به نام حضرت دوست که هرچه داریم ازوست
 جوادها

نمیگم حالا کل دنیا را، ولی خدایی مملکت رو بدند دست ما "جوادها" تا همه مشکلات اساسی مملکت از قبیل مشکلات هسته‌ای، گرونی گوجه فرنگی، گرونی مرغ و خروس، ازدواج  جوانان و سالخوردگان، مشکل مسکن و غیره رو زیر سه سوت حل و فصلش کنیم. نه! بد میگم؟ مگه تا حالا بد کار کردیم؟

تو زمینه ورزش که کارنامه ما روشنه خدا رو شکر. مثلا از اونجایی که فوتبال ورزش اول مملکت ما است و اخلاق از ورزش برای ما مهمتره – همانطور که خدا رو شکر در استادیوم ها هم ترویج میشه – یک جواد خوشنام رو فرستادیم کاپیتان تیم ملی بشه. ماشالله میونه میدون رو گرفته دستش و تیم رو داره به نحو احسنت می‌چرخونه. برای مثال توی همین بازی با شیلی- با اون بازیکنان چغر و بد بدنشون- کی می تونست ققل دروازشون رو باز کنه؟ شما اصلا یک نگاه به نفشه شیلی بکنید ببینید چقدر درازه! قفل اون دروازه رو باز کردن خیلی سخته به خدا ولی شما می بینید یک جواد خوشنام میاد و به راحتی – بدون اینکه آب تو دل کسی آب بخوره- توپ رو می‌چسبونه به تور دروازه.

از لحاظ سیاسی  هم ما جوادها چون اعتقاد داریم سیاست خیلی بی پدر و مادره، همیشه سعی کردیم بعد از ملی شدن صنعت نفت از سیاست فاصله بگیریم. ولی وقتی حسن کلیدساز به ما "رو انداخت" و خواهش کرد، نتونستیم بگیم نه و یه جواد ظریف(!) و حساس و خوشتیپ فرستادیم به جنگ گرگ های وال استریت. شما ببینید ظریفِ ما جوادها چجوری داره کار رو جلو میبره با این گرگ های خارجی. آنقدر آقاست که میگند وقتی بانو اشتون اولین بار زیارتشون کردند به همراهانشون گفتند با این آقا جواد نمیشه کنار نیومد و توافق نکرد. خدا رو شکر کارد میوه خوری دم دستشون نبود و الا شاید خون و خون ریزی میشد اصلا. نمیخوام بدون سند حرف بزنم ولی حتی طبق  اسناد منتشر نشده "سیا" دکتر مصدق رو هم توی خونه جواد صدا می‌کردند.

این تازه فقط دو نمونه خیلی جزیی از فعالیت ما جوادها بود. مملکت رو تحویل بدید و بهشت تحویل بگیرید، اونم سه سوته. صندوق انتقادات و پیشنهادات رو هم گذاشتم این پایین. خوشحال میشم نظری، پیشنهادی یا خدای ناکرده انتقادی اگه دارید به سمع و نظر ما برسونید. خدا رو شکر ظرفیت انتقاد پذیری ما جوادها خیلی بالاست.

راستی تا یادم نرفته - از اونجایی که بنده گُنده و عظیم جوادها هستم – سال نو رو از طرف همه جوادها بهتون تبریک میگم. قول نمیدیم، ولی تو سال جدید تمام تلاشمون رو انجام میدیم که دنیا را جای بهتری کنیم.

ارادت، دوتا نقطه و یک ستاره خیلی بزرگ.

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 27 Mar 2015  |
 فقط برای ثبت در تاریخ

بدون هیچ تردیدی در حال سپری کردن بدترین دوران زندگی ام از لحاظ زندگی و روابط اجتماعی هستم. یکی از موفق ترین آدم ها در محیط کار هستم و درآمد بسیار خوبی هم دارم ولی در روابط اجتماعی بطور عجیبی ساکت شده ام و بی تحرک. 

من یکی از رفیق بازترین بچه های جنوب شهر بودم و همیشه دورم پر بود از رفیق و رفیق بازی. برام شرایط این روزها اصلا قابل درک نیست.  ایرانی های فرهیخته و خوبی اینجا هستند و رفیق های کمی هم اینجا ندارم ولی نمیدونم چرا نمی تونم باهاشون بشینم و حرف بزنیم ،  به غیر از چندتای خاص نمی تونم با خیلی ها ارتباط برقرار کنم. حرفی برای گفتن ندارم. 

احتمالا اقتضای سن باشه و شرایط من که کمی با همسن و سال های خودم در اینجا متفاوته. هرچی هست عجیبه و نا ملموس برای من. فعلا که سرم را با کتاب گرم کردم و تا ببینیم چی پیش میاد. اینجا هم نوشتم که بمونه که سالیان دیگه یادم باشه چه روزهایی داشتم.

 

 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 7 Mar 2015  |
 فریال جواهریان

" ...صدایش طوری‌ست که انگار بیشتر عمرش را صرف این کرده که به پسربچه‌ها بگوید جای شیرینی‌ها کجاست."

یاد داشت های شخصی یک سرباز پیاده نظام، جی. دی. سلینجر

چندین سال بود که دنبال همچنین صدایی بودم. صدایی که صحبت کردنش از هرچیزی خنده به لب آدم می‌آورد. تا اینکه امشب یافتم‌ش، آن هم در دانشگاه استنفورد. سخنرانی بسیار منظم و جالب خانم "فریال جواهریان" در مورد فرش و باغ ایرانی یک طرف و صدا و لحن شیرین صحبت کردنشان هم یک طرف. به درستی آقای میلانی در معرفی خانم جواهریان – هرچند با لحن دوستانه و صمیمانه‌ای - گفتند: «ایشان همسر سابق دوست صمیمی من (داریوش مهرجویی) هستند که با حماقت از همچنین خانمی جدا شدند.»

