تبليغاتX
مستی است و راستی گوش کن راست می گویم
به نام حضرت دوست که هرچه داریم ازوست
 سیگاری ها

دو دسته افراد هستند که سیگار می کشند.

دسته اول سیگاری ها هستند. اونائی که هر نخ سیگار جدی جدی ۱ دقیقه از عمرشون کم میکنه. اونائی که حواسشون هست که فیلتر رو نکشند. اونائی که یه سری ساعت مشخص میرند یه جای مشخص و سیگارشون رو می کشند. معمولا هم یه نخ می کشند و بر می گردند سر کارشون. اینا رو باید نصیحتشون کرد و کمکشون کرد که ترک کنند. سیگار براشون ضرر داره.

دسته دوم کسائی هستند که معمولا وقتی می فهمند سیگارشون تموم شده که دود فیلترش بلند میشه. سیگار کشیدنشون هم  وقت و مکان و تعداد معینی نداره.  رفقا! اینها سیگاری نیستند. این ها اگه سیگار نکشند می میرند. اینها یه چیز دیگه رو دود می کنند! به این ها هیچ چیز نباید گفت و فقط باید گذاشت آروم بشینند و سیگارشون رو بکشند. این ها رو بزارید تو عالم خودشون باشند. بالاخره هم یه روز میاد که صبح از خواب پا میشند و دیگه نمی کشند.  حتی یه نخ!

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 16 May 2012  |
 تفریحات سالم

رفته بودیم قدم بزنیم با بهروز. کلا این روزها زیاد قدم می زنم. مرد قدم می زنه دیگه. صدای جیغ آمبولانس ما را یاد خودمون انداخت ولی آمبولانس داشت میرفت دم باشگاه دانشگاه. حتما دوباره یکی خودش رو ناقص کرده بود . به بهروز گفتم: هرروز یکی دو بار این اتفاق می افته و چند نفری تو باشگاه ناقص می شوند ولی تا حالا دیدی یه آمبولانس بره سمت پاتوق سیگاری ها؟ نه داداش من که ندیدم. خلاصه اینکه خوبه که آدم دقت کنه چجوری وقت آزادش رو سپری کنه.  

به قدم زدن ادامه میدیم!

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 15 May 2012  |
 قاصدک
یه روزی هم یه "میل سرور" ارائه می کنم و اسمش رو میزارم قاصدک. 

 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 15 May 2012  |
 آقا دزده تنهای شهر ما

چند روز پیش شیشه ماشین رو یادم رفته بود بدم بالا و دزد خوش شانس شهر ما هم دیده بود این رویداد مهم رو. از بین  وسیله های تو ماشین ظاهرا فقط سیگار و فندک ما به دردش خورده بود و  برده بودشون. نه اینکه چیزی تو ماشین من پیدا نشه ها. نه! هست یه سری چیزا. ولی اون فقط سیگار و فندک رو برده بود. ماشین رو خیلی خوب گشته بود و فکر کنم یادش رفته بود در داشبورد رو ببنده. ازقدیم یه سری وسایل لهب و لهو ۲ نفره هم تو ماشین بود ولی اون فقط سیگار رو  برده بود.

رفقا! دلم براش سوخت. دزد تنهائی بوده. احتمالا چند قدم که از ماشین دور شده یه سیگار درآورده و شروع کرده کشیدن. بعد هم سعی کرده تنهائی ش رو با دود سیگار پر کنه.  

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 14 May 2012  |
 

داشتم یه کتاب می خوندم که  داستان هائی بود از "ایتالیو کالوینو". من هیچ وقت کار ترجمه نکردم و سوادش هم ندارم. داستان هاش واقعا عالی بود و خوب ترجمه شده بود. چقدر قشنگ با کلمات بازی کرده بود. 

داشتم به این فکر می کردم که کاشکی مترجم از اسم های ایرانی برای ترجمه استفاده می کرد. گاهی اوقات بایستی بر می گشتم تا یادم میومد صاحب این اسم کی بود و به خاطر سپردن اسم ها هم سخت مخصوصا در داستان کوتاه. شاید بشه رفرنس داد به اسم اصلی و از اسم جایگزین در ترجمه استفاده کرد.  قبول دارم که باید امانت دار بود در ترجمه ولی اینکار با رضایت نویسنده احتمالا تو داستان های کوتاه بتونه داستان رو روان تر کنه.

