تبليغاتX
مستی است و راستی گوش کن راست می گویم
به نام حضرت دوست که هرچه داریم ازوست
 پلنگ من

با این آهنگ بخونید. آره! دارم از تو می نویسم!

تمام می شود این گریه های پنهانی !

من نه آن بودم که آسان رفتم اندر دام عشق               آفرین بر فرط استادیی آن صیاد باد

 

می گویند پلنگ حیوان سلطنت طلبیست و دوست دارد همه چیز را بدست آورد. شب که هوا تاریک می شود و ماه می آید به آسمان نگاه می کند و با پنجه می خواهد ماه را به زمین بیاورد! سراسیمه به بالاترین نقطه کوه می رود و در بالاترین صخره با پنجه به قلب آسمان ضربه می زند تا ماه را به زمین بیاورد.چه خیال باطلی! وقتی می بیند نمی تواند با پنجه هاب ساده ماه را تسخیر کند تمام نیروی خود را جمع می کند و با تمام توان به آسمان می پرد تا ماه را به چنگ بیاورد و پریدن همانا و افتادن در دره همانا و جان دادن پلنگ.! و چه پایانی! 

تا آنجا که به خودم مربوط می شود می دانم که سرسختی پلنگ را دارم اما می ترسم جانم را نه برای ماه که برای عکس ماه در برکه دهم! شک کرده ام به همه چیز! حتی صدای درونم!

 می ترسم! نه از مردن که از غرق شدن برای تصویر خیالی ماه در برکه که نور خودش نیز عاریتیست!

 

پاورقی:

 

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود           و ماه را ز بلندایش به روی خاك كشیدن بود
پلنگ من - دل مغرورمن- پرید و پنجه به خالی زد      كه عشق -ماه بلند من- ورای دست رسیدن بود
گل شكفته! خداحافظ، اگرچه لحظه دیدارت              شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دوخطیم، آری، موازیان به ناچاری           كه هردو باورمان ز آغاز به یكدگر نرسیدن بود
اگرچه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما                 بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به كام من       فریبكار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود
چه سرنوشت غم انگیزی كه كرم كوچك ابریشم       تمام عمر قفس می بافت ولی به فكر پریدن بود

 

یا علی

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 15 Jul 2008  |
 قروقاطی ...

نا امید است ز درمان دو بیمار طبیب            چشم بیمار كسی و دل بیمار كسی

 

این آهنگ  رو تو این چند روزه 100 باری گوش دادم!

1- تو شرکت  رو به مدیر ایرانی کردم وگفتم هوا یه مقدار گرم شده و کاشکی اجازه می دادند به جای شلوار پارچه ای و پیرهن یا شلوار لی  و تی شرت بیام که راحت ترم باهاش من؟ که بنده خدا گفت می تونی بیای اصلا خیلی ها اینجوری میاند.!! من گفتم پس چرا اون خانمه که مسئول استخدامه اینجوری گفت؟ که گفت جتما باهات شوخی کرده!
و به این ترتیب ما دوباره با تریپ اسپورت رفتیم سر کار! فردا صبح مدیرمون اومده بود بالا سرم ومی خندید و می گفت جواد راحت شدیا!!! تی شرت یقه گرد  که گردن بند معلوم بود کنار یقش فشنگ و شلوار لی! این بهترین خبر هفته پیش بود! 6 سالی میشد که اصلا شلوار پارچه ای نپوشیده بودم و خوشم هم نمیومد!

2- تو باشگاه داشتم لباسم روعوض می کردم که دیدم پسر بچه 12-13 ساله تپل آمریکائی داره با دوستش  با ناراحتی درد و دل میکنه:" آره. تو این کلاس شنا که دارم میرم  همه پیرزن هستند بابا! یه زن جوون فقط هست که اونم مادرمه!! اصلا به درد نمی خوره این کلاس" دلم برایش سوخت. بنده خدا با چه امیدی به این کلاس اومده بود. می خواستم آدرس یکی از استخر های معروف قزوین را بدهم تا قدر اینجا را بداند!

 

پاورقی:

 

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم                  خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست      صخره ام ! هر قدر بی مهری کنی، می ایستم

تا نگویی اشک های شمع از کم طاقتی است         در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

چون شکست آیینه، حیرت صد برابر می شود          بی سبب خود را شکستم تا ببینم کیستم

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست              کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم...

