X
تبلیغات
مستی است و راستی گوش کن راست می گویم
به نام حضرت دوست که هرچه داریم ازوست
 شب شعر
شب شعر:

بانو!

وقتی نیستی

"بی دار ی"

سخت می‌قشارد گلویم را

اعدامی را

انتظار کشیده شدن چهارپایه اعدام

از زیر پاهایش

می کُشد...


یکم: کنفسیوس اعتقاد داشت که تعویض واژه‌ها اصلی‌ترین وظیفه دولت‌ها می‌باشد. برای مثال، کلمه "پدر" به تنهایی بیانگر وظایف و احساسات یک پدر نیست و بایستی کلمه دیگری جایگزین آن گردد. من فکر می‌کنم واژه "بیداری" نیازی به تعویض ندارد و به کمال معنی خود را می‌رساند. 


دوم: چه جناس زیبایی وجود دارد بین "بیداری" و "بی دار ی". گاهی اوقات کلمه‌ای صفر تا صد آدمی را به لحظه‌ای طی می‌کند. یکه‌تازی واژه‌ها. 


|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 17 Apr 2014  |
 علیرضا
زنگ زده تا هدفونش رو امتحان کنه. بهم میگه:
-
الان صدام چطوره؟
-
مثل اینه که رفتی تو مستراح نشستی و و یه پتو انداختی دور سرت و در حالیکه داری بوخور میگیری  حرف می زنی.
می خنده و با گوشی ور میره . کمی صداش بهتر میشه و میگه:
-
حالاچی؟ بهتر نشد؟
-
چرا کمی بهتر شد. انگار سرت رو از زیر پتو آوردی بیرون ولی هنوز صدا از تو مستراح میاد

میخنده. میخندم. 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 15 Apr 2014  |
 سید خلیل

من یک پیاله اشک به این آهنگِ سید خلیل بدهکارم. یک پیاله‌ی لبریز!

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 15 Apr 2014  |
 سیگار + چای

- هنوزم اعتقاد دارم دکترها اگه روشون می‌شد "سیگار + چای" را به عنوان درمان 95% مریضی‌ها تجویز می‌کردند. 5% دیگه هم خوب کاریش نمیشه کرد. آدم یک روز میاد به این دنیا و باس یک روز هم بره دیگه. 
- بوس چی پس؟
- بوس واکسنه نه نسخه درمان. وقتی آدم به گا میره دیگه بوس جواب نمیده.  فقط باید آروم بشینی یه گوشه و مریضی رو دود کنی.  

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 11 Apr 2014  |
 حسین

تُرک، کچل و صورت گردِ سفید همیشه خندان، اگر بخوام تو سه تا کلمه توصیفش کنم همین سه تا کلمه را می‌گم. اسمش حسین بود. بچه محل بودیم و از دبیرستان رفیق. کچل که میگم کچل بودا. خدا تو بیست سالگی سرش را یک تیغ مَشتی انداخته بود که مورچه هم رو کله‌ش بوکسوات می‌کرد. فارسی را با لهجه ترکی حرف می‌زد و خنده‌هاش دل آدم را می‌برد. ولی یک مدتی بود که کمی عوض شده بود و توی خودش بود. کم می‌خندید. خدا نکند آدمی که همیشه نیشش باز بوده از چیزی ناراحت باشد و بخواد کمی توی خودش باشد، همه‌ی عالم می‌‍فهمند. بگذریم! لیسانس دانشگاه زنجان گرفت و فوق علم و صنعت هم قبول شده بود که آن روز عجیب رسید. مامانش و داداشش گریان آمدند دم خانه‌‎ی دوستم وحید و سراغ حسین را از همه ما گرفتند. رفته بود و از خودش فقط یک نامه لعنتی جا گذاشته بود: "دنبالم نگردید که پیدام نمی‌کنید. می‌رم که برم تا خودم را سربه ‌نیست کنم... مامان همیشه میگه: حسین! تو را روز قیامت از موهات آویزون می کنند به خاطر این اعتقاداتت. من که عین خیالم نیست، چون کچلم...." از آن نامه فقط همین چند تا جمله یادم مانده. خیلی دنبالش گشتند ولی حسین راست می‌گفت. رفته بود که بره و پیداش نکردند که نکردند. هر سِری که می‌رم ایران سراغش را از بچه‌ها می‌گیرم، ولی مرتیکه رفته که رفته. دود شده رفته توی آسمان خدا. جنازه‌ای هم ازش پیدا نشد.