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 26 Feb 2015  |
 ارغوان

حتما نامش ارغوان است! دختری که نگاه و لبخند پسرکی گستاخ گونه‌هایش را سرخ می‌کند. دختری که در هیچیک از داستان‌هایی که خوانده‌ام نبوده است و مصون بوده است از بازِ خیالم. مستور در پرده و حجاب غیرت الهی. سبحان الله! مگر این پرده افکنی کارِ دعایِ دوشینه‌ی مادر باشد.

در را برایش باز می‌کنم و می‌گویم: بفرمایید. 
به رسم ادب لبخندی می‌زند و می‌گوید: اول شما بفرمایید. 
خیره‌اش می شوم و می‌گویم: اول شما فرشتگان و سپس ما دوزخیان.
می‌خندد و ارغوانی‌تر از همیشه‌ی زندگی‌اش می‌شود. چند قدم می‌رود. برمی‌گردد و به من که بی‌شرمانه به خورشید موهایش خیره شده‌ام می‌گوید: می‌دانی که فرشته عشق ندارد؟
نزدیک‌ترش می‌شوم و می‌گویم: آری! اما سیب را دوست دارد. شوق گناه دارد. 
گونه های ارغوانی‌ترش می‌لرزد و می‌گوید: از آتش می‌ترسم!
دستش را می‌گیرم و می‌گویم: هبوط کن ارغوان! ابلیس نیز فرشته بود و آتش شد، بی آنکه طعم سیب گندیده‌ای را هم چشیده باشد. هبوط کن که در فرودت، فرازی ست به اوج آشیانه عنقا. هبوط کن ارغوان که سفره‌ات همیشه از سیب‌های سرخ‌تر از دانه‌های انار لبریز خواهد بود. بگذار گناهی کنیم شایسته عفو الهی!

ارغوانی‌تر که نه، که "ارغوانی‌ترین" می‌شود....

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 15 Feb 2015  |
 شاخه نیلوفری

بهش میگم: کجایی؟ نیستی؟ "عمر برف است و آفتاب تموز" رو که در جریان هستی؟

بهم میگه: آخ آخ.! آفتاب تموز که خوبه! این روزها "گلوبال وارمینگ" داره بیداد میکنه. خبر داری که؟

بهش میگم: آره. تو هم روزنامه میخونی مگه؟

میزنه زیر آواز: شاخه نیلوفری، همچو برگ گل تری، می‌روی و می‌بری...

بهش میگم: این در راستای گلوبال وارمینگ بود دیگه؟

ادامه میده: فصل ها آواره اند، دل به حُسنت داده اند...

 

پاورقی: ظاهرا این آهنگ به زبان ارمنی هست. اگر اشتباه می‌کنم بهم بگید لطفا. دو دقیقه آخر این آهنگ رو شاید صد بار تا حالاگوش داده باشم. 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 5 Feb 2015  |
 شب شعر

شب شعر:
رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر ساعدِ ساقیِ سیمین ساق بود

یکم: صنعت ادبی "واج آرایی" عبارت است از تکرار مکرر یک واج صامت یا مصوت - در شعر یا نثر- که هم زیبایی نوشتاری خاصی به متن می‌دهد وهم موسیقی متن را به طور منحصر به فردی زیبا می‌کند. مصراع دوم بیت بالا –از حضرت حافظ- یکی از بهترین مثال‌های واج آرایی قند پارسی می باشد.

دوم: شاعران زیادی سعی کرده‌اند که از این ویژگی زبان در شعرهایشان استفاده کنند. یکی از این شعرا، سلمان ساوجی –قرن هفتم و هشتم- می باشد که به نظر من یکی از بهترین غزل سراهای پارسی نیز می باشد. حضرت حافظ نیز در بسیاری از اشعارشان از سلمان تاثیر گرفته‌اند. یکی از شعرهای زیبای سلمان که شامل صنعت واج آرایی با حرف مشابه شعر بالا -"سین"- می باشد شعر زیر است:

سِرّ سودای سَرِ زلف تو در سَر ماست
همچو زلفت دل سودایی ما بی سَر و پاست

مقایسه شعر شاعر بزرگی چون سلمان با خواجه به خوبی حافظه و ذوق بی نظیر حضرت حافظ را نشان می‌دهد. در شعر سلمان چهار کلمه "سِر، سَر، سودا و است" دارای حرف سین می‌باشند که در کل بیت نیز این کلمات پخش شده اند و حداکثر دو کلمه "سین" دار به طور متوالی در شعر سلمان حاضر می‌شوند. در حالیکه در شعر خواجه پنچ کلمه کاملا متفاوت و آن هم پشت سر هم – فقط کلمه "اندر" یکبار فاصله می اندازد- تنها در مصرع دوم ظاهر می شوند. بی‌ نظیر نیست؟

سوم: 
صنعت واج آرایی یک ویژگی عمومی زبان می باشد که در زبان های دیگر نیز استفاده می شود. برای مثال قطعه زیر از "رومئو و ژولیت" از شکسپیر به عنوان یکی از بهترین نمونه های زبان انگلیسی معرفی شده است:

“From forth the fatal loins of these two foes;
A pair of star-cross’d lovers take their life.”