 

یا علی

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 12 Jul 2008  |
 سالار

آه اگرمستی نمودی هر حرامی چون شراب           آن زمان معلوم می شد ، در جهان هشیار كیست

آهنگ پست قبلی منو چه جاهائی که نبرد. 

یادش به خیر خیلی داریوش گوش می کردیم یه زمان. یه رفیق با نام حمید عرب داشتیم که داریوش همه رو تامین می کرد. هر وقت هوس داریوش می کردیم فقط کافی بود بریم تو مغازه حمید موتور ساز و دکمه استارت ضبط رو بزنی. بین روز برای استراحت زیاد پیشش می رفتم و همیشه نوار داریوش تو ضبط بود. وقتی شروع می کرد خوندن آروم سرش رو تکون می داد و می گفت: حاجی سر پائی یه نخ سیگار از اون بهمن سوئیسیه پشت میز بهم بده!! داریوش بدون سیگار حال نمیده!

 بدون تردید محبوب ترین خواننده ایرانیه و رفقای ما که خیلی خاطرش رو می خواند:

یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت     غم من نخور که دوری برای من شده عادت

انقدر این رو با هم خوندیم که سرمون اومد!

 

یادش به خیر یه پوستر بزرگ داریوش داشت به ابعاد یک متر در ۵۰ سانت قشنگ. خیلی بزرگ و قشنگ بود. سعید آلوده یه روز از مغازه حمید پیچوندش و برد بالای مغازش گذاشت. حمید هم گفت یه مدت دست تو باشه خیالی نیست. آقا ما دیدیم یه روز حمید داره فقط فحش بار سعید آلوده میکنه و بچه ها دارند می خندند. گفتم چی شده؟ نگو بابای سعید اومده نماز بخونه جا نماز رو پیدا نکرده و دیده پوستر داریوش تمیزه ازش به جای جانماز استفاده کرده! حمید می گفت مهر دقیقا رو پیشونی داریوش بود!  

 

من آدم رفیق باز خیلی دیدم و خودم هم خیلی رفیق داشتم تو ایران ولی عموم رفیق بازترین و بامرام ترین آدمیه که من تو زندگیم دیدم. می گفت بهم تو سربازی یه رفیق داشتم صداش کپ داریوش بود. هر روز غروب میشستیم و این  برامون داریوش ومی خوند. عموم این آهنگ  داریوش رو خیلی دوست داشت. می گفت وقتی رفیقش همه آهنگ های درخواستی رو میخوند و کسی دیگه آهنگ درخواستی نداشت نقاب کلاه سربازیش رو به سمت پائین میداده که کسی اشک هاش رو نبینه و این آهنگ رو دم غروب میخونده که یکی از شاهکارای داریوشه به نظر من. من رو که داغون میکنه این آهنگ.

 

یادش به خیر!

روزگار غریبیست نازنین!  

این روزا اصلا حس خوبی ندارم!

پاورقی تقدیم به داش عباس قزوینی که کلی با هم داریوش گوش کردیم! عجب آشفته بازاریست دنیا!

پاورقی:(حتما دکلمه این شعر وحشی بافقی رو با صدای داریوش پیدا کنید و گوش کنید)

ما اجنبی ز قاعده کار عالمیم                 بیهوده گرد کوچه و بازار عالمیم

دیوانه طینتیم زرو سنگ ما یکیست          اینیم که گر عزیز و گر خوار عالمیم

با مرکز ومحیط نداریم هیچ کار                  هست اینقدر که در خم پرگار عالمیم

ما مردمان خانه بدوشیم و خوش نشین     نی زان گروه خانه نگه دار عالمیم

حک کردنی چو نقطه سهویم بر ورق          ما خال عیب صفحه رخسار عالمیم

با سینه برهنه به شیران نهیم رو              انصاف نیست ورنه جگر دار عالمیم

وحشی رسوم راحت و آزار با هم است    زین عادت بد است که آزار عالمیم

 

یا علی

 

 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 9 Jul 2008  |
 نامه های بی مخاطب 2

باز نگار می کشد چون شتران مهار من            یارکشی است کار او بارکشی است کار من

 

با این بخونید. ( دیوانه کننده این آهنگ)

 

باز می لرزد قلم در دست لرزانی که می ترسد بگیرد یک قلم!
باز مشت های گره خورده که می کوبد به روی هر ورق!

باز می ترسم بریزد آبرویم یک قلم!   

 

خنده دار است! اخوان می گفت: "های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ و آبرویم نریزی دل"!