این روزها که همه‌ی دنیا دنبال یک هواپیما و مسافراش می‌گردند و امیدشان هم فقط به جعبه سیاه هواپیما هست، یاد حسین افتادم. امروز توی هواخوری بعد از ناهار به شهریارمون می‌گفتم:

-          پسر! خوب بود آدم‌ها هم جعبه سیاه داشتند. آنوقت هرکی گم می‌شد یا قهر می‌کرد، می‌رفتیم و سریع دستگیرش می‌کردیم. حتی می‌گشتیم دنبال جعبه سیاه حسین و پیداش می‌کردیم. فکرش را بکن. عجب چیزی می‌شد خدائی!

-          شهریارمون گفت: فایده نداشت. یک سری آدم‌ها وقتی گم می‌شند دیگه گم می‌شند. جعبه سیاه‌  یا حتی لاشه‌شون شاید پیدا بشه، ولی خودشون را دیگه هیچوقت پیدا نمی‌کنی. می‌رند که می‌رند. این تنها فرق آدم‌ها و هواپیماهاست. 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 10 Apr 2014  |
 محمودر رضا

دیشب مهمان داشتیم. دیر رسیدم خونه و دیدم دو آقای میانسال به بالا توی خونه روی مبل نشستند و محمود هم داره باهاشون حرف میزنه.  مثل همیشه میز را خیلی با سلیقه چیده بود و نشون از عزیز بودن مهمان‌ها بود. یکیشون خیلی سالار بود. از حرف زدن و نشستن و خندیدن آدم های میانسال گاهی میشه فهمید چیکاره هستند.  برایم جالب بود که محمود رو به اسم کامل "محمود رضا" صدا می کرد. از اسم دزدی نمیکرد و حق مطلب رو  کامل ادا می کرد. آهنگ صدا کردنش هم جالب بود.

 خلاصه اینکه گاهی اوقات فقط با "درست و کامل" صدا کردن اسم یکی میشه متفاوت بود. به همین سادگی.

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 10 Apr 2014  |
 همسایه‌ها

سرم توی کتاب بود و توی عالم خودم. آمد بالای سرم، زد روی شونه‌هام و آرام گفت:

-          چته پسر؟ نیستی چند روزه؟

-          کتاب رو بستم و گفتم: نمی‌دونم چه مرگمه. فقط می‌دونم نیستم. دیدم هنوزم منتظره حرف جدیدی از دهنم دربیاد. با خودم گفتم یک چیزی بگم که ول کند و برود. شروع کردم و "شِر و وِر" همیشگی را بهش گفتم: نمی‌دونم زندگی چیه؟ هرچی گشتم و خوندم کمتر پیداش کردم. گیج شدم شهریار. اصلا آمادگی ورود به دنیای آدم بزرگ‌ها را نداشتم.