در شعر شکسپیر نیز مشاهده می شود که نهایتا دو کلمه متوالی با حرف “f” می توانند پشت سر هم ظاهر شوند و در مجموع هم چهار کلمه دارای صامت “f” هستند. من نمونه‌های زیادی در زبان انگلیسی دیده‌ام که چندیدن کلمه متوالی صنعت واج آرایی را برای افزایش موسیقی متن ایجاد می کنند ولی عبارات ایجاد شده معمولا معنی پررنگی نداشتند و صرفا چند کلمه را پشت سر هم چیده بودند. مثال بالا از شکسپیر یکی از بهترین نمونه های واج آرایی با حفظ معنایی غنی در زبان انگلیسی می باشد. این مثال تا حدودی بیانگر دشواری های استفاده از واج آرایی در زبان‌های مختلف می باشد و به نوعی دیگر نیز عظمت ذهن بی نظیر حضرت حافظ را در استفاده از واج آرایی و آن هم حضور پنج کلمه در یک مصراع و با حفظ عروض و قافیه نشان می‌دهد. بی دلیل نیست که "گوته" غربی آنچنان دیوانه این پیر شرقی شده بود.

چهارم:
اجازه بدهید کمی بالاتر از صرف و نحو و ظاهر شعر برویم. آقای حمیدیان در شرح شوق می فرمایند:« تسبیح در اصل گفتن "سبحان الله" با شمارش مهره های تسبیح است و لذا گسستن تسبیح به معنای توقف "سبحان الله" می باشد.» این از معنی کلمه تسبیح که ریشه در "سبحان الله" دارد. حالا مصرع دوم را با ریتم سریع و با صدای خیلی آرام بخوانید و چند بار تکرار کنید. تقریبا فقط حروف "سین" شنیده می شود. درست می گویم؟ حالا با وجود کلمه تسبیح در بیت اول چه چیزی را شاعر تصویر می کند؟ چیزی از غیر از تکرار مکرر ذکر "سبحان الله" می باشد. شگفت آور نیست؟ تصویری که این بیت خواجه در ذهن من ایجاد می کند به این صورت است که: شاعر ما در یک دستش تسبیح و ذکر سبحان الله هم زیر زبانش و دست دیگرش هم در ساعد ساقی سیمین ساقی می باشد. ناگفته پیداست که چشمانش هم خیره به نرگسِ مستِ ساقی بایستی بوده باشد. به راستی که در چنین حالی هم باید از ذکر و شکر حق تعالی غافل نشد. سبحان الله. حالا شما جای شاعر باشید، تسبیحی که در دست دیگرتان است رشته اش پاره نمی‌شود از این همه شوق و ذوق؟ الله اعلم!

پنجم:
دلتان خوش و تنتان سلامت


برچسب‌ها: شب شعر
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 27 Jan 2015  |
 و لقد خلقنا الانسان فی کبد

شهریارمون سرش رو گرفته بود و سراغ مسکن‌ها را از من می گرفت. بسته مسکن رو بهش دادم و گفتم هرچندتا می‌خوای بخور. دوتا انداخت بالا و یه نگاهی به جعبه دارو کرد و گفت:«روی جعبه این داروهای مسکن و بروفن باس نوشت "و لقد خلقنا الانسان فی کبد". یعنی همیشه باید دم دست باشه.»


برچسب‌ها: شهریارمون میگه
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 12 Jan 2015  |
 مصاحبه با روزنامه شرق

چند وقت پیش شخصی با نام صادق در  فیسبوک پیامی فرستاد مبنی براینکه مصاحبه بی بی سی من را دیده است و می خواهد در مورد موضوعی با من صحبت کند. صادق معلم مدارس جنوب شهر است و ظاهرا بعد از دیدن مصاحبه من با بی بی سی، این گزارش را برای بچه های جنوب شهر پخش می کند و به آنها انگیزه درس خواندن می دهد. صادق می گفت: بچه ها خوب می شناسندت و همیشه در مورد تو از من می پرسند و اینکه آیا ممکن است یک روزی آنها هم دکترا بگیرند. ظاهرا این گزارش باعث شده است بچه ها ایمان بیاورند که صرفنظر از شرایط زندگی و خانواده، میشود به آرزوهای خود رسید.

از شما چه پنهان که بسی لذت بردم از اینکه این گزارش،انگیزه ای به بچه های زیادی داده است. قرار است با بچه های چند مدرسه جنوب شهر که صادق معلم آنهاست از طریق اسکایپ صحبت کنم. با صادق مصاحبه کوتاهی هم کردم که در روزنامه شرق چاپ شد.  در اینجا می توانید مصاحبه را بخوانید.

 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 7 Jan 2015  |
 آخه چرا؟ چرا؟

از قدیم گفتند که آقا: "چهار دیواری، اختیاری". اصلا به من ربطی نداره که یکی هوس می کنه آخر کنسرتش بکشه پایین (البته اگر من تو کنسرت نباشم) و اون یکی هم لخت بره روی جلد مجله. حال کرده این کار رو بکنه - مثل خیلی از خانم‌های دیگه - و منم حرفی ندارم. ولی شما را به خدا قسم اسم این کار را نگذارید مبارزه با حجاب اجباری و محدودیت در ایران که اینجوری خیلی کار مدافعین حقوق زنان تو ایران را به نظر من سخت می کنید. اسمش را مثل خیلی ها میشه گذاشت "یک عکس هنری(!) که عکاس به روح سوژه نفوذ کرده!" یا مثل من می تونید بگید "بی بند و باری و هرج و مرج" یا اصلا هرچیز دیگه ای. ولی اصلا به هیچ طریقی این کار را نمیشه ربطش داد به مبارزه با حجاب اجباری در ایران.

