" بهترین حادثه زندگی من هستند. پیامبران زندگی من. عاشقشان هستم. برای من همکلامی مردم یک شهر ناشناخته هزاران بار هیجان انگیزتر از دیدن در و دیوار آن شهر است. یاد گرفته ام که هر انسانی در هر شانی چیزهای زیادی برای آموختن به من دارد. به یاری اقبال بلندم، انسان‌های بسیاری را در زندگی‌ام ملاقات کرده‌ام که هرکدام از آن‌ها "دری به حیرت" به روی من گشاده‌اند و درس زندگی را برادرانه در کوله بارم نهاده‌اند. آدم‌ها را بیش از هر چیزی در این زندگی دوست دارم.

خلاصه اینکه، زندگی حادثه زیبائی‌ست. قدرش را بدانیم

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 16 Jun 2014  |
 "باد ما را با خود خواهد برد
همین امشب - پیش پای شما - اینجا بود. شهریار را می‌گم. زد روی شانه‌هام وگفت: «این چیه گوش می‌کنی جواتی؟ تو که فارسی رو هم درست نمی فهمی، خارجی گوش می‌کنی؟ آن هم فرانسوی!»

بهش گفتم: «پسر! داره میگه "باد ما را با خود خواهد برد". باورت میشه؟»

خندید و گفت:« نترس! اینقدر سنگین شدیم که هیچی دیگه نمی‌تونه تکونمون بده. شدیم کوه آدمیت! از خدا عمر گرفتیم و آویزونش کردیم به خودمون. سفت چسبیدیم بهش. اصلا داریم اذیت میشیم از بس که سنگین شدیم. ما را چه به آدمیت. باید سبک شد. عمر گرفته شده رو باید "دو دَستی" ریخت بیرون و سبک شد...»
 
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 6 Jun 2014  |
 حمدالله

حدود ساعت ده شب - امشب - بود که توی کافی شاپ نشسته بودم و داشتم کتاب می‌خواندم. توی عالم خودم بودم که یکی زد به روی شانه‌هام. سرم را گرفتم بالا و دیدم یک آقای میانسال کنارم ایستاده. گفتم:«بفرمائید. کمکی از من ساخته است؟» یکدفعه شروع کرد دست‌هاش رو حرکت دادن و چیزی رو با ایماء و اشاره گفتن. کرو لال بود. یک دفترچه خیلی کوچک بیست صفحه‌ای جیبی - با چاپ افست سیاه و سفید - که برای آموزش نحوه حرف زدن با کرولال ها بود از توی کیفش درآورد و شروع کرد یک سری کلمات را نشان من دادن: بیمارستان، خوب، ضروری، ممنون، زمان، دکتر، بعد باهات حرف می زنم، خسته و... منظورش را درست نفهمیدم ولی وقتی پشت دفترچه را نشانم داد که نوشته بود پنج دلار منظورش را خوب فهمیدم. دست کردم توی جیبم و دیدم یک بیست دلاری دارم. پول را ازم گرفت و رفت و دوتا پنج دلاری و یک ده دلاری از صندوقدار کافی شاپ گرفت و ده دلار به من داد. اومدم بهش بگم:«داداش! قیمتش پنج دلاره. یا مثل مرد گدائی کن یا اگر در مقابل جنسی که می‌فروشی پول می‌گیری، اندازه حقت بگیر.» دفترچه رو باز کردم و دنبال شکل اولین کلمه‌ای که می‌خواستم بگم - "داداش" - گشتم و پیدا نکردم. بیخیال شدم وفقط با دست بهش حالی کردم که باید پنج دلار دیگر بده و به گرفتن پنج دلار کفایت کردم.