نمی دونم. این صرفا نظر منه.

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 13 May 2012  |
 
عطشی دارم که هیچ چیز در این دنیا فرو نمی شاندش. تشنگی ام عاقبت قاتلم می شود.

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 13 May 2012  |
 مادر

دنیا جای خوبی بود اگر

 خدا هم

 کمی مثل تو  با ما مهربان بود

دنیا جای خوبی بود اگر

در و دیوار همه شهر ها را

تو چیده بودی

دنیا جای خوبی بود اگر

زنگ بیدار باش هر روز ما

صدای تو  بود

دنیا جای خوبی بود اگر

دست خط تو بود

تمام نوشته های عالم

مادر!

در تقویم زندگی من یک عمر به نام توست!

روزت مبارک

"مادر"د داریم

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 12 May 2012  |
 شبی می نوشمت خواهی نخواهی
باید ترکش کنم!

برای همیشه

خوشحال نشو!

سیگار را می گویم... 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 12 May 2012  |
 ستاره های عاریتی

مثل هرشب خسته از ورزش شبانه از باشگاه بیرون میائیم و امشب کمی دیرتر از همیشه.  هنوز 10 قدم از در باشگاه فاصله نگرفتیم که باز هم مثل همیشه دست می کنه تو جیبش و سیگار رو در میاره. یه نخ خودش و یکی هم من.  تو جیب هاش دنبال فندک می گرده و بالاخره پیدا میکنه. نمی دونم چرا هیچ وقت یادمون نمی مونه فندک تو کدوم جیبمونه. فندک رو  تو حصار دست هاش  روشن می کنه و سیگارمون رو روشن میکنیم. سیگار که روشن بشه هیچ بادی نمی تونه خاموشش کنه، مثل آدم ها می مونه!  فکر کنم اصلا به خاطر همین چیزاش باشه که نمیشه ترکش کرد. آدمیزاد همیشه یه آتیش رو لب هاش می خواد. حالا یا سیگار یا ....

 هوا ابری نیست و دیگه باید بشه ستاره هامون رو ببینیم. ستاره اون خیلی پرنور بود. اونقدر که وقتی هوا ابری هم بود نورش معلوم بود و کلی حال می کرد این رفیق ما. ولی امشب ستاره رفیق ما نبود. کمی که دقت کردیم دیدیم که ستاره دوست ما لامپ یه دکل بزرگ بوده که امشب روشن نیست. ظاهرا هر شب تو این ساعت خاموشش می کنند.  با هم می خندیم ولی نمی دونم چرا امشب 2 تا نخ سیگار کشید تو راه!

در کش می کنم!

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 11 May 2012  |
 وای من و وای من!
ماه من!

بدر هم که نباشی

تمام پلنگ های عالم

پنجه به دندان گرفته به تماشایت می نشینند


 شاید بد نباشه این پست را بخونید قبلش.

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 8 May 2012  |
 لائورا! لائورا!

زیاد شده که کتاب دستم گرفتم و اصلا متوجه گذشت زمان نشدم و یک دفعه دیدم که مثلا شاید بیش از ۱۰۰ صفحه خوندم. اصلا هم توجه نمی کردم که چقدر به پایانش مونده و معمولا غرق متن می شدم.

ولی گاهی اوقات که خیلی هم نادر بوده پیش اومده که فقط نگران بودم که خدا کنه اینی که دارم می خونم زود تموم نشه! دیوانه متن می شدم. مرتب نگاه می کردم که چقدر به پایان مونده و سعی می کردم کلمات را حرف به حرف و "جویده" شده بخونم. سرعتم رو  به اندازه بی نهایت کم می کردم.   یکی از این دفعات وقتی بود که داشتم داستان "لائورا" از کارو را می خوندم. کلا شاید ۱۰ صفحه باشه ولی عالی! اتناقض عجیبی نهفته است در داستان عاشقانه نوشتن توسط کارو! خدا به داد خواننده برسد. این داستان رو چندین سال پیش به عشق نویسنده خوندم و مسحور شدم. بهتره بگم تا یک مدت ذکر من شده بود لائورا! لائورا!