-           شهریارمون سرش رو خاراند و گفت: "همسایه‌ها"ی احمد محمود رو که خوندی؟

-           گفتم: آره. چطور مگه؟

-          گفت: این کتاب رو خوندی و باز هم میگی زندگی چیه؟ این کتاب یعنی خود زندگی. خالد که یادت میاد؟ پسر بچه‌ای که با یک سری از توده ایها بُرخورده بود و از بس که ساده بود و کسی بهش شک نمی‌کرد، کلی کتاب و اعلامیه برای ملی شدن نفت و کارهای دیگه حزب جابه‌جا می‌کرد. یادت میاد یک فصل کتاب که همه نگران نفت بودند، دغدغه خالد چی بود؟ تمام دغدغه و ذهن پسرک درگیر پیدا کردن پول برای درمان سوزاک حسنی بود که بغل خواب "گُنگه" شده بود که خرجش فقط پنجزار بوده. زندگی یعنی همین! یعنی حتی توی بزرگ‌ترین درگیری‌های یک ملت، چیزهای کوچک رو دیدن و حس کردن و دوست داشتنشون.  زندگی یعنی زیرِ پیرهن چرک و چروکت اعلامیه‌های حزب رو بزاری، توی دستت آمپول‌های سوزاک حسنی باشه که با فروختن کبوترهات پولش رو جور کردی و توی مُخت هم فقط عشق و حرارت "سیه چشم" باشه که قراره این سری که دیدیش حتمن بهش بگی دوستش داری. زندگی یعنی همین!

 

پی‌نوشت: کتاب "همسایه‌ها"ی احمد محمود را خیلی وقت پیش خواندم. از این کتاب دو نکته به خوبی یادم مانده است. یکی همین ماجرای سوزاک حسنی و دیگری حضور نسبتا پررنگ دختری در داستان که به خاطر چشم‌های سیاهش از همان اول "سیه چشم" خطاب شد. "سیه چشم"ی که تا آخر داستان هم کسی نفهمید و نخواست بفهمد که اسمش چیست. حتی خود احمد محمود! اصلا اسم چه اهمیتی دارد اینجا؟ من چه می‌دانم.... 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 5 Apr 2014  |
 ما و زندگی
جوان‌تر که بودم فکر می‌کردم که در سن و سال سی سالگی حتما می‌دونم کجای این زندگی هستم و می‌خوام دیگه چیکار کنم. اما! اما هرچه که جلوتر آمدم زندگی پیچیده‌تر شد و علامت‌های سوال بیشتر.

امروز به این فکر می‌کردم که همین ندونستن‌ها خودش میشه مشوق و امید به ادامه زندگی. آدم یک جورایی آماده مردن میشه اگر جواب تمام سوال‌هاش رو بدونه. نمی‌دونم. ولی فکر می‌کنم که این ندونستن‌ها خیلی هم بد نیست و خودش امیدی به ادامه زندگی هست. 

خیلی وقته این رو کشف کردم که: روزگار بهونه زندگی را به آدم‌هاش میده. 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 30 Mar 2014  |
 شب شعر

شب شعر:

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
مائیم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

یکم:

عبدالحسین زرین کوب در کتاب پله پله تا ملاقات خدا اشاره می کند به اینکه این غزل آخرین سروده مولاناست، خطاب به سلطان ولد که پرستار شبانه  لحظه های آخر او بوده است.

دوم:  

گاهی اوقات شیفته که نه، دچار شعری میشوم. دچار! بی هیچ دلیل. ناخواسته و از قفا می آید و می نشیند به آنجا که باید بنشیند. داروی بیداری و تسبیحات اربعه شب گردی هایم می شود. شعر بالا یکی از آن هاست. لابه لای زمزمه کردن های امشبم، دل ام خواست (من بیگناهم) که بیت دوم را به صورت زیر "اندکی" تغییر دهد:

مائیم و موج سودا، شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا، خواهی...

نه! نه!

یکصد غزل فدایت

خواهی بیا ببخشا! یعنی بیا ببخشا

آدمیزاد است دیگر، گاهی زبان اش به صرف مصدر رفتن، لعنتی ترین مصدر آفرینش، نمی گردد.  

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 27 Mar 2014  |
 باهار

سر صبحی به شهریارمون گفتم: پسر! جدی جدی داره بهار میشه. باورت میشه؟ بهار!

رو کرد به من و گفت: جواتی! بهار را باید مثل ترک ها "باهار" خوند و نوشت. از بچگی هم دوست داشتم "باهار" بگم  وخیره بشم به "باهار" گفتن آذری ها. اصلا این "الف" اضافه یه طراوت و صلابت خاص آذری به "باهار" میده، از جنس ابهت "الف قامت یار" شاعران قدیمیه. تُردی بهار رو می گیره. "باهار"!