این بنده خدا من را یاد یکی از دوستان دوران کودکی‌ام به نام حمدالله انداخت که کرو لال مادرزاد بود. اسمش را گذاشته بودند حمدالله که تمام عمر مشغول حمد خداوند باشد و به همین جهت هم لب به مردم دنیا ببندد. یکی از لجوج ترین و پررو ترین آدم‌هایی بود که در زندگی‌ام دیده‌ام. فوتبال‌ش خوب نبود ولی همیشه با دعوا خودش را توی یکی از تیم‌ها جا می‌کرد. خیلی دعوا می‌کرد و معمولن هم کتک می‌خورد و وسط کتک خوردن هم جیغ و دادی می‌کرد که هیچ کس نمی‌فهمید چه می‌گوید. تا اینکه کم کم  زیر این کتک‌ها زبان باز کرده بود و چند کلمه را قشنگ می‌گفت. دکترهای زیادی معاینه‌اش کرده بودند و باورشان نمیشد که یک لال مادرزاد زبان باز کند. حمدالله زبان باز کرده بود، ولی تنها مشکلش این بود که کسی که قرار بود تنها "حمد" خدا را بگوید فقط "فحش‌ها"ی خیلی رکیک را خوب یاد گرفته بود....

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 7 May 2014  |
 پیرمرد

در شهری که ما هستیم هیچ کس نباید از ساعت دو تا پنج صبح ماشینش را در خیابان پارک کند و به همین دلیل هم شب‌ها خیابان خالیِ خالی است. دیدنی. قانون‌گذار احتمالا شبگرد اهل دلی بوده است، دمش گرم! ساعت یازده شب بود. رفته بودم بیرون از خانه که کمی هوایِ " خاکستریِ گرمِ تازه‌" استشمام کنم. پیرمردی با شکم جلو آمده، موی "کاملا سپید" و لباس "کاملا سیاه" همراه با دو سگ سیاه -یکی در جلو و دیگری در پشت او-  نظرم را جلب کرد. قدم می‌زدند. هیچکدامشان – نه پیرمرد و نه سگ‌های بزرگش - عجله‌ای برای برداشتن قدم بعدی نداشتند. آهسته قدم می‌زدند. به پیرمرده خیره شدم. انگار نه انگار! قدم زد و رفت. آخرین قطار شبانه شهری هم بوق زنان گذشت، آن هم انگار نه انگار!

سکوت و خالی بودن خیابان و عبور سرد پیرمرد از وسط آن، تصویری شده بود که مرا خیره خودش کرده بود. احساس می‌کنم که مرز بین آرامش و حُزن و تنهائی بسیار باریک است. مثالش هم همین پیرمرد و کوچه‌ی خالی ما. نفهمیدم حالش را. چه اهمیتی دارد اصلا؟ 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 22 Apr 2014  |
 شب شعر
شب شعر:

بانو!

وقتی نیستی

"بی دار ی"

سخت می‌قشارد گلویم را

اعدامی را

انتظار کشیده شدن چهارپایه اعدام

از زیر پاهایش

می کُشد...


یکم: کنفسیوس اعتقاد داشت که تعویض واژه‌ها اصلی‌ترین وظیفه دولت‌ها می‌باشد. برای مثال، کلمه "پدر" به تنهایی بیانگر وظایف و احساسات یک پدر نیست و بایستی کلمه دیگری جایگزین آن گردد. من فکر می‌کنم واژه "بیداری" نیازی به تعویض ندارد و به کمال معنی خود را می‌رساند. 


دوم: چه جناس زیبایی وجود دارد بین "بیداری" و "بی دار ی". گاهی اوقات کلمه‌ای صفر تا صد آدمی را به لحظه‌ای طی می‌کند. یکه‌تازی واژه‌ها. 


|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 17 Apr 2014  |
 علیرضا
زنگ زده تا هدفونش رو امتحان کنه. بهم میگه:
-
الان صدام چطوره؟
-
مثل اینه که رفتی تو مستراح نشستی و و یه پتو انداختی دور سرت و در حالیکه داری بوخور میگیری  حرف می زنی.
می خنده و با گوشی ور میره . کمی صداش بهتر میشه و میگه:
-
حالاچی؟ بهتر نشد؟
-
چرا کمی بهتر شد. انگار سرت رو از زیر پتو آوردی بیرون ولی هنوز صدا از تو مستراح میاد

میخنده. میخندم. 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 15 Apr 2014  |
 سید خلیل

من یک پیاله اشک به این آهنگِ سید خلیل بدهکارم. یک پیاله‌ی لبریز!