قلم کارو رو دوست دارم. نمی دونم چرا ولی این سبک نوشتن که کارو از درد می نویسه رو دوست دارم. دردی که کارو از اون حرف میزنه غالبا درد عشق نیست. دردی به بزرگی مردی مثل خود کارو هست. مردهای بزرگ دردهای بزرگ هم دارند. 

 نمی دونم چرا (هرچند تو و خدا میدانی چرا!)  امشب با خوندن متنی در اینترنت یاد این داستان لائورا افتادم و پارگراف آخر داستان. حالمان خرابم است!

 داستان رو می تونید در قسمت ادامه مصلب این پست بخونید. حتما بخونید. 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 4 May 2012  |
 بی دلیل دوست داشتن

می خوام تو این پست در مورد نحوه عاشق شدن پسرها  بنویسم و تجربه خودم  و دوستانم رو مکتوب کنم، شاید به این طریق بتونم یه سری از رفتارها رو کمی توجیح کنم. پرواضح هست که خودم هم این دوران رو یک زمانی تجربه کردم. متن زیر نتیجه تجربه خودم به همراه تنایج صحبت هام با دوستانم هست. کسائی که انواع روابط مختلف رو تجربه کردند. تنها نکته ای که در خودم مثبت می بینم قدرت تحلیل و اندکی ریزبینی هست. غرض تعریف از خودم نیست،  بلکه نیت اینه که می خوام بگم که نوشته زیر رو یک آدم خیلی عادی ننوشته. و اما نوشته ما...

پسرها خیلی ناگهانی عاشق میشند. یعنی تو چندتا برخورد اول اگه از شما خوششون اومد که اومد و الا که هیچ.  معیارهاشون هم خیلی محدوده معمولا.  احتمال اینکه دو نفر با هم یه مدت خوبی دوست باشند و نظر دوستی به هم داشته باشند و بعد از مدتی  پسر از دختر خوشش بیاد تقریبا صفر هست. اگر در چنین شرایطی هستید و منتظر هستید که پسر مورد نظرتون از شما خوشش بیاد تقریبا مثل آب در هاون کوبیدن هست، مگر اینکه پسری که از شما خوشش میاد تاکنون شهامت ابرازش رو نداشته باشه.  احمقانه به نظر می رسه ولی واقعیت داره. اکثر آقایون اگه قرار باشه عاشق کسی بشوند در همون روزهای اول باید اتفاق بیفته.  اگه ملاک ازدواج "عشق" باشه،  باید اینطور شکل گرفته باشه. عشق توی پسر ها یک تابع ضربه هست که تو همون روزهای اول دیدار شکل می گیره و الا تقریبا محاله اتفاق بیفته. من حالت دیگری ندیدم.

 حالا روی صحبت من با دختر هاست. دیدم و شنیدم که دخترهایی  که عقل محور تر هستند و حداقل تمارض به این امر می کنند بهونه میارند که این پسر از چیه من خوشش میاد؟ این هیچ جیز از من نمیدونه؟ و .. جوابشون اینه که پسر ها همینند. بدون هیچگونه غلوی،  زیرمجموعه ای از باهوش ترین پسرهای ایرانی  از رفیق های من هستند و همه اینطور عاشق شده اند. عشق  یعنی بی دلیل دوست داشتن. اگه عشق دلیل خاصی داشته باشه با از بین رفتن اون دلیل عشق می می تونه از بین بره. ولی عشق اینطور نیست و بی دلیل دوست داشتن هست. انگار یه چیزی گم شده بوده که یه دفعه پیدا میشه. نمیدونی دنبال چی بودی و چی کم بوده. فقط میدونی که دنبال اینی و این  رو می خواهی. باور کنید پسر ها اینجوریند! وقتی هم که این اتفاق می افته رفتارشون کاملا دگرگون میشه و نابالغ عمل می کنند. حتی باهوش ترین آن ها، حتی کسی که سال ها با دخترهای مختلف بوده. استثناء نداره! در روزهای اول کاملا نابالغ رفتار میکنه و ممکنه کارهائی کنه که شما رو عصبانی کنه.  همش می خواد خودش رو به شما نشون بده و یه جورائی تو دید شما باشه و نزدیک شما.  این بزرگترین اشتباه پسرهاست  در زمان عاشقی که باعث دلزدگی دخترها میشه. ولی شما درکش کنید و بهش فرصت بدید و خطاهای اولیه اون رو ببخشید. خیلی از مشکلات زناشوئی پیش نمیاد اگه پسر عاشق باشه.  خیانت مرد ریشه در عدم عشق به همسرش داره.