کل روز به حرفش فکر می کردم. امشب که داشتم این متن رو می نوشتم، جلوی آتیش نشسته بود و داشت با خودش حرف می زد. بهش گفتم: راستی! سال نود و دو که گذشت. برنامه برای سال نود و سه چیه؟ می خوای چیکار کنی؟ بگو که اینم بنویسم.

خندید و گفت: هنوز می خوام زنده بمونم. کار نکرده زیاد دارم. زیاد...

ایشون در ادامه از من خواستند که از همین تریبون به همه شوماها بگم که: "باهار" تون مبارک. دلتون خوش و تنتون سلامت. 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 19 Mar 2014  |
 دیوار

مدرسه استعدادهای درخشان تهران، علامه حلی، در چهار راه لشکر تهران قرار دارد. قدیم ترها گویا مدرسه استعدادهای خاص بوده است که در آن دانش آموزانی از انتهای دو طیف باهوش و مجنون جامعه به خوبی و خوشی در کنار هم روزگار را سپری می کردند. بعدها دیواری در وسط مدرسه می سازند که یک طرف آن می شود تیمارستان روزبه و سمت دیگر دیوار می شود علامه حلی تهران.  

علیج، "عشق-مرد" بزرگ، تعریف می کرد که در علامه حلی معلم ادبیاتی داشته اند به نام  آقای مهیار. فرهیخته و صاحب کمالات. یک روز سر کلاس درس و وسط یک بحث نسبتا جدی، آقای مهیار از پنجره کلاس اشاره ای میکند به دیواری که مدرسه را از تیمارستان جدا کرده  و می گوید: "بچه ها! مرز بین عقل و جنون به اندازه همین یه دیواره. همین یه دیوار." 

دیشب که این داستان را برای شهریارمان تعریف می کردم، زل زد به چشم هایم و گفت: آقای مهیار نگفت که کدوم طرف دیوار عقله و کدام طرفش جنونه؟  مکثی کرد و ادامه داد: دیوار! اصلا من از این دیوارها بدم میاد جواتی! از این دیوارهایی که آدم بزرگ ها دور خودشون می کشند. دیوار هایی که قدشون از قد آدم هاش خیلی بلندتره. دیوارهایی که "تو" رو میکنه "شما". دیوارهائی که همه روزهای لعنتی سال یه بو میدند، بوی تلخ سیمان. دیوارهائی که سینه آسمون بزرگ خدا رو هم میشکافه و حد و حدود براش میزاره. هول میشم، تب می کنم، اضطراب تمام بدنم رو میگیره و سرم گیج میره وقتی میرم بین این هیولاهای سیمانی. من از این دیوارهای لعنتی بدم میاد. این دیوارهایی که قراره بین عقل و جنون فاصله بندازه...


|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 10 Mar 2014  |
 من و خانم هایده

چند شب پیش خانم هایده رو توی خواب دیدم. خسته و عرق کرده از آخرین کنسرت شون توی بهشت اومده بوده بودند و در یکی از کافه های بهشتی نشسته بودند. قلیونی می کشیدند و برای خودشون حال می کردند.  خیلی مودب و آروم کنارشون نشستم. ازشون اجازه گرفتم که سوالی بکنم. بنده نوازی کردند و گفتند بفرما. گفتم: آخه زود بود. خانم هایده! زود از پیش ما رفتید. شما که بودید اختلاف ها کمتر بود. ولی الان وضع خیلی خراب شده. اصلا خرابی از حد گذشته! آخه نگفتید نسل جوون بعد از شما به کی اقتدا کنه؟ خانم هایده مکث کوتاهی کردند و فرمودند: می فهمم چی می گی جواتی. ولی دست من نبود جان تو! تاملی کردند و ادامه دادند: ولی هنوز هم هستند افرادی که شما بتونید بشهون اقتدا.... اینجا که رسیدند جسارت کردم و حرفشون رو قطع کردم و گفتم کی؟ فرمودند: همین خانم عادله. و بعدش هم این لینک  را با بنده به اشتراک گذاشتند. نشستیم و با هم گوش کردیم. 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 25 Feb 2014  |
 یا لیتنی مت قبل هذه و کنت نسیا منسیا

بر طبق آیه ای از قران، مریم مقدس زمانی که کودک به دست وارد شهرشان شد این جمله را گفت:  "یا لیتنی مت قبل هذه و کنت نسیا منسیا" .ترجمه: کاش قبل از این مرده بودم و فراموش شده از یاد رفته بودم.