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 29 Dec 2014  |
 داستان ده کلمه ای

"سخت بوسیدمش"

برنده مسابقه شیرین ترین دروغ سیزده سال...

 

هرسال مسابقه‌ای در ایران برگزار می‌شود با عنوان داستان‌های ده کلمه‌ای. شرکت کننده گان می بایست حداکثر در ده کلمه – با احتساب حروف اضافه - داستان یا رویدادی را بنویسند. جالب نیست؟

 امسال به لطف و تشویق دوست عزیزی تصمیم گرفتم در این مسابقه شرکت کنم و چند داستان ده کلمه‌ای بنویسم. تجربه جالبی بود و هیچگاه خودم را به تعدادِ کلمات در نوشته‌ای محدود نکرده بودم. مجبور بودم روی تک تک کلمات فکر کنم و با وسواس خاصی هر کلمه را انتخاب کنم. نوشته ابتدای متن یکی از نوشته‌های ارسالی ام می‌باشد. در این لینک می توانید نوشته برندگان سال‌های پیش را بخوانید. ذوق و سلیقه عده ای از برندگان واقعا تحسین برانگیز است.  

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 22 Dec 2014  |
 شب شعر

شب شعر:

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی       

عیش بی یار مهیا نشود، یار کجاست؟

 

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما، گل بی خار کجاست؟

 

یکم: حضرت حافظ به ندرت یک کلمه را بیشتر از یک بار و به "یک معنا" و بدون استخدام ایهام در یک بیت می‌آورد. کلمه "یار" در مصراع دوم بیت اول بالا یکی از آن نوادر است.

دوم: ردیف صرفا ویژگی شعر پارسی است. هرگاه کلمه یا عبارتی که ردیف غزل می‌شود یک فعل کمکی نباشد، آنگاه سایه بلندی به کل معنای غزل می‌اندازد. برای مثال تمام غزل های خواجه با ردیف "آمد" سرشار از شادی و امید هستند. اصلا مگر می‌شود غزلی تلخ و اندوهگین با ردیف "آمد" وجود داشته باشد؟ ردیف غزل بالا "کجاست" می‌باشد که رقت بی نظیری به کل غزل داده است.

سوم: به نظر من، این دو بیت یکی از لطیف ترین سروده های حافظ می‌باشد. خواجه در بیت اول اشاره به حضور ساقی و مطرب و شراب بی غش می کند و افسوس می خورد که چرا در این جمع "یار"ی وجود ندارد. گویی پس از آن کمی فکر کرده است و یادش آمده است که همیشه یک پای "خرِ دنیا" لنگ است و کاری هم از دست کسی بر نمی‌آید. لذا در بیت بعدی استادانه خودش را دلداری می‌دهد و تمام غبارغم بیت اول را از دلش می‌زداید. فقط نمی دانم چرا "یار" را با "خار" قافیه کرده است؟ الله اعلم.

 

چهارم: دلتان خوش و تنان سلامت.


برچسب‌ها: شب شعر
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 14 Dec 2014  |
 ای روزگار

گاهی اوقات زمونه با هزار اتفاق تصادفی از جنوب شهر تهران بلندت میکنه و میکشوندت به اینجا. اونوقت وقتی درست تموم میشه و یه کار خوب گیرت میاد و پول خوب میگیری، تصمیم میگیری برگردی و به همه اونا که دوستشون داری یه حالی بده به قول ما جنوب شهری ها. زیر بغلشون رو بگیری و بگی این پول بی زحمت مال شماست. هرکاری دوست داری باهاش بکن و حال کن که هیچی مثل شادیت شادم نمیکنه تو این دنیا. 

اونوقت تو همین لحظه اجل سر میرسه و میگه وقت رفتنه. دستت میمونه تو حنا و تا یک عمر حسرت میخوری. تا بوده همین بوده دیگه. امروز با داداشم حرف میزدم و اونم می گفت من همیشه این افسوس رو میخورم. همیشه. کاشکی چند سال دیگه زندگی یه عده کِش پیدا می کرد. زندگیه دیگه. کاریش نمیشه کرد. محنت و شادی عالم به هم آمیخته است!

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 4 Dec 2014  |
 دختری که می شناختم

من

دختری را می شناسم

که سنجاق شده است 

به تک تک قطره های باران...


برچسب‌ها: شهریارمون میگه
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 1 Dec 2014  |
 تا بوده همین بوده!

تا بوده همین بوده!

زنگ میزدم و بهش می گفتم: "حاجی بابا خرتیم". می گفت: " من یابو قاطرها رو فروختم. آقا می خوام! آقا! آقا باش جواد جان". می خندید. می خندیدم. نور به قبرت بباره حاجی بابا.

  تا بوده همین بوده!

"قیدار" رضا امیرخانی را نمی دونم خوندید یا نه، ولی حاجی بابای من عین خود قیدار بود. هم شغلش هم مرامش. آجر پزی داشت ولی تا آخر عمرش تو جنوب شهر زندگی کرد. خدا می دونه چند تا خانواده رو نون میداد و جهیزیه چند تا نوعروس رو داد. نور به قبرت بباره حاجی بابا.