دیگران از تیغ می نالند و ما از نوک قلمی که به کمان ابروی تو تیز شده باشد! خودت هم نمی دانی کیستی!

قلمم را تیز تیز کرده ای و هراسانم نموده! این رسم آفرینش است! شاکی نیستم! هرچه تیزتر باشی وحشی تری! خداوند دندان تیز به موجودی نداد مگر برای دریدن! دندان جویدن دل ما را نیز در کمان ابروی سیاه وحشی تو نهاد و چه ناشیانه مثل گرگ می دری! خوب و بد را!

هرچند که :

سر زلف تو نباشد سر زلف دگری            از برای دل ما قحط پریشانی نیست!

 

راستی می دانستی که گرگ ها هم شکار می شوند  و وقتی شکار می شوند هیچ کس دستی برایشان تکان نمی دهد! چشم هایت را باز کن و اگر می دری مانند شیر باش!

 

خوی گرگ را در چشم آهو قرار داده است این پروردگار مست!

 

شاد باش که داری فراموش می شوی!

 

پاورقی:
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست          آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب           در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟            بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است       مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
بازمی پرسمت از مسئله دوری و عشق       و سکوت تو جواب همه مسئله هاست

 

یا علی.

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 7 Jul 2008  |
 فستیوال موسیقی آمریکائی

نه هر كه چهره  بر افروخت دلبری داند        نه هر كه آینه سازد سكندری داند
                                               

دیروز با هم خونه ای های آمریکائی جدیدم که آدمای باحالی هم هستند رفتیم یه پارکی تو پرتلند که فستیوال موسیقی بود. خیلی چیزاش برام جالب بود غیر از موسیقی! هرگوشه یه گروه بزرگ داشت برنامه اجرا می کرد. یکی از هم خونه ای هام که یه پیرزن 60 ساله وخیلی باحاله خیلی سعی می کرد قشنگ اون جاهائی رو که نمی فهمم برام ترجمه کنه و من اصلا نمی تونستم لذت ببرم از موسیقی اونا. خیلی سرو صدا داره و ملت همه مست بودند که حال می کردند. ولی این جماعت  مست 30000 نفری تو یه پارک کوچولو هیچ مشکلی درست نکردند. حتی من یه داد وبیداد هم نشنیدم. هرکی سرش به کار خودش بود.     

من هرکاری می کنم نمی تونم اصلا با موسیقی برقی اینا حال کنم که گیتارشون هم برقیه. یه بار گفتم و باز هم میگم ساز باید عاری از هرگونه نیروی کمکی باشه تا صدای دل رو بشنوی. مثل نی یا سنتور یا سه تار. البته این فقط نظر منه و خیلی ها هستند که با این موسیقی حال می کنند ولی من هرکاری می کنم نمی تونم حال کنم.

 

چشم هام رو بسته بودم و تجسم اینکه همچین پارکی با موسیقیه اصیل  و  جدید ایرانی  تو ایران باشه رو می کردم. دیواننه کننده بود. حکایت این شعر رو برای خودم ساخته بودم:

گل در بر و می در کف و معشوق به کام هست           سلطان جهانم به چنین روز غلام است

 

گاهی اوقات وقتی به جاهای قشنگ دنیای خیالی  خودم می رسیدم یکی از هم خونه ای هام یه دفعه می گفت با اینجای آهنگش دیگه حتما حال کردی و من که از دنیای قشنگ خودم تازه با اینتراپت اون بیرون اومده بودم می گفتم آره! با اینجاش خیلی داشتم حال می کردم و اون خوشحال میشد که من هم دارم با موسیقی اونا حال می کنم غافل از اینکه....

ما رند و خراباتی و دیوانه و مستیم          پوشیده چه گوئیم همینیم که هستیم

 

می گم خیال هم گاهی اوقات چیزه خوبیه ها!

 

دیگر درخیال هم نمی آیی! چه کرده ای با خود نمی دانم ونمی خواهم بدانم!  چند وقتی می شود که بی خبرم! 

 

پاورقی:

از دوستان جدا شدم و با خدا رفیق                 یک دم سراغ درد دل ما بیا رفیق

دوری مکن چگونه بگویم که عاشقم                من را بفهم محض رضای خدا رفیق

من شعله ور...تو چرا دور ایستاده ای؟             اینجا غریبه نیست جلوتر بیا رفیق

بر دوش باد می روی و محو می شوی             این گونه تند می روی اما کجا؟ رفیق!