با قسمت اول این عبارت کاری ندارم ولی قسمت دوم آن (و فراموش شده از یاد رفته بودم) اوج و نهایت درد است. این مفهوم می تواند دست مایه بهترین اشعار عاشقانه و دردمندانه شود. ولی سوال این است که چرا تاکنون هیچ شاعربزرگی از این استفاده نکرده است؟ تصور من این است هرکس که به این درجه از دردمندی برسد، چشمه ذوقش خشک می شود. نمی توان این حد از درد را به جان کشید و در بند قافیه نهادش. فقط می توان نشست و درد کشید و شاید بزرگ شد.

چرا حال من این روزها این اندازه خراب است؟

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 20 Feb 2014  |
 خسته ام کاکو
- خسته ام کاکو! تو گویی خستگی هزار ساله دارم.

- چه کرده ای؟ کوه کنده ای مگر؟

- نه کاکو! دل کنده ام! دل کنده ام از هرچه و هرکه در کنارم هست.  می خواهم بخوابم. خسته ام کاکو! 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 16 Feb 2014  |
 خانم عاقل نژاد و آقای عشاقی

"دیروز هزاران نفر در زلزله ای در جنوب شرق آسیا کشته و مفقود شده اند. تمام اعضای خانواده ای در تهران دچار گاز گرفتگی شده و درگذشته اند. اسید پاشی قربانی دیگری گرفته است. اتوبوسی به علت خواب آلودگی راننده به ته دره ای سقوط کرده است و همه مسافران آن کشته شده اند. چوبه دار مهمان اعدامی دیگری ست. کارگر اخراج شده کارخانه ای در جلوی کارخانه اقدام به خود سوزی کرد."

خانم عاقل نژاد مکثی کرد و گفت: حوادث و بدبختی ها این دنیا آنقدر زیادند که برای این آخری فقط و فقط دو خط توضیح نوشته شده است! صفحه حوادث روزنامه را بست و کنایه وار گفت: باز هم از آن شعرهای عاشقانه ات بخوان و از عشق برایمان بگو! تلخی های دنیا را نمی بینی آقای عشاقی؟

می بینم بانو! اگر تو می خوانی، من می بینم و حس می کنم. درد را تا استخوانم می برم و در گنجینه داشته هایم می نشانم.  اما! اما مجال عرضه اندامی به او نمی دهم. درد را اگر عزیز داری خُردت می کند و تاب تحمل پیکرت را هم از پاهایت می گیرد. لَنگ می زنی و زندگی می کنی.

بانو! سختی های روزگار را می بینم و درمانش را بسیار جسته ام و به نُسخه عشق رسیده ام. عشق به معنای کمالش که محبت من به تو تنها جلوه ای از آن است. عشقی که شاید نتواند تمام دردهای عالم را دوا کند، نتواند سفره فقر را از سرتاسر این گیتی برچیند و درمان تمام بیماران شود. اما می تواند باشد و فرق بود و نبودش را نشان مان دهد. می توان با او دست کودکی را گرفت و از خیابانی به سلامت عبور داد. عصا و تکیه گاه پیری و ناخواندهِ لقمه نانِ فقیری در شبی سرد شد. می توان "تهوع" "بار هستی" را با "سلوک" "یک عاشقانه آرام" به سرانجام "بهشت گمشده" رسانید. می توان حتی به جبر زمانه بد تقسیم، " حبیبه – دخترِ – امامِ - دهِ – مجاور" بود و همسفر شبانه پسر مکتب نرفته کاسه گر ده شد. طعنه زد به رسم و جبر و ظلم زمانه. از این زیباتر؟

لبخندی زد و ادامه داد: می توان بدبختی های گلچین شده روزگار را از زبان تو شنید و باز هم به زیبائی این زندگی ایمان داشت...