 تا بوده همین بوده!

سال که تحویل میشد پدر و مادرم رو می بوسیدم و می دویدم خونه حاجی بابا. زنگ خونه رو میزدم و از پشت گوش می گفت: "جواد جان تویی بابا. بیا بالا." همیشه اولین نفری بودم که میرفتم پیش حاجی بابا و عید رو بهش تبریک میگفتم و می بوسیدمش. عشق می کردم خندیدنش رو می دیدم. نور به قبرت بباره حاجی بابا.

تا بوده همین بوده!

بعد سال ها آرزو و دعا، رفت مکه و اومد. یک پلاک که به حاجی ها میدند که اسمش روش بود رو داد بهم و گفت:"بابا این رو نگه دار. فردا روزی که مُردم بزار تو کفنم." بهش گفتم:"اینقدر عمر میکنی که این می پوسه". دیر بهم گفتند حاجی بابا! دیر. به خدا هنوز پلاک رو دارم. دیر بهم گفتند! شرمندتم. نور به قبرت بباره حاجی بابا.

یعنی تا بوده همین بوده!

 یکی یه روز میاد و یه روز دیگه خدا هم میره. تا بوده همین بوده!هر روز خدا کلی آدم میاند و کلی آدم هم میرند. اصلا خر تو خریه! این وسط هم 20-30 روز پیش حاجی بابا (پدربزرگم) هم تصمیم گرفته بره. ظاهرا به این تنیجه رسیده که زندگی دیگه به زحمتش نمی ارزه و رفته. رفته که رفته! نور به قبرت بباره پیرمرد. مثل تو کم دیدم آدم مرام داشته باشه و درست زندگی کنه. نور به قبرت بباره حاجی بابا. نور.

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 25 Nov 2014  |
 بله و از این حرف ها
هنوز از اشتیاق زلف لیلی چون وزد بادی             ز برگ بید مجنون ناله زنجیر می آید

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 7 Nov 2014  |
 ما و شهریارمون

امروز که با شهریارمون زیر بارونِ پاییزیِ آسمونِ خسیسِ کالیفرنیا قدم میزدیم، وسط یک بحث نسبتا جدی گفت: "جواتی! روایت داریم که توی بهشت، مومن وقتی میخواد سیگار بکشه یه بارون نرم پاییزی – به اذن الهی – شروع به باریدن میکنه. مثل آسمون امروز!"


برچسب‌ها: شهریارمون میگه
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 20 Oct 2014  |
 ده کتاب

در این یکی دو هفته ی اخیر، خیلی از دوستانم از جمله احمد عزیز در مورد ده کتاب تاثیرگذار زندگی‌شون مطالب بسیار جالبی نوشتند و از من هم خواستند تا در مورد ده کتاب تاثیرگذاری که تا کنون خوانده ام بنویسم.

 از شما چه پنهان که اتفاقا این بازی را دوست دارم و از خواندن نوشته‌های تمام دوستانم در این زمینه لذت برده‌ام. انتخاب کتاب‌ها کار بسیار دشواری است، ولی ده کتاب زیر بی شک در بین بهترین‌های زندگی من هستند. کمی طولانی و مبسوط نوشتم. بدون هیچ ترتیبی این ده کتاب من است:

1-      کویر (شریعتی): "و تو ای آموزگار بزرگ درس‌های شگرف من".
شاید هیچ کتابی را به اندازه این کتاب نخوانده باشم. آشنا شدن با شریعتی بهترین اتفاق سال‌های اول دانشگاهم بود و کویر کماکان گل سرسبد تمام کتاب‌هایم است. از ایران که می‌آمدم "کویر"را بر روی همه خِرت و پِرت‌های داخل کوله پشتی‌ام گذاشتم تا اگر حالم کمی به واسطه این "سفرِ تجربه نکرده" خراب شد، کویر را بخوانم. می دانستم که کویر، کتاب مقدس زندگی من است و آرامم می کند. خوب یادم هست که خرابِ خراب بودم. خداحافظی با خانواده و دوستانِ موافق و رهسپار سرزمین کاملا بیگانه‌ای شدن تجربه عجیبِ و نامانوسی بود. داخل هواپیما شروع به خواندن کویر کردم و کلام شریعتی مانند آب سردی بود به روی آتش ِتمامِ بی تابی‌هایم. کویر شریعتی آنچنان آرامم کرد که آغوش مادری کودکش را. "کویر" به دست از پنجره هواپیما خاک آمریکا را برای اولین بار دیدم و وارد این کشور شدم. این صحنه را هیچوقت فراموش نمی‌کنم.

2-      "آتش بدون دود (نادر ابراهیمی): "آتش بدون دود نمی‌شود و جوان بدون گناه".
 شاهکار نادر خان ابراهیمی و به نظر من یکی از سه رمان برتر زبان فارسی است. کلام نادر ابراهیمی از جنس مَخمل است. همه چیز دارد این کتاب. از جنگ و سیاست تا عشق و خداپرستی. داستان عشق "گالان و سولماز" در جلد اول کتاب یکی از بی نظیرترین داستان‌هایی است که خوانده‌ام. گالانی که در اولین دیدارش به سولماز قصه می گوید: " تک تک عاشقان قدیمی تو را وارونه بر اسب می نشانم و از سیصد قدمی با گلوله می‌زنم تا همه یاد بگیرند که چطور باید عاشق شد". داستان سه نسل از صحرا نشینان ترکمن و مشکلات آنهاست. تکه‌هایی از داستان موی بر تن آدم سیخ می کند. خدایتان بیامرزد آقای ابراهیمی.