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 15 Apr 2014  |
 سیگار + چای

- هنوزم اعتقاد دارم دکترها اگه روشون می‌شد "سیگار + چای" را به عنوان درمان 95% مریضی‌ها تجویز می‌کردند. 5% دیگه هم خوب کاریش نمیشه کرد. آدم یک روز میاد به این دنیا و باس یک روز هم بره دیگه. 
- بوس چی پس؟
- بوس واکسنه نه نسخه درمان. وقتی آدم به گا میره دیگه بوس جواب نمیده.  فقط باید آروم بشینی یه گوشه و مریضی رو دود کنی.  

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 11 Apr 2014  |
 حسین

تُرک، کچل و صورت گردِ سفید همیشه خندان، اگر بخوام تو سه تا کلمه توصیفش کنم همین سه تا کلمه را می‌گم. اسمش حسین بود. بچه محل بودیم و از دبیرستان رفیق. کچل که میگم کچل بودا. خدا تو بیست سالگی سرش را یک تیغ مَشتی انداخته بود که مورچه هم رو کله‌ش بوکسوات می‌کرد. فارسی را با لهجه ترکی حرف می‌زد و خنده‌هاش دل آدم را می‌برد. ولی یک مدتی بود که کمی عوض شده بود و توی خودش بود. کم می‌خندید. خدا نکند آدمی که همیشه نیشش باز بوده از چیزی ناراحت باشد و بخواد کمی توی خودش باشد، همه‌ی عالم می‌‍فهمند. بگذریم! لیسانس دانشگاه زنجان گرفت و فوق علم و صنعت هم قبول شده بود که آن روز عجیب رسید. مامانش و داداشش گریان آمدند دم خانه‌‎ی دوستم وحید و سراغ حسین را از همه ما گرفتند. رفته بود و از خودش فقط یک نامه لعنتی جا گذاشته بود: "دنبالم نگردید که پیدام نمی‌کنید. می‌رم که برم تا خودم را سربه ‌نیست کنم... مامان همیشه میگه: حسین! تو را روز قیامت از موهات آویزون می کنند به خاطر این اعتقاداتت. من که عین خیالم نیست، چون کچلم...." از آن نامه فقط همین چند تا جمله یادم مانده. خیلی دنبالش گشتند ولی حسین راست می‌گفت. رفته بود که بره و پیداش نکردند که نکردند. هر سِری که می‌رم ایران سراغش را از بچه‌ها می‌گیرم، ولی مرتیکه رفته که رفته. دود شده رفته توی آسمان خدا. جنازه‌ای هم ازش پیدا نشد.

این روزها که همه‌ی دنیا دنبال یک هواپیما و مسافراش می‌گردند و امیدشان هم فقط به جعبه سیاه هواپیما هست، یاد حسین افتادم. امروز توی هواخوری بعد از ناهار به شهریارمون می‌گفتم:

-          پسر! خوب بود آدم‌ها هم جعبه سیاه داشتند. آنوقت هرکی گم می‌شد یا قهر می‌کرد، می‌رفتیم و سریع دستگیرش می‌کردیم. حتی می‌گشتیم دنبال جعبه سیاه حسین و پیداش می‌کردیم. فکرش را بکن. عجب چیزی می‌شد خدائی!

-          شهریارمون گفت: فایده نداشت. یک سری آدم‌ها وقتی گم می‌شند دیگه گم می‌شند. جعبه سیاه‌  یا حتی لاشه‌شون شاید پیدا بشه، ولی خودشون را دیگه هیچوقت پیدا نمی‌کنی. می‌رند که می‌رند. این تنها فرق آدم‌ها و هواپیماهاست. 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 10 Apr 2014  |
 
 
بالا