می توان بانو! می توان...

پی نوشت 1:

وقتی خطوط بالا را می نوشتم دائما این قسمت از کتاب "چمران به روایت همسرش" زیر زبانم بود. قسمت هدیه مصطفی به غاده بر سر سفره عقد: " تنها یک شمع کوچک. شمعی که قرار نیست دنیا را روشن کند. چون نمیتواند. اما بقدر توان خود میتواند تفاوت بین نور و ظلمت را نشان بدهد."

پی نوشت 2:

 دلتان خوش و سرتان سلامت. باقی همه الباقی ست.


برچسب‌ها: خانم عاقل نژاد و آقای عشاقی
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 14 Feb 2014  |
 ما و باران

موسیقی باران می آید

 تق!      تق!      تق!      تق!  ...

تکنوازی آسمان در "دستگاه"  آفرینش

 ناکوکند بی "تو"

تمام سازهای عالم ...

یکم:

امشب که دیر وقت به خانه می آمدم، صدای قطرات باران و آهنگ تنبور داخل ماشین آنچنان هماهنگ شده بودند که می خواستم تا خود بهشت برانم.

دوم:

دیشب حال خرابی داشتم که نمی دانم ریشه در کدام میوه نشسته نخورده داشت. قدم می زدم در خیابان که آسمان هم همراهی کرد و بارانی لطیف بر سر ما باریدن گرفت. دود کردم همه چیز را زیر باران . حالی داد! 

سوم:

دعایم کنید. شاید دل آسمان لرزید.   

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 8 Feb 2014  |
 حاتمی کیا

یکم:

برای آنهائی که مثل من هیچ خاطره ای از جنگ ایران و عراق ندارند، سینما و اندک کتاب های چاپ شده،  تنها منبع اطلاعاتی در مورد جنگ می باشد. اگر فیلم "شیدا" با "مُزَمّل" خوانی های لیلا حاتمی و بوی بهار نارنجش را هم حاتمی کیا ساخته بود، تمام سینمای جنگ برای من در ابراهیم حاتمی کیا خلاصه می گردید.

برای من حاتمی کیا یعنی پدر جبیبه در "به نام پدر" وقتی که پای چپش را در گودال بالای تپه قرار می دهد و روی به آسمان تیره بالای سرش عاجزانه خدای جبار آسمان را خطاب میکند :"این پارو بگیر، این پارو بگیر و پای حبیبه ام رو بهم پس بده! ..." . حاتمی کیا برای من یعنی "فاطه! فاطمه!" گفتن های حاج کاظم در "آژانس شیشه ای" وقتی که برای فاطمه اش نامه الوداع می نویسد، تلو تلو خوردن های دائی غفور در انتهای فیلم "بوی پیراهن یوسف" وقتی که یوسف ش را می بیند و لودگی های پیامبرانه "اصغر " در تمام فیلم هایش که همه را می خنداند و خودش زار زار می گرید. "بگذر اصغر آقا. بگذر!".   "باش" برای ما، ابراهیم حاتمی کیا.

دوم:

بهار سال 80 را در جنوب ایران سپری کردم. دوکوهه، شلمچه، دهلاویه، طلائیه، فکه، خرمشهر، دزفول، آبادان و اروند رود قاتلش. حال و هوای جنوب و "راوی های هشت سال جنگ دیده" ما بی نظیر بود و به کلام نمی توان آلوده اش کرد.  در انتهای آن سفر متنی نوشتم در وصف جنوب که چند جائی هم چاپ شد که سال ها بعد از آن هرکجا دنبال نوشته ها گشتم پیدایشان نکردم. از تمام آنها یک تکه یادم مانده است: " شلمچه! خاکت بوی اسیری می دهد. رهایمان مکن". که گویا هنوز هم رها نکرده است و رشته دل ما هنوز رزق از آن خاک می گیرد.