اینک به دست خشم رفیقان قلم شد ست      دستی که می نوشت به دیوار ها...رفیق!

رفتی و یک کلام نگفتی که می روی               این رسم عاشقی ست چنین سرد؟، نا رفیق ؟

 

یا علی.

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 6 Jul 2008  |
 We improve the quality of life

سنگ اندیشه به افلاک مزن! دیوانه!        چون که انسانی واز تیره سر طاسانی!

 

3 روزی میشه کار جدید رو برای تابستون شروع کردیم و اگه خدا بخواد هم تجربه خوبیه و هم کمی پولدارمون میکنه!

کار جالبیه که دلم نیومد در موردش ننویسم. یه شرکت مهندسی پزشکیه تقریبا که عمده محصولی که تولید میکنه برای قلبه!

دو تا قطعه خیلی مهم و جالب تولید می کنند.  قلب  بعضی ها به مرور زمان و یا به طور ارثی ضعیف میشه و به کند میزنه و این کند زدن باعث میشه اکسیژن کافی به بدن نرسونه و آدم همیشه احساس خستگی میکنه. این وسیله که با عمل جراحی روی قلب وصل میشه با یه سری سیگنال های الکتریکی کمکی که به قلب وارد میکنه باعث تحریکش میشه و ضربان قلب را تند میکنه و باعث میشه فرد مورد نظر احساس خستگی نکنه. حالا سوال اینجاست که چه زمانی باید سیگنال بده که ضربان رو افزایش بده.؟ ابتدا سنسور های حرکتی گذاشته بودند که وقتی فرد حرکت می کرده بر اساس مقدار مقدار جنب و جوش فرد سیگنال وارد میکنه و ضربان رو افزایش میده. بعد می بینند که قلب در زمان استرس هم ضربانش زیاد میشه و سنسورهای حرکتی نمی تونند این رو تشخیص بدند که برای حل این مشکل میاند یه کار اساسی می کنند و سیگنال های ارسالی مغز یه قلب را شناسائی می کنند و حالا بر اساس این سیگنال های دریافتی ضربان را بالا و پائین می کنند. به این تکنولوژی 10 سال پیش دست یافتند. من واقعا کف کردم. اون زمان من تیله بازی می کردم!

قطعه دوم کمی خفن تر هست! دهلیزها و بطن های قلب در زمان سکته قلبی وظیفه خود را فراموش می کنند و یه جورائی قاط می زنند. اگه تا 1 دقیقه به این قلب 2000 ولت برق به صورت شوک وارد بشه با احتمال بالای 95% فرد مورد نظر به زندگی بر میگرده! اینا یه قطعه کوچولو ساختند که تو قلب افرادی که مشکوک به سکته هستند با عمل جراحی وصل میشه و هر زمان  سکته قلبی رو تشخیص بده 2000 ولت شک به بدن وارد میکنه و قلب را احیا میکنه! ۲۰۰۰ ولت که توان بالائی هم داره با یه قطعه کوچولو خیلی تکنولوژی می خواد!

ما اینجا هم اومدیم توکار قلب و دل! کرم از من نیست! من اصلا برای اینا تقاضا هم نفرستادم و اینا خودشون تو اینترنت ما رو پیدا کردند و به استاد من پیشنهاد دادند!

 

پاورقی:

 

شب شده چشمم تو را دائم تمنا می کند             دل اسیر درد تنهاییست حاشا می کند

 نازنین ،آرام جان ! این غصه ها از بهر چیست ؟      یا زبهر چیست دل امروز و فردا می کند

 پشت پلکت مینشینم پلک بر هم میزنی              عاقبت عشق است ما را زود رسوا می کند!!!!

 این غم دوریت جانم را به لب آورده است               دل اسیر درد تنهاییست حاشا میکند     

 

یا علی

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 3 Jul 2008  |
 نصایح پدرانه

تکراریه ولی خیلی این روزا میاد تو زبونم:

دلم گرفته خدایا تو دلگشایی کن            من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن

دلی چو آینه دارم نهاده بر سر دست       ببین به گوشه چشمی و خودنمایی کن

 

اللهم ارنا کل شی کما هی. (آمین یا رب العالمین)

 

دلم هوای کمیل علی را کرده است.