اگه مشکلی با قیافه و ظاهر طرفتون ندارید و  احساس می کنید طرفتون باهاتون حتی کمی نقاط مشترک داره بهش فرصت بدبد تا بهتون بیشتر نزدیک بشه. باهاش بیرون برید و قدم بزنید و بزارید به شما عادت کنه و بعد رفتارهاش رو تحلیل کنید. بی دلیل  "دوست داشته شدن" نعمت بزرگیه. نمیگم تو روز اول بهش بله رو بگید. نه! اصلا این کار رو نکنید. ولی تو رد کردن آدمتون هم عجله نکنید. یک سری آدم ها به زمان احتیاج دارند تا به قلب شما نفوذ کنند. احتمال اینکه 2 نفر در برخورد اول کاملا عاشق هم بشند خیلی پائینه. طبیعت پسرها و دخترها به شکلیه که دختر در طی زمان می تونه عاشق کسی که نزدیکش هست بشه ولی پسر اینطور نیست. پس اگه فهمیدید کسی عاشق شماست بهش زمان بدید  که در واقع دارید به خودتون زمان میدید که شاید شما هم عاشق اون شدید.   

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 2 May 2012  |
 کوله پشتی

دارم به این فکر می کنم که مخترع کوله پشتی عجب آدم اهل دلی بوده! آخه آدم تو  سفر و یا در یک قدم زدن ساده  هم  دست هاش رو خیلی احتیاج داره.  

یک دست، دست یار و دست دگر هم بدست یار        این گونه بود که کوله پشتی ما اختراع شد

 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 26 Apr 2012  |
 پیش از مصرف سیگار- پس از مصرف سیگار
پشت پاکت سیگاری نوشت:

 سیگاری نبوده و نیستم

 اما این وصف حال  ماست

پیش از دیدار شما    پس از دیدار شما

تا خاکستر نشود

خاموش شدنی نیست

آتشی که به پا کرده ای

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 25 Apr 2012  |
 بیداری

بانو!

 تو نیستی

بی "دار" ی

سخت می فشارد  گلویم را،  

اعدامی را

انتظار کشیده شدن چهارپایه اعدام

از زیر پاهایش

می کُشد

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 14 Apr 2012  |
 سیگار
آقا یه بسته از اون قرمزهاش بده!

پایه کوتاه یا پایه بلند؟

قد یارُم بلنده!

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 11 Apr 2012  |
 دورغ سیزده
قرار بود زیباترین حادثه زندگی من باشد

نه شیرین ترین دورغ سیزده من

آغوشت

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 1 Apr 2012  |
 
سفید شدند موهایم

از دست موهای سیاهت

 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 29 Mar 2012  |
 آن مرد جان ندارد

مَرد می نویسند

آنکه را که لب ترنکند با هر تکانی

دم نزند با هر ناله ای

روی برنگرداند زیر سیاه ترین سنگ زندگی

و هیچ نگوید از سال ها تنهائی

اما

ناکسان

مُرد می خوانندش

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 23 Mar 2012  |
 آتش

آدمک!

سیگار از دستانش که هیچ، از لبانش هم جدا نمی شد

این  است سرنوشت کسانی که

لب بر لب آتش گذاشته اند

 روزگاری

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 23 Mar 2012  |
 
 
بالا