پاورقی: حرف های ابراهیم حاتمی کیا در مراسمی که اخیرا برای پاسداشت او برگزار شده بود دلیلی شد تا بازهم، برای صدمین بار شاید، این ویدیو را ببینم و ...  لینک حرف های حاتمی کیا.

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 6 Feb 2014  |
 همینجوری

چند روزی بود که بک برنامه از برنامه های گوشی ام پاک شده بود و جای خالی اش خود نمائی می کرد. هروقت گوشی رو می گرفتم دستم اون جای خالی نظر من رو جلب خودش می کرد و من باز هم نمی دونستم که واقعا چه برنامه ای رو به اشتباه و تصادفا پاک کردم.

خیلی سخته! خیلی سخته که بدونی جای یک چیزی توی موبایلت یا کامپیوترت یا جیبت یا حتی زندگی ات خالیه ولی ندونی چی! ندونی که واقعا جای چی خالی هست. جای خالی رو ببینی و حس کنی و درکش کنی ولی ندونی چی باید پرش کنه.  سخته! 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 2 Feb 2014  |
 این روزها
بدنم درد میکنه، گلوم می سوزه و از این دنیای رنگارنگ زیبا لذت نمی برم این روزها. نمیدونم سرما خوردم یا چیز دیگه هست. خسته ام.  دلم می خواد یکی من رو به تخت محکم ببنده و ترکم بده. از چی ترکم بده؟ نمی دونم. فقط می دونم این جوری بهتر میشم.

حتما یه چیزی هست که باید ترک کنم و نمی دونم. 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 29 Jan 2014  |
 حبیبه، دختر امام ده مجاور

شب شعر:

دست از طلب ندارم، تا کام من برآید

یا جان رسد به جانان، یا جان ز تن برآید

 

استاد شفیعی کدکنی در مقاله حافظ و بیدل از قول صدرالدین عینی، نویسنده تاجیکستانی، چنین نقل می کند:

 در وقتی که من در مکتب، یک غزل حافظ را که با بیت زیرین سر می شود:

دست از طلب ندارم، تا کام من برآید    یا جان رسد به جانان، یا جان ز تن برآید

می خواندم، بی بی خلیفه به من تکرار کناندن آن غزل را به حبیبه، دختر امام ده مجاور که در مکتب خانه درس می خواند و کار می کرد، فرمود و خودش به خانه خودش برای کارهای خانگی اش رفت. حبیبه بعد از دو سه بار خواناندن آن غزل، کتاب را به دستش برداشته آن غزل را چنان دلسوزانه خواند که در چشمانش آب چرخ زد و به من هم آهنگ حزینانه آن چنان اثر کرد که پشتم وجرراس زدن گرفت (مور مور شد)، خصوصا وقتی که بیت زیرین را می خواند:

هردم چو بی وفایان نتوان گرفت یاری

مائیم و آستانش، تا جان ز تن برآید

احوال او چنان دگرگون شد که من گمان کردم همین زمان بیهوش گردیده، بر زمین خواهد افتاد. چشمانش را پوشانید، قدری خاموش ماند..." عینی به تفضیل تمام سرگذشت این دختر ر ا می گوید که عاشق پسر کاسه گر ده شان بوده و برخلاف همه سنت های محلی سرانجام با معشوق فرار کرده و در محضر قاضی بدون رضایت خانواده ازدواج می کند.  

 

شما را نمی دانم، اما برای من همین یک عبارت "حبیبه، دختر امام ده مجاور" شعر ناب است. تمام کلمات به کمال انتخاب شده اند. فقط نمی دانم که جبیبه به سختی های خودش می گریسته است یا به سرگذشت "امامِ رُسوایِ" ده مجاور. چه قامتی به نماز می بندند دهقانان ده مجاور!  خلاصه اینکه مدتی است که ذکر "حبیبه – دخترِ – امامِ – رسوایِ - دهِ – مجاور" شده است ورد روز و شب ما.

رفقا! تاریخ را بد نوشته اند...

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 23 Jan 2014  |
 
 
بالا