 

امروز اولین روز کار توشرکتی بود که تابستون دارم توش کار می کنم. از خونه ای که گرفتم تقریبا 5 کیلومتر فاصله داره و هر روز رفت و برگشت 10 کیلومتری دوچرخه سواری می کنیم. یه تیکه  را باید از یه تقاطع خفن بگذرم که کمی خطرناکه و خیلی باید هواس آدم جمع باشه. یاد حرف های بابام وقتی اولین بار داشت بهم موتور سواری یاد میداد امروز افتادم. فکر کنم 14-15 سالم بود که موتور گازی سوار شدم و بعدش هم یاماها! بهم می گفت: پسر! درس اول تو موتور سواری اینه:" وقتی سوار موتوری فکر کن همه دیونه هستند و هواست به همه چیز باشه و اصلا روی ایست راننده های دیگه حساب نکن". راست هم می گفت خدائیش.

پدر توکه به این قشنگی موتور سواری روبه ما یاد دادی اگه همین جمله رو از بچگی در مورد زندگی با بقیه مردم هم تو گوش من می خوندی وضعم خیلی بهتر بود. مطمئنم از موتور سواریم بهتر بود چون اون جملت مال زندگیه ومن الان بهش رسیدم!

 

راستی پدرم وقتی از روزگار و مردم بی مرامش شاکی میشد غیظ میکرد و در حالیکه که از شدت عصبانیت رگ های گردنش را می دیدم  می گفت:" پسر! معرفت در گرانی است به هر کس ندهند! یادت باشه بابا!" و بعد سکوت می کرد. از اون سکوت هائی که هیچ وقت جرات نکردم ابهت آن سکوت را بشکنم. این خصیصه را تردیدی ندارم از پدرم به ارث برده ام!

 

راست می گفتی پدر. راست!

 

پاورقی:

ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم          امید ز هر کس که بریدیم بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند       از گوشه بامی چو پریدیم پریدیم

کوی تو که باغ ارم و روضه خلد است           انگار که دیدیم ندیدیم ... ندیدیم

 

یا علی

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 1 Jul 2008  |
 نامه های بی مخاطب 1

تا زلف دوتای تو بلای دل ما شد            سودای دل ما که یکی بود ، دو تا شد

با این آهنگ بخوانید.

 

هرچه می کشیم از همان نگاه اول است. چیزی باید در این نگاه های اول باشد. برقی یا نوری!یا تیر خلاصی که از کمان ابروی وحشی رها می شود. رد پای عجیبی می گذارد این نگاه های اول خانمانسوز!  دیده تربیت نشده بی سپر، دل بی غل و غش را نا خودآگاه به فنا می برد. و تو کی می دانی!

 

به همان انداره که  یادت نمی آید من به همان اندازه نمی توانم اولین نگاه را فراموش کنم. ارثیه نا خلفی از پدر به ارث بردیم.  چرا که او لااقل سیبی خورد و پا به جهنم زمین گذاشت و ما سیب نخورده آتش این جهنم را برای خود شعله ور کردیم.   

حوای عشق ، آدم ما بی گناه بود        لبهای دلفریب شما طعم سیب داشت

 

روزگاری وقتی روی تختم در ایران می خوابیدم نوشته روی کاغذی که به سقف چسبیده بود جلب توجه می کرد:" بخواب جونم که بیداری عذابه و عذابه".

فکری باید به حال اینجا نیز بکنم!

 

پاورقی:(تقدیم به تو که عیار آدم ها را با بوی دهانشان سنجیدی)

 

پس شاخه های یاس و مریم فرق دارند         آری اگر بسیار اگر کم فرق دارند
شادم تصور میکنی وقتی ندانی                   لبخندهای شادی و غم فرق دارند
برعکس میگردم طواف خانه ات را                  دیوانه ها  آدم به آدم فرق دارند
من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان        با این حساب اهل جهنم فرق دارند
بر من به چشم کشته عشقت نظر کن           پروانه های مرده با هم فرق دارند

 

یا علی

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 30 Jun 2008  |
 باید قبول کرد خدا هم از ابتدا، احساس و عشق را به کسی رایگان نداد.

من شمع شب غمم تو از لطف چو باد     می آیی و میروی و من می سوزم

با این آهنگ بخونید.

نقطه سر خط!
دورهام هستم. شهری در نزدیکی پرتلند!

نام حبیب هست و نشان حبیب نیست!

اومدم تابستون تویه شرکت کار کنم. تو یه خونه 6 نفره که 5 نفر بقیه آمریکائی هستند ساکن شدم.

مثل آب که مزه نداره این روزهای من نیز هیچ مزه ای ندارد. نه تلخ است و نه شیرین.

فقط می گذرد.  