3-      گریز از آزادی (اریک فروم با ترجمه فولادوند): "عشق فرزند آزادی‌ست".
 دو سه روزی به آمدنم مانده بود که برای آخرین بار به میدان انقلاب رفتم و گپی زدم با یکی از فروشنده های سالخورده میدان انقلاب. پیرمردی که همیشه‌ی خدا سرش توی کتاب بود. ازش خواستم که سه کتاب به یادگار به من معرفی کند و این کتاب یکی از آن‌ها بود. کتابی بی نظیر و عالی از اریک فروم در مورد وابستگی ناخواسته آدمیزاد به زندگی پیرامونش و اینکه چگونه آدم در تمام مراحل زندگی‌اش ناخواسته و نادانسته از آزادی گریزان است. جالب نیست؟ احساس کردم که بعد از خواندن این کتاب چیزهایی به واقع در من عوض شده است.

4-      تاریخ بیهقی (ابوالفضل بیهقی): ".. این حکایت را در اینجا می‌نویسم تا هم از آن آگاه شوید و هم تاریخ با چنین حکایت‌هایی آراسته و زیبا شود".
 شیرین‌ترین کتاب تاریخی که در زندگی‌ام خوانده‌ام. سرشار از درس‌های آموزنده و شیرین تاریخی از زبان ابوالفضل بیهقی. حسنک وزیر که یادتان نرفته است؟ شاهرخ موسویان این کتاب را به صورت ملایمی به فارسی امروزی ویرایش کرده است که خواندن آن را بسیار ساده‌تر کرده است. افسوس و صد افسوس که اول و آخر این کهنه کتاب افتاده است.

5-      گرگ بیابان زده (هرمان هسه): "فقط برای دیوانگان".
 این کتاب را کامران عزیز در یکی از سفرهایم به عنوان هدیه داخل کوله پشتی‌ام گذاشت. حکایت نویسنده‌ای است که دلباخته فاحشه‌ای می‌شود. داستان عجیب و آموزنده‌ای که بیانگر ضعف آدمیزاد امروزی‌ است. زندگی کردن و درگیر ریزه کاری های آن شدن، کیلومترها با خواندنش فرق دارد. لرزه بر اندام من انداخت این کتاب.
    

6-      جنگ و صلح (تولستوی و با ترجمه کاظم انصاری): "پی‌یر دریافت که تمام بدبختی‌ها نه از کمبود ضروریات بلکه از زیادی آن سرچشمه می‌گیرد".

 «مگر می‌شود اینطور هم نوشت؟» این جمله‌ای بود که بارها به خودم درحین خواندن کتاب گفتم. کتاب در مورد داستان حمله ناپلئون به روسیه از زبان تولستوی و در قالب داستان است. تولستوی در قسمت‌های مختلف داستان شروع به بحث و تحلیل تاریخ می‌کند و نکات زندگی را استادانه می‌آموزد. تاریخ را مزه مزه می‌کند و درس‌های آن را مرتبا به خواننده گوشزد می‌کند. نگاه تازه و جالبی به تاریخ. ای‌ کاش این کتاب به عنوان کتاب درسی در مدارس تدریس می‌شد.

7-      گلستان، (حضرتِ سعدی): "گرفتم که سیم و زرت چیز نیست / چو سعدی زبان خوشت نیز نیست؟"
قند پارسی! بعید می‌دانم که فارسی زبانی در دنیا وجود داشته باشد که گوشه‌ای از گلستان سعدی به گوشش نخورده باشد و از آن در مراودات روزمره استفاده نکرده باشد. صدرالدین الهی کتابی دارد با نام: "با سعدی در بازارچه زندگی" که در آن داستان‌هایی از زندگی‌اش را تعریف می کند که کلام سعدی چگونه در آن‌ها یکه تازی و صحنه نوازی کرده است. قدرت کلام سعدی در حل مشکلات لاینحل زندگی را به خوبی نشان می‌دهد، از نظربازی‌های رندانه بگیرید تا ریزمشکلات روزانه.

8-      کلیدر، (محمود دولت آبادی): "می‎‌نشینی! پای داس‌ات می‌نشینی. دِرو. دست را به ساقه‌های زرد و خشک نزدیک ‌می‌کنی. بسم‌الله. سایش ساقه‌ها. داس می‌دروَد. تو می‌دروی. با داس و به داس، پاره‌هایی از عمر خود را می‌دروی. هم از این است که کارت عزیز و بارَت عزیزتر است. دستاوردت را به خانه می‌کشانی و تن به گذران عمر می‌سپاری. مورچه موجود بردباری است."
شاهکار ادبیات فارسی! دولت آبادی برای من ترکیبی‌ از قلم خشن و زِبر روس‌ها و قلم عاشقانه و لطیف ایرانی است. هردو را با هم دارد و به هم می‌آویزد. کلیدر و "گل‌محمد"ش، داستان مردمانی از این سرزمین است با تمام زشتی‌ها و زیبایی‌ها. با کلیدر بارها گریستم و خندیدم و در انتهای داستان ساعتی مبهوت بودم. بهترین نویسنده زندگی من در تصویرآرایی و تحلیل عاشقانه از طبیعت - بدون تردید - محمود دولت آبادی است. عمرش دراز باد.