گاهی می خواهم مانند کودک سرکشی که از شلاق های پدرانه هم هراسی ندارد سر رو به آسما ن بگیرم و فریاد بکشم که:"مگر اینکه خودت به خودت عادل بگوئی، چرا اینکه در این دنیایت هر چیزی می بینم غیر از عدالت. هی فلانی کجائی!" دیوانه این کودکان سرکشم و بیزار از هرچه کودک مطیع است.

الهی و ربی! من لی غیرک!

 

پاورقی:

 

یک روی خوش به پنجره ، باران نشان نداد       حتی برای خاطره ، دستی تکان نداد

سرشار از پرنده و گل بود،باغمان                    آفت رسید و فرصت سبزی به آن نداد

وقتی پرندگان همه رفتند، هیچ کس               با یک نگاه ساده تسلایمان نداد

گفتی شکسته حرمت گل در هجوم باد            بی خود نبود گریه به چشمم امان نداد

باید قبول کرد خدا هم از ابتدا                         احساس و عشق را به کسی رایگان نداد

باید که اعتراف کنم هیچ حادثه                       چون چشم های مست تو ما را تکان نداد

 

یا علی

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 29 Jun 2008  |
 خودمان را ورق میزنیم!

این قافله عمر عجب می گذرد         دریاب دمی که با طرب می گذرد

با این آهنگ بخونید.

یک سال از زمانی که شروع به نوشتن در اینجا کردم میگذره. قبلش هم می نوشتم.از ۱۶-۱۷ سالگی به مناسبت های مذهبی می نوشتم و تو دانشگاه هم ادامه دادم. نوشته هام رو بسیج که توش نبودم و عضوش هم نبودم چاپ می کرد و منم به عشق عزیزی نوشته هام را میبردم و گاهی بهشون میدادم. ۲ تا وبلاگ قبل از این داشتم که خیلی ها نمیدونستند کی اون تو مینویسه تا اینکه تصمیم گرفتم اینجا خاطرات و افکار پریشونم رو بنویسم تا بلکه به این طریق با دوستانم در ارتباط باشم.

می خوام یه مروریکنم و با چند تا سوال این یه سال و خاطراتش رو ورق بزنم.

چند تاپست نوشتی تو این یه سال؟ با تو میشه ۱۸۰.

با کدوم پست خیلی خندیدی؟ پست هائی که توش خاطرات سعید آلوده و حمید موتور ساز بود. من یادم نمیاد کاری غیر از خندیدن با این جماعت کرده باشیم. حتی در اوچ سختی. مثل این.

با کدوم پست آسمون چشمات ابری شد؟ سخته جوابش. این رو تو بد زمان وحالی نوشتم که خط آخرش گویای همه چیزه و این را هم تو یه روزگاری نوشتم که خیلی سخت بود و ۲ تا سوپرایز اساسی پاک دیوونم کرده بود. اصلا این سید انگار میدونست کی بیاد سراغ من!

هر پست با یه حسی نوشته میشه. حس کدوم پست برات خیلی قشنگه؟ این پست که هنوز منو میبره توفکر و چشمام رو میدوزه به افق.
این پست که گفتی پاورقی نداره. حالا اگه برگردی به اون زمان و بخواهی براش پاورقی بنویسی چی مینویسی؟

شب وصلست و مینالم که شاید چرخ پندارد      که باز امشب شب هجر است و دیر آرد به پایانش

 دوست داری کامنت ای این پست را کی ها بنویسند؟ هرچه از دوست رسد نیکوست. با کامنت ها دوستای خیلی خوبی پیدا کردم. ولی با کامنت های اولین پستی که تو آمریکا اومدم خیلی حال می کنم.

پاورقی ها روهمینجوری مینویسی یا منطبق با حالت می نویسی؟ کاملا منطبق با حالم.

پاورقی کدوم پست رو خیلی دوست داری؟ این پست.هم پاورقیش رو دوست دارم هم خودشو.

پاورقی مونده که خیلی دوستش داشته باشی ولی مناسبتش نیومده باشه؟ آره.

بنویسش.

مرغ دل باز هوادار کمان ابروئیست        ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد.!

چه آرزوئی داری؟ هوس شکلات کردم.کاشکی یه دونه از این شکلات یک دلاری ها الان یکی بهم میداد.

همین؟ آره همین.

سراب تشنه لبان را کند بیابان مرگ           خوشا دلی که به دنبال آرزو نرود.