9-      بامداد خمار(فتانه امیرجوادی) و شب سراب(ناهید پژواک): به نظر من این دو کتاب باید در قالب یک کتاب به فروش رود. خانم امیرجوادی در بامداد خمار داستانی می‌نویسد از زبان دخترِ خانواده ثروتمندی. دخترک عاشق شاگرد نجاری به نام رحیم می‌شود و این دو علیرغم مخالفت خانواده دختر با هم ازدواج می‌کنند. در داستان خانم امیرجوادی، رحیم بعد از ازدواج به لاابالی گری می‌پردازد و زنش را کتک هم می‌زند! مادر رحیم هم ظلم‌های بی‌شماری در حق دخترکِ مظلوم داستانِ خانمِ امیرجوادی می‌کند و نهایتا هم رحیم و زنش از هم جدا می‌شوند. در پایان داستان هم دخترک پیرِ پشیمان شده‌ی داستان نتیجه می‌گیرد که:"کبوتر با کبوتر، باز با باز".
بعد از چاپ این کتاب، خانم پژواک کتاب شراب سراب را در جواب کتاب بامداد خمار می‌نویسد، ولی این بار از زبان رحیم. نکته جالب اینجاست که هیچ حادثه و مکالمه‌ای از کتاب بامداد خمار عوض نمی‌شود و همگی به عینه در کتاب شب سراب می‌آید. اما وقتی رحیم داستان را تعریف می‌کند و نکته‌هایی به داستان بامداد خمار اضافه می‌کند، خواننده تمام حق را به رحیم می‌دهد و انگشت حیرت به دهان می‌گیرد که چقدر مهم است راوی داستان چه کسی باشد. در پایان شب سراب، رحیم نجار پیرِ پشیمان شده هم می‌گوید: "کبوتر با کبوتر، باز با باز". از این زیباتر هم می‌شد جواب داستان ِ"ثروتمند نواز" خانم امیرجوادی را داد؟ عالی بود. صادقانه بگویم که این داستان تاثیر زیادی بر من در نحوه قضاوت رویدادهای مختلف زندگی‌ام داشت. اسم میز مطالعه‌ام را "رحیم نجار" گذاشته‌ام.

10-  شرح شوق، (سعید حمیدیان): "کس چو حافظ نگشود از رُخ اندیشه نقاب".
از کودکی با حافظ بزرگ شدم. از همان زمان که خواندن و نوشتن آموختم، کتاب حافظ را به دست می‌‌گرفتم و بی آنکه چیزی بفهمم ورق می‌زدم. نمی‌دانستم این چه کلامی‌ست که بی آنکه درکش کنم لذت بسیاری به من می‌دهد. سوالاتم در مورد حافظ از دوران راهنمایی و معلم نه چندان پرحوصله ادبیات شروع شد. خوب یادم هست یک روز از معلم ادبیات اول راهنمایی پرسیدم: «آقا! صنما یعنی چه؟» فرمودند: «برای چی می‌پرسی؟» و من بی مقدمه شروع به خواندن این غزل از حافظ کردم: «صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم؟ / تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم؟» معلم عزیز هم جواب دادند که: «پسر جان! صنم یعنی بت. ولی منظور حافظ در اینجا معشوق او بوده است.» این اولین مرتبه‌ای بود که کسی شعر حافظ را برای من معنی می‌کرد. مزه داد! برایم بسیار جالب بود و این غزل برای من شد دُردانه غزل‌های حافظ که کماکان نیز هست. به همین سادگی! بعد از آن همیشه دوست داشتم که لایه های مختلف شعر حافظ را درک کنم. کتاب‌های استاد خرمشاهی، شفیعی کدکنی و چند تن دیگر را خواندم ولی جواب سوالاتم را نگرفتم تا اینکه سال گذشته با "شرح شوق" آشنا شدم. کتاب جدیدی که نوشتنش یک "ربع قرن" زمان برده و طولانی ترین کتابی‌ست که در زندگی خوانده‌ام (هنوز هم دو جلد آن مانده است). آقای حمیدیان به زیبایی در مورد اکثر زیر و بم‌های شعر حافظ در این کتاب صحبت می کند و تک تک غزل‌ها را به طور مبسوط و از یک دیدگاه کاملا بی ‌طرفانه تجزیه و تحلیل می‌کند. نظر اکثر بزرگان را هم می آورد و نهایتا کلام را به طور زیبایی موشکافی می کند. این کتاب بسیار آموزنده، ساده و زیبا نوشته شده است. دست مریزاد آقای حمیدیان.

 

اگر تا اینجای نوشته را خوانده‌اید، شما هم ده کتاب مورد علاقه‌تان را بنویسید. خوشحال می‌شوم که بخوانم. دلتان خوش و سرتان سلامت.

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 25 Sep 2014  |
 سفر

دو روزی میشه که از سفر ویسکانسین اومدم. واقعا همچین سفری برای روحیه من لازم بود.

هواپیمای ما تو راه برگشت در لحظه آخر دچار مشکل شد و مجبور شدیم پرواز رو عوض کنیم. وقتی اعلام کردند که با این هواپیما نمیشه پرواز کرد و پروازتون تاخیر داره یک عده شروع کردن به غر زدن و ناراحتی کردن. در همین حال یک پیرزن که پشت من نشسته بود گفت: تاخیر خیلی بهتر از فرود اومدن وسط اقیانوس هست. 