 

 

بعد از تحریر:برای کار شهر رو دارم برای ۳ ماه ترک می کنم. پست بعدی رو از شهر دورهام می نویسم!

پاورقی:

به نسیمی همه ی راه به هم می ریزد               کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم                 با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد

عشق برشانه ی هم چیدن چندین سنگ است    گاه می ماند و ناگه به هم می ریزد

آنچه را عقل به یک عمر به دست آوردست            دل به یک لحظه ی کوتاه به هم می ریزد

آه یک روز همی آه تو را می گیرد                         گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

یا علی

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 26 Jun 2008  |
 مادر - اوج لطافت خداوندی -

مادرس سحر در ره میخانه نهادیم     محصول دعا در ره جانانه نهادیم

در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش       این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم

 با این بخوانید.

خیلی دور خیلی نزدیک.

اصلا دور که نه بلکه خیلی نزدیک.

"الف" مثل مادر. "ب" مثل مادر. "پ" مثل مادر. "ت" مثل مادر. "ث" مثل مادر. "ج" مثل مادر.... "نون" مثل مادر. "ه" مثل مادر. "واو" مثل مادر. "ی" مثل مادر. تمام الفبای زندگی من شده ای  "مادر". تمام تمام!

 

جلو جلو برایت می نویسم تا بدانی که از دل نرود هر آنکه از دیده برفت. چه می گویم من دیوانه. میدانی که نمی روی از یادم.  خنده دار است! می بینی پسر بچه شیطان و بازیگوشت که فکر جدائی مادر در سرش حتی نبود به جائی امده است که حتی نمی تواند تجسم تصویرت را در ماه کند! چرا که وقتی ماه را می بیند توخورشید بالای سر داری و وقتی ماه بالای سر داری ما خورشید را داریم. مسحور بازی های این خرابه میشوم گاهی!  لعنت به این روزگار! روزگار غریبیست نازنین!

می دانم که می دانی بحث دلتنگی نیست. چرا که این دل را به طریقی تربیت کردی که به دل بریدن عادت کرده باشد ولی باور کن که درس دل بریدن و دل ندادن به این دنیا را آنقدر خوب یاد نگرفته ام که بتوانم از تو دل ببرم. شاگرد خوبی نبودم چرا که یاد ندارم چوب استاد را خورده باشم. چرا نمی زدی؟!

مرا به سخت جانی خود این گمان نبود!

 

از کجا برایت بنویسم. از رویا های شبانه که مرا شبانه ونامردانه در خواب به رویایت می کشاند و گونه ات را نبوسیده به این دنیا بر می گردانند. یا از سراب های روزانه که انتهای افق را به تصویرت در می آورند و دیوانه وار می خواهم آسمان را در آغوش بکشم.

شب وروز ما نیز شده ای. می بینی!

 

گونه هایست را به باد بسپار که بوسه های من گوش و دل آسمان را پر کرده است. شاید که یکی هم در این دنیا به مقصد برسد.

می بینمت باز هم!

روزت مبارک عزیز جدا نشدنی.

 

 

پاورقی:

سراپا اگر زرد و پژمرده‌ايم             ولي دل به پاييز نسپرده‌ايم
چو گلدان خالي لب پنجره            پر از خاطرات ترک‌خورده‌ايم
اگر داغ دل بود ما ديده‌ايم             اگرخون دل بود ما خورده‌ايم
اگر دل دليل است آورده‌ايم           اگر داغ شرط است ما برده‌ايم
گواهي بخواهيد اينک گواه           همين زخم‌هايي که نشمرده‌ايم
دلي سربلند و سري سر به زير     از اين دست عمري به سر برده‌ايم

 

یا علی.

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 22 Jun 2008  |
 شریعتی

خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی می کشد آن کس ،که انسان است و از احساس سرشار است.

 

یادم نیست دقیقا خوندن کتاباش رو کی شروع کردم. خیلی وقت پیش بود. ولی فکر کنم با "پدر مادر ما متهمیم" شروع کردم واومدم جلو. قبلش چند تا کتاب از مطهری خونده بودم ولی این چیزه دیگری بود. هم قلم سرتری داشت هم متن شیواتری. انگار حرف دلش رو می نوشت و معلوم بود هیچگاه "حقیقت را در پای مصلحت ذبح شرعی" نمی کند. زیبا خودش را وصف کرده بود به راستی:" آری، روح من یک اسب است. اما دریغ که در اینجا که منم، اسب تازی را نیز به خراس می بندند و با اسب گاری هم زنجیر می کنند.در این جا که منم، ماندگاران آزادند و فراریان در بند".  