این روحیه رو دوست دارم که آدم ها تمام اتفاقات روزمره رو با یک دید مثبت ارزیابی می کنند. حرص هر چیزی رو که بخواهی بخوری دهنت سرویس هست و باید کمی بی خیال و با گذشت بود در مقابل مشکلات. من با چند ساعت تاخیر به شهرم  رسیدم و هیچ اتفاقی هم نیفتاد بابت اون تاخیر. فقط هرکسی که حرص خورد بابت اون تاخیر اون لحظات رو به خودش و همراهانش تلخ کرد.

 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 23 Sep 2014  |
 زیر نور ماه: سی ام

نمی‌دونم چرا ولی ماه کامل با ماه شب قبلش زمین تا آسمون فرق می‌کنه. تفاوتش روی کاغذ فقط یک روز هست ولی قشنگ می‌تونی بفهمی که ماه الان کامل هست یا نه.  فقط هم باید با چشم دید و عکسش اصلا به زیبایی خودش نمیشه. امشب ماه اینجا کامل بود.

ماه کامل دیدنی‌ترین زمانش دقیقا وقتی هست که خورشید خانم داره غروب میکنه و ماه کم کم داره سر و کله‌ش پیدا میشه. جالب اینجاست که از لحاظ فیزیکی ماه در دورترین فاصله به ما در زمان غروب است و نیمه شب در نزدیک ترین مکان به ما. ولی در غروب انقدر نزدیک و بزرگ به نظر میرسه که دلت می‌خواد دستت رو دراز کنی و بغلش کنی. می‌خواهی فقط بشینی و نگاهش کنی. دانشمندها اعتقاد دارند که این نزدیکی بیش از حد ماه به ما در غروب آفتاب، صرفا خطای دید است. ولی شاید هم داره این رو میگه که حتی اگه ماه کامل هم باشی، وقتی در اوج زیبایی و عظمت قرار داری که هم طراز بقیه باشی. نباید برای دیدنت سر را بالا آورد و رو به سقف آسمون نگاهت کرد. باید جلوی چشم بشینی و از روبرو دیده بشی. مثل ماهِ کاملِ دمِ غروب.

پیشنیان ما خیلی شاعر بودند و دنیا رو یک جور دیگه می‌دیدند. از "داسِ نو" خطاب کردن ماه نو بگیرید تا تشبیه "رخ دلدارشان" به ماه کامل. آنهم دلداری که همیشه خدا "بُرقَع" به رخ داشت و تنها گاه گاهی و آن هم  به مدد باد صبایی برقع بالا می‌رفت و رخ دلدار جلوه‌ای می کرد و دوباره در پرده قرار می گرفت. تا دوباره ِکی پیش آید... به نظر من این‌ها سوغات زندگی در صحرا و رختخواب های شبانه در بام خانه‌هاست. آسمان را بغل می‌کردند و می‌خوابیدند. الله یعلم.

شما را نمی‌دانم ولی برای من همین زیبایی ماه کامل برای اثبات تصادفی نبودن آفرینش و وجود خداوندی –هرچند فراموشکار- کافیست.

پاورقی: تجربه جالبی بود یک ماه هر شب نوشتن. این اجبار که هرشب باید نوشت رو هیچ وقت تجربه نکرده بودم. شب های آخر خیلی نوشتن روان تر شده بود و قشنگ یک پست را در ده دقیقه می نوشتم.  خلاصه اینکه مرسی که یک ماه من رو تحمل کردید. 


برچسب‌ها: زیر نور ماه
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 9 Sep 2014  |
 زیر نور ماه: بیست و نهم

دوشنبه ها رو خیلی دوست ندارم. اول صبح که پا میشی و می فهمی که باید بعد از دو روز تعطیلی بری سر کار، کلی به آدم فشار میاد. صبح پاشدم و ماست رو که گرفته بود گذاشتم تو یخچال و زدم بیرون. ساعت یازده یک جلسه داشتم و بعدش هم ناهار. عصر هم رفتم باشگاه. دیگه میرم باشگاه باید با هفت هشت نفر آدم احوال پرسی کنم تا برسیم به ورزش. یک کم تو بارفیکس ضعیف شدم و باید بیشتر تمرین کنم. یک زمانی تا پانزده تا میزدم دو سال پیش و الان به زور به ده می رسم. 

شب هم رفتیم بیرون با بچه ها دور هم. یکی از بچه ها که خیلی وقت بود اینجا نبود برگشته بود و رفتیم ببینیمش. شب که اومدم خونه دیدم یک مهمون داریم و شروع کردم باهاش انگلیسی حرف زدن که سید گفت جواد باباش ایرانیه. بلد نبود درست ایرانی حرف بزنه ولی از ظاهرش میشد حدس زد که نسل دومیه. ایرانی های نسل دومی اینجا خیلی زیادند. یک تعداد خیلی کم ازشون فارسی رو خوب حرف می زنند ولی کسر زیادی ازشون اصلا نمی تونند فارسی درست حرف بزنند. خوندن هم که هیچ. نمیدونم چرا. اسم ایرانی دارند و یک کلمه نمی تونند حرف بزنند فارسی. کلا پدر و مادر های ایرانی اینجا با اینکه خیلی تحصیل کرده هستند به نظر میاد وقت کافی برای بچه هاشون نمی تونند صرف کنند و یک نتیجه اون هم همین فارسی بلد نبودن بچه هاشونه.

شب  اصلا نتونست کتاب بخونم  و تاره رسیدم خونه. حضرت حافظ می فرمایند:

شراب و عیش نهان چیست؟ کار بی بنیان     زدیم بر صف رندان و هرچه بادا باد 


برچسب‌ها: زیر نور ماه
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 9 Sep 2014  |
 
 
بالا