محرم های ایران را با مروری بر "حسین وارث آدم" و "حر" سر می کردم. "ابوذر مردی از ربذه" را دوست داشت ولی نه اندازه "علی حقیقتی بر گونه اساطیر". "تاریخ وشناخت ادیانش" بهترین و شیواترین کتابیست که در مورد ادیان خوانده ام وچه زیبا تفسیر میکند. اصلا نام کتاب " فاطمه فاطمه است" دیوانه ام می کند و چه مغرضانه حکمرانان " حج" جمال آل اجمد را بهتر از  "حج" شریعتی می خوانند و  می دانند. وقتی "حج" را میخواندم گوئی خودم در صفا و مروه می دویدم.  از شور "تشیع علوی و صفوی" نمی توان گذشت تا دقتی که در نگارش"ما و اقبال" به خرج داده است.   " نیایش" را وقتی به دست گرفتم و شروع کردم وقتی به زمین گذاشتم که به خط آخر کتاب رسیدم. شاید اگر او نبود سالیان سال کسی کتابی با مضمون" آری اینچنین بود برادر" نمی نوشت. دهانم تا آخر کتاب باز بود وقتی این را میخواندم.

زیباترین ترجمه ای که خواندم ترجمه شریعتی از ترانه آفرینش شاندل سیاه پوست بود و آنجا که می گوید:" و حرفهایی هست برای نگفتن. حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی اورند و ارزش و سرمایه حقیقی هر انسان به اندازه حرفهایی است كه برای نگفتن دارد". و افسونگر چه چیزهای بود این کولی بیابان زده:" در این دنیا 2 چیز افسونم می کند. یکی آسمان آبی که می بینم و می دانم که نیست و خدا که  نمی بینم و می دانم که هست ".

از تمام این ها بگذریم یک اثرش را بارها خواندم و سیر نمی شوم. " کویر" را می گویم:

"شگفتا! وقتی كه بود نمی دیدم ،وقتی می خواند نمی شنیدم، وقتی دیدم كه نبود، وقتی شنیدم كه نخواند.   
چه غم انگیز است وقتی كه چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد .
تشنه آتش باشی و نه آب،و چشمه كه خشكید، چشمه كه از آن آتش كه تو تشنه ی آن بودی بخار شد و به هوا رفت،و آتش كویر را تاخت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید، تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش و بعد از عمری گداختن از غم نبودن كسی كه تا بود از غم نبودن تو می گداخت".(وااااااااای)

و گوئی این جمله را در وصف خودش گفته بود:"چقدر کلمات در توصیفش احساس ضعف می کنند".

روز معلم مبارک!

روحش شاد.

 

پاورقی:

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.

 ولی بسیار مشتاقم،

که از خاک گلویم سوتکی سازد؛

گلویم سوتکی باشد

بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او، یکریز و پی در پی

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.

بدین سازد بشکند در من سکوت مرگبارم را.

یا علی

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 18 Jun 2008  |
 ممد و جلال

هرچیز که دیدم همه بگذاشتنی بود       جر یاد تو ای دوست که آن داشتنی بود

 

4 سال پیش بود. همین موقع ها. غروب از دانشگاه اومدم خونه و مثل هر روز کیف رو گذاشتم توخونه و اومدم بیرون تا برم پیش برو بچ محل تا یه غروب دیگه رو تا نیمه های شب بگیم و بخندیم. اومدم دم در مغازه مجید آرایشگر قبل از اینکه برم پیش سعید آلوده. دیدم مغازه بستست. برام خیلی عجیب بود! دیدم مغازه حاجی که یه مرد میانسال خیلی عشقی بود که با جونا میگشت هم بستست. یه دفعه دیدم اونور خیابون مجید اینا وایسادند و به من اشاره می کنند که بیا اینجا. رفتم و شروع کردم چرت و پرت گفتن و خندیدن که دیدم دارند زیر چشمی همشون گریه می کنند. گفتم مجید چی شده. یه دفعه پرید تو بغلم و گریه کردن. داد می زد و می گفت: ممد و جلال!! گفتم راستی ممد نیست؟ کجاست؟ جلال مگه تو کارگاه نیست؟ ( ممد شاگرد مجید بود توآرایشگاه. تک پسر یه خانواده ترک بود که خدا بعد از 8 تا دختر به این